پسر بالا شهری آرزو کرد برف بیاید،برف آمد. خدا اورا به آرز
پسر بالا شهری آرزو کرد برف بیاید،برف آمد. خدا اورا به آرزویش رساند آدم برفیش غیر شال و کلاه کفش هم به پا داشت. به غروب نرسید آدم برفی آب شد از شرم اینکه او کفش داشت. زمانی که آن پسر بچه سر چهارراه از سرمای پاهایش جان داد. پسرک سر چهار راه آرزوی یک کفش را هم به گور برد. نعمت برف نصیب پسر بالا شهر شد و مرگ نصییب پسر سر چهارراه، عجب خر تو خریست رسم این دنیا.
- ۳۸۱
- ۰۶ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط