از اتاق در اومدم رفتم اشپزخونه،به مامانم میگم مامان جون ن

از اتاق در اومدم رفتم اشپزخونه،به مامانم میگم مامان جون ناهارم رو میدی بخورم.
گفت واسه تو ناهار درست نکردم!!!؟؟
گفتم یعنی چی؟
گفت:برو ناهارتو دانلود کن با بچه های گرو ه دور همی بخورید..!
دیدگاه ها (۴)

(حسین پناهی)روزی به دخترم خواهم گفت: اگر خواستی ازدواج کنی ب...

حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر...

چالش...رابطه♦اسم عشق ☜ ♡امیرعلی♡مدت آشنایی ☜ نزدیکه 2سالدلیل...

دختر بایستی موهاشو برا آقاش بلند کنه تا آقاشون دلش قنج بره ب...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

پارت1فقط یه دوست معمولیبعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه دن...

فیک تهیونگ

KIM V

رومان عشق مافیا پارت 30از زبان ا/تضد عفونی کردن زخماش تموم ش...

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

رمان

اونـ_مالـ_منهـ𝑷𝒂𝒓𝒕𝟐𝟒 جیمین:کجاا میریمشوگا:با بچه هاا جون کوک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط