ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:4
دستشو برد سمت کمربندش و با حرص بازش کرد و درشو اورد اون لحظه ترس کل وجودمو تسخیر کرد و با ترس زل زدم بهش که نفهمیدم کی اولین ضربه رو زد
.....
(پایان فلش بک )
بعد پانسمان کردن زخمم رفتم پایین چشمم خورد به کف زمین که هنوز لکه های کمی از خون روش جا خشک کرده بود رفتم سمت اشپز خونه و یه دستمال خیس کردم و رفتم سمتش و نشستم رو زمین و شروع کردم به پاک کردن خون از روی زمین که گوشیم زنگ خورد رفتم سمتش و با اسم یونگی مواجه شدم
ا.ت:لعنتی بهش چی بگم
گوشیو جواب دادم که
یونگی:ا.ت دختره ابله مامان بابا نگفتن حداقل تو میگفتی من الان باید بفهمم خواهر یکی یدونم ازدواج کرده اصلا میدونی اون عوضی چطور آدمیه اون یه روانیه سادیسمیه اگه از زیر دستش سالم در بری خودش یه معجزست دختره احمق اگه همون اول بهم میگفتی میومدم اونجا و جلوی این ازدواج میگرفتم *داد
ا.ت:داد نزن داداش ..ببخشید
یونگی:وایی از دست تو ا.ت ببینم کاری که باهات نکرده
یه لحظه اشک تو چشام جمع شد
یونگی:ا.ت جواب بده ببینم نکنه کاری باهات کرده
سعی کردم صدام نلرزه و گفتم
ا.ت:نه داداش تا الان که باهام خوب بوده
یونگی:مطمئنی ا.ت
ا.ت:اره داداش
یونگی:باشه ولی عجیبه که اون سادیسمی کاری باهات نداشته
ا.ت:هوم
یونگی:خوبی
ا.ت:اره
یونگی:هوفف باشه ..من کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم
ا.ت:باشه
و قطع کرد
ا.ت:هوفف خدا لعنتتون کنه من از دست این زنده بمونم خودش خیلیه
نشستم و به پاک کردن خون ادامه دادم
......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:4
دستشو برد سمت کمربندش و با حرص بازش کرد و درشو اورد اون لحظه ترس کل وجودمو تسخیر کرد و با ترس زل زدم بهش که نفهمیدم کی اولین ضربه رو زد
.....
(پایان فلش بک )
بعد پانسمان کردن زخمم رفتم پایین چشمم خورد به کف زمین که هنوز لکه های کمی از خون روش جا خشک کرده بود رفتم سمت اشپز خونه و یه دستمال خیس کردم و رفتم سمتش و نشستم رو زمین و شروع کردم به پاک کردن خون از روی زمین که گوشیم زنگ خورد رفتم سمتش و با اسم یونگی مواجه شدم
ا.ت:لعنتی بهش چی بگم
گوشیو جواب دادم که
یونگی:ا.ت دختره ابله مامان بابا نگفتن حداقل تو میگفتی من الان باید بفهمم خواهر یکی یدونم ازدواج کرده اصلا میدونی اون عوضی چطور آدمیه اون یه روانیه سادیسمیه اگه از زیر دستش سالم در بری خودش یه معجزست دختره احمق اگه همون اول بهم میگفتی میومدم اونجا و جلوی این ازدواج میگرفتم *داد
ا.ت:داد نزن داداش ..ببخشید
یونگی:وایی از دست تو ا.ت ببینم کاری که باهات نکرده
یه لحظه اشک تو چشام جمع شد
یونگی:ا.ت جواب بده ببینم نکنه کاری باهات کرده
سعی کردم صدام نلرزه و گفتم
ا.ت:نه داداش تا الان که باهام خوب بوده
یونگی:مطمئنی ا.ت
ا.ت:اره داداش
یونگی:باشه ولی عجیبه که اون سادیسمی کاری باهات نداشته
ا.ت:هوم
یونگی:خوبی
ا.ت:اره
یونگی:هوفف باشه ..من کار دارم بعدا بهت زنگ میزنم
ا.ت:باشه
و قطع کرد
ا.ت:هوفف خدا لعنتتون کنه من از دست این زنده بمونم خودش خیلیه
نشستم و به پاک کردن خون ادامه دادم
......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۱.۵k
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط