عشق فراموش نشدنی من
عشق فراموش نشدنی من
پارت 5
رفتیم داخل و تو اتاق پدر بزرگ و ته گفت ازدواج میکنم و پدر بزرگ گفت خوبه و گفت فردا غروب اماده باشین که گفتیم چشم و اومدیم بیرون.اون شب دیگه صحبت نکردیم و خوابیدیم.
صبح روز بعد، عمارت از همیشه شلوغتر بود.
صبحانه را همه دور میز خوردیم؛ اما ذهن من بیشتر از اینکه درگیر غذا باشد، درگیر اتفاقات عجیب شب قبل بود. هنوز هم باورم نمیشد قرار است به همین زودی عقد کنم.
بعد از صبحانه، هرکس مشغول آماده شدن شد.
من یک کت قرمز چرمی با شلوار خاکستری پوشیدم و کفش پاشنهبلند نوکتیز قرمز براقم را با کیف کوچکم ست کردم. موهای بلند قهوهایم را از بالا بسته بودم و بقیهی موها تا کمرم میرسید.
وقتی از پلهها پایین آمدم، تهیونگ را دیدم که کنار در منتظر ایستاده بود.
کتوشلوار کاملاً مشکی پوشیده بود و پیراهن مشکیاش هم با آن ست شده بود. ظاهرش آنقدر مرتب و جذاب شده بود که برای چند لحظه نگاهم رویش ماند.
سریع نگاهم را دزدیدم.
مامانم، زنعمو و عمویم با هم سوار یک ماشین شدند و من و تهیونگ قرار شد با ماشین او برویم.
وقتی سوار شدیم و ماشین حرکت کرد، چند دقیقه اول سکوت بینمان بود.
من از پنجره بیرون را نگاه میکردم و انگشتهایم را روی دستهی کیفم جابهجا میکردم.
تهیونگ بالاخره گفت:
— استرس داری؟
— یکم.
— از خرید حلقه؟
— نه.
نگاهش برای لحظهای به من افتاد و دوباره به خیابان برگشت.
— پس از چی؟
آهسته گفتم:
— از اینکه همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد.
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
— اگه بخوای، هنوز میتونیم منصرف بشیم.
سرم را به سمتش برگرداندم.
— ولی اگه منصرف بشیم، ریاضی چی؟
— برای اون یه راه دیگه پیدا میکنم.
لبخند کمرنگی زدم.
— نه. نمیخوام دوباره با پدربزرگ دعوا کنم.
— پس فقط نگران نباش.
— آسونه برات بگی.
تهیونگ خندید.
— قبول دارم.
چند ثانیه بعد گفتم:
— راستی... حلقه رو خودم انتخاب میکنم.
— معلومه.
— و لباس هم همینطور.
— هرچی دوست داری.
با شیطنت نگاهش کردم.
— همهچیز رو قبول میکنی؟
لبخندش کمی پررنگتر شد.
— تا وقتی به خودت آسیب نزنه، آره.
دوباره به پنجره نگاه کردم.
— خیلی عجیبه.
— چی؟
— اینکه تو از دیشب تا الان اینقدر راحت با این قضیه کنار اومدی.
دستش لحظهای روی فرمان ثابت ماند.
بعد آرام گفت:
— شاید چون از همون اول میدونستم باید خیلی مواظبت باشم.
به صورتش نگاه کردم، اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، ماشین وارد خیابان اصلی شد و تهیونگ موضوع را عوض کرد.
— خب، اول حلقه یا لباس؟
لبخند زدم.
— حلقه. حتماً حلقه.
— پس اول میریم حلقه.
و ماشین به سمت مرکز خرید حرکت کرد
پارت 5
رفتیم داخل و تو اتاق پدر بزرگ و ته گفت ازدواج میکنم و پدر بزرگ گفت خوبه و گفت فردا غروب اماده باشین که گفتیم چشم و اومدیم بیرون.اون شب دیگه صحبت نکردیم و خوابیدیم.
صبح روز بعد، عمارت از همیشه شلوغتر بود.
صبحانه را همه دور میز خوردیم؛ اما ذهن من بیشتر از اینکه درگیر غذا باشد، درگیر اتفاقات عجیب شب قبل بود. هنوز هم باورم نمیشد قرار است به همین زودی عقد کنم.
بعد از صبحانه، هرکس مشغول آماده شدن شد.
من یک کت قرمز چرمی با شلوار خاکستری پوشیدم و کفش پاشنهبلند نوکتیز قرمز براقم را با کیف کوچکم ست کردم. موهای بلند قهوهایم را از بالا بسته بودم و بقیهی موها تا کمرم میرسید.
وقتی از پلهها پایین آمدم، تهیونگ را دیدم که کنار در منتظر ایستاده بود.
کتوشلوار کاملاً مشکی پوشیده بود و پیراهن مشکیاش هم با آن ست شده بود. ظاهرش آنقدر مرتب و جذاب شده بود که برای چند لحظه نگاهم رویش ماند.
سریع نگاهم را دزدیدم.
مامانم، زنعمو و عمویم با هم سوار یک ماشین شدند و من و تهیونگ قرار شد با ماشین او برویم.
وقتی سوار شدیم و ماشین حرکت کرد، چند دقیقه اول سکوت بینمان بود.
من از پنجره بیرون را نگاه میکردم و انگشتهایم را روی دستهی کیفم جابهجا میکردم.
تهیونگ بالاخره گفت:
— استرس داری؟
— یکم.
— از خرید حلقه؟
— نه.
نگاهش برای لحظهای به من افتاد و دوباره به خیابان برگشت.
— پس از چی؟
آهسته گفتم:
— از اینکه همهچی خیلی سریع اتفاق افتاد.
تهیونگ لحظهای سکوت کرد.
— اگه بخوای، هنوز میتونیم منصرف بشیم.
سرم را به سمتش برگرداندم.
— ولی اگه منصرف بشیم، ریاضی چی؟
— برای اون یه راه دیگه پیدا میکنم.
لبخند کمرنگی زدم.
— نه. نمیخوام دوباره با پدربزرگ دعوا کنم.
— پس فقط نگران نباش.
— آسونه برات بگی.
تهیونگ خندید.
— قبول دارم.
چند ثانیه بعد گفتم:
— راستی... حلقه رو خودم انتخاب میکنم.
— معلومه.
— و لباس هم همینطور.
— هرچی دوست داری.
با شیطنت نگاهش کردم.
— همهچیز رو قبول میکنی؟
لبخندش کمی پررنگتر شد.
— تا وقتی به خودت آسیب نزنه، آره.
دوباره به پنجره نگاه کردم.
— خیلی عجیبه.
— چی؟
— اینکه تو از دیشب تا الان اینقدر راحت با این قضیه کنار اومدی.
دستش لحظهای روی فرمان ثابت ماند.
بعد آرام گفت:
— شاید چون از همون اول میدونستم باید خیلی مواظبت باشم.
به صورتش نگاه کردم، اما قبل از اینکه چیزی بپرسم، ماشین وارد خیابان اصلی شد و تهیونگ موضوع را عوض کرد.
— خب، اول حلقه یا لباس؟
لبخند زدم.
— حلقه. حتماً حلقه.
— پس اول میریم حلقه.
و ماشین به سمت مرکز خرید حرکت کرد
- ۲۱۸
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط