فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۸۵
ات را گذاشته رو تخت و پتو را کشید روش میجی وارد اتاق شد و سمتش رفت همراه با جعبه کمک های اولیه رو تخت نشست و روبه جیمین کرد
میجی: تو برو من معاینش میکنم
جیمین : نمیخواد جلو خودم بکن
میجی با اخم گفت........ میجی: جیمین برو بیرون زود
جیمین دستی تو موهایش کشید و از اتاق خارج شد میجی با یاد گرفتن وظایف دکتری مشغول معاینه کردنش شد .... درست بود که شک کرده بود ولی خواست مطمئن بشه پس شروع به سوال پرسیدن کرد
میجی: چند وقته که حالت تهوع داری؟
ات: دو هفته ای میشه یعنی از وقتی که گفتم حرف میزنم
میجی: وقتی خوردی به دیوار کمرمت هم درد گرفت یانه
ات: چرا دردم گرفت
میجی: اینو بگیرش قبل از صبحونه خوردن انجامش بده
دختره رو تخت نشست و به آن تست خیره شد
ات.: اینو اونایی استفاده میکنن که شک دارن حامله باشن
میجی: این رفتار و مشکلاتت نشون میدن که باردار باشی
دخترک با چشم های درشت خیره شد و گفت
ات: م..نظورت اینه که من ...
میجی.: چند مدت دیگه ۱۸ سالت میشه و این عادی تو سن ۱۸ سالگی
ات: یعنی میگی تو شکم من یه کوچولو زندگی میکنه
شوکه و هم چنین خوشحال دستش را گذاشته رو شکم اش
میجی : این فقد یه احتمال هستش فردا صبح معلوم میشه باشه از وقتی که بهم گفته بودی که فقد یک ماه عادت ماهانه نشده بودی حتی زدم و امروز حتمی شد ....
جیمین: کجا میری تو
میچا لیوان آبمیوه به دست روبه برادرش کرد که جلو در ایستاده بود
میجا.: عه اوپا اونی میجی گفته بیارم برای زن داداش چرا؟
جیمین: گفت من هق ندارم بیام ولی ترو میگه خودت بیایی
میچا. : وا دال داداشم عقلش رو از دست داده
تقی به در زده شد و میچا همراه وارد اتاق شد سمته تخت رفت و روبه ات کرد
میچا.: حالت چطوره خوبی
ات: آره میچا خوبم
میجی: بیا اینو بخور باش کاره فردا صبحت رو یادت نره باشه من دیگه برم ... بریم میچا
دختره سری تکون داد و رو تخت دراز کشید بعد از خارج شدن میجی و میچا جیمین با عجله و چهره نگران وارد اتاق شد اخمی. رو پیشانی اش معلوم میبود.... رو تخت روبه رو اش نشست
جیمین: چی شد میجی به من چیزی نگفت فقد گفت خودت بهم میگی چی شده
ات: چیزی نیست فقد فشارم افتاده بود
جیمین نگاهش را به سمته پایین دوخت و با حالت خجالت زده و بغض گفت
جیمین: بازم بخاطر من آسیب دیدی
دخترک دست شوهرش را گرفت و با چشم های خوشحالی بهش خیره ماند
ات: من حالم خوبه بهتر از این نمیشم فقد خوابم میاد
جیمین: شاید بخاطر اینکه ساعت ۳ شبه
هر دو خنده ای کردن و جیمین سمته قسمت تخت خودش رفت و روش دراز کشید بعد و آویژه کنار تخت را کشید و اتاق به سمت تاریکی رفت.....
همسرش را میان آغوش خودش گرفت و سرش را تو موهای بلندش فروع برد
پارت ۲۸۵
ات را گذاشته رو تخت و پتو را کشید روش میجی وارد اتاق شد و سمتش رفت همراه با جعبه کمک های اولیه رو تخت نشست و روبه جیمین کرد
میجی: تو برو من معاینش میکنم
جیمین : نمیخواد جلو خودم بکن
میجی با اخم گفت........ میجی: جیمین برو بیرون زود
جیمین دستی تو موهایش کشید و از اتاق خارج شد میجی با یاد گرفتن وظایف دکتری مشغول معاینه کردنش شد .... درست بود که شک کرده بود ولی خواست مطمئن بشه پس شروع به سوال پرسیدن کرد
میجی: چند وقته که حالت تهوع داری؟
ات: دو هفته ای میشه یعنی از وقتی که گفتم حرف میزنم
میجی: وقتی خوردی به دیوار کمرمت هم درد گرفت یانه
ات: چرا دردم گرفت
میجی: اینو بگیرش قبل از صبحونه خوردن انجامش بده
دختره رو تخت نشست و به آن تست خیره شد
ات.: اینو اونایی استفاده میکنن که شک دارن حامله باشن
میجی: این رفتار و مشکلاتت نشون میدن که باردار باشی
دخترک با چشم های درشت خیره شد و گفت
ات: م..نظورت اینه که من ...
میجی.: چند مدت دیگه ۱۸ سالت میشه و این عادی تو سن ۱۸ سالگی
ات: یعنی میگی تو شکم من یه کوچولو زندگی میکنه
شوکه و هم چنین خوشحال دستش را گذاشته رو شکم اش
میجی : این فقد یه احتمال هستش فردا صبح معلوم میشه باشه از وقتی که بهم گفته بودی که فقد یک ماه عادت ماهانه نشده بودی حتی زدم و امروز حتمی شد ....
جیمین: کجا میری تو
میچا لیوان آبمیوه به دست روبه برادرش کرد که جلو در ایستاده بود
میجا.: عه اوپا اونی میجی گفته بیارم برای زن داداش چرا؟
جیمین: گفت من هق ندارم بیام ولی ترو میگه خودت بیایی
میچا. : وا دال داداشم عقلش رو از دست داده
تقی به در زده شد و میچا همراه وارد اتاق شد سمته تخت رفت و روبه ات کرد
میچا.: حالت چطوره خوبی
ات: آره میچا خوبم
میجی: بیا اینو بخور باش کاره فردا صبحت رو یادت نره باشه من دیگه برم ... بریم میچا
دختره سری تکون داد و رو تخت دراز کشید بعد از خارج شدن میجی و میچا جیمین با عجله و چهره نگران وارد اتاق شد اخمی. رو پیشانی اش معلوم میبود.... رو تخت روبه رو اش نشست
جیمین: چی شد میجی به من چیزی نگفت فقد گفت خودت بهم میگی چی شده
ات: چیزی نیست فقد فشارم افتاده بود
جیمین نگاهش را به سمته پایین دوخت و با حالت خجالت زده و بغض گفت
جیمین: بازم بخاطر من آسیب دیدی
دخترک دست شوهرش را گرفت و با چشم های خوشحالی بهش خیره ماند
ات: من حالم خوبه بهتر از این نمیشم فقد خوابم میاد
جیمین: شاید بخاطر اینکه ساعت ۳ شبه
هر دو خنده ای کردن و جیمین سمته قسمت تخت خودش رفت و روش دراز کشید بعد و آویژه کنار تخت را کشید و اتاق به سمت تاریکی رفت.....
همسرش را میان آغوش خودش گرفت و سرش را تو موهای بلندش فروع برد
- ۱۷.۶k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط