Part
Part ⁶⁵
ا.ت ویو:
چون گردنم کبود شده بود باید یه لباس یقه بسته میپوشیدم..کامل و اماده برگشتم سمت جونگ کوک گفتم
ا.ت:خب بریم
جونگ کوک دستشو حلقه کرد و دستمو گذاشتم روی بازوش و رفتیم پایین..امروز همه توجه ها روی من بود و نمیدونستم خوشحال باشم یا نه..بعد از صبحونه همراه با جونگ کوک رفتیم توی حیاط عمارت و توی الاچیق نشستیم..که جونگ کوک گفت
کوک:نظرت چیه برای مدت کوتاهی بریم به یه سفر؟
سرم رو با تعجب سمتش چرخوندم گفتم
ا.ت:سفر کی؟
کوک:بله..یه سفر دونفره..شاید فردا
لبخندی بزرگ زدم گفتم
ا.ت:این عالیه
جونگ کوک منو سمت خودش کشوند و سرش رو به سرم چسبوند گفت
کوک:درسته این خیلی عالیه
مدت طولانی رو توی حیاط عمارت سپری کردیم تا اینکه وقت شام شد..پشت میز نشسته بودیم و مشغول خوردن غذا بودیم که هاری وارد سالن شد..صبح برای صبحونه نبودش و کمی تعجب کردم چون همیشه سر میز حاضر بود..اومد سمت من و پشتم ایستاد..خم شد روم و توی گوشم گفت
هاری:هیی تو..از اینکه امروز مورد توجه همه هستی خوشحال نباش تیتر اول روزنامه کاغذ باطله ی فرداست! خودت خوب میدونی چه دیر چه زود جاتو میگیرم..حتی شده با خون و خون ریزی
کمی مکث کرد و نفس پر از نفرتش رو داد توی گوشم و ادامه داد
هاری:فعلا کاری انجام نمیدم تا خوش باشی ولی بعدش..کاری میکنم خودت با پای خودت اینجارو ترک کنی
صاف ایستاد کمی نگاهم کرد و بعدبا قدم های تند از سالن رفت بیرون..همه متعجب بودن مخصوصا جونگ کوک که چیزی از حرفای هاری متوجه نشده بود..دوباره همون دلشوره برگشت..دوباری استرس..اصلا حالم خوب نبود..با یه با اجازه سالن رو ترک کردم و سریع رفتم توی اتاق مشترکمون..در بالکن رو باز کردم تا کمی هوا بخورم..چرا در مقابلش سکوت کردم.. چرا حرفی نزدم..چرا..توی فکر بودم که دراتاق باز شد و جونگ کوک وارد اتاق شد..با نگرانی اومد سمتم گفت
کوک:بگو ببینم هاری چی بهت گفت که انقدر بهم ریختی
دودل بودم نمیدونستم بهش بگم یا نه ولی اون دیگه شوهرم بود و لازم بود بدونه..دهن باز کردم
ا.ت:راستش داشت در مورد این حرف میزد که..
وسط حرفم در با شدت زیادی باز شد و جیمین نفس زنان روبه جونگ کوک گفت
جیمین:بهتره که...همین الان...بریم
با گیجی نگاهشون میکردم..اخمای جونگ کوک توی هم رفت و با جدیت گفت
کوک:باشه الان میام
بعد از رفتن جیمین جونگ کوک گفت
کوک:ببخشید که نمیتونم ادامه حرفت رو بشنوم برگشتم باهم دیگه درموردش حرف میزنیم
و سریع رفت سمت کشو میز و چیزی دراورد که جیغ نسبتا بلندی کشیدم..اون..اون یه.. اسلحه بود
جونگ کوک سریع اومد سمتم گفت
کوک:هیشش هیچی نیست..باشه
با ترس گفتم
ا.ت:ولی اون یه..
جونگ کوک دستشو گذاشت روی ل*بام گفت
کوک:اره این یه اسلحت
نگاهش کردم گفتم
ا.ت:کجا قراره بری؟
کوک:باید برم به یه ماموریت
ا.ت:..
ا.ت ویو:
چون گردنم کبود شده بود باید یه لباس یقه بسته میپوشیدم..کامل و اماده برگشتم سمت جونگ کوک گفتم
ا.ت:خب بریم
جونگ کوک دستشو حلقه کرد و دستمو گذاشتم روی بازوش و رفتیم پایین..امروز همه توجه ها روی من بود و نمیدونستم خوشحال باشم یا نه..بعد از صبحونه همراه با جونگ کوک رفتیم توی حیاط عمارت و توی الاچیق نشستیم..که جونگ کوک گفت
کوک:نظرت چیه برای مدت کوتاهی بریم به یه سفر؟
سرم رو با تعجب سمتش چرخوندم گفتم
ا.ت:سفر کی؟
کوک:بله..یه سفر دونفره..شاید فردا
لبخندی بزرگ زدم گفتم
ا.ت:این عالیه
جونگ کوک منو سمت خودش کشوند و سرش رو به سرم چسبوند گفت
کوک:درسته این خیلی عالیه
مدت طولانی رو توی حیاط عمارت سپری کردیم تا اینکه وقت شام شد..پشت میز نشسته بودیم و مشغول خوردن غذا بودیم که هاری وارد سالن شد..صبح برای صبحونه نبودش و کمی تعجب کردم چون همیشه سر میز حاضر بود..اومد سمت من و پشتم ایستاد..خم شد روم و توی گوشم گفت
هاری:هیی تو..از اینکه امروز مورد توجه همه هستی خوشحال نباش تیتر اول روزنامه کاغذ باطله ی فرداست! خودت خوب میدونی چه دیر چه زود جاتو میگیرم..حتی شده با خون و خون ریزی
کمی مکث کرد و نفس پر از نفرتش رو داد توی گوشم و ادامه داد
هاری:فعلا کاری انجام نمیدم تا خوش باشی ولی بعدش..کاری میکنم خودت با پای خودت اینجارو ترک کنی
صاف ایستاد کمی نگاهم کرد و بعدبا قدم های تند از سالن رفت بیرون..همه متعجب بودن مخصوصا جونگ کوک که چیزی از حرفای هاری متوجه نشده بود..دوباره همون دلشوره برگشت..دوباری استرس..اصلا حالم خوب نبود..با یه با اجازه سالن رو ترک کردم و سریع رفتم توی اتاق مشترکمون..در بالکن رو باز کردم تا کمی هوا بخورم..چرا در مقابلش سکوت کردم.. چرا حرفی نزدم..چرا..توی فکر بودم که دراتاق باز شد و جونگ کوک وارد اتاق شد..با نگرانی اومد سمتم گفت
کوک:بگو ببینم هاری چی بهت گفت که انقدر بهم ریختی
دودل بودم نمیدونستم بهش بگم یا نه ولی اون دیگه شوهرم بود و لازم بود بدونه..دهن باز کردم
ا.ت:راستش داشت در مورد این حرف میزد که..
وسط حرفم در با شدت زیادی باز شد و جیمین نفس زنان روبه جونگ کوک گفت
جیمین:بهتره که...همین الان...بریم
با گیجی نگاهشون میکردم..اخمای جونگ کوک توی هم رفت و با جدیت گفت
کوک:باشه الان میام
بعد از رفتن جیمین جونگ کوک گفت
کوک:ببخشید که نمیتونم ادامه حرفت رو بشنوم برگشتم باهم دیگه درموردش حرف میزنیم
و سریع رفت سمت کشو میز و چیزی دراورد که جیغ نسبتا بلندی کشیدم..اون..اون یه.. اسلحه بود
جونگ کوک سریع اومد سمتم گفت
کوک:هیشش هیچی نیست..باشه
با ترس گفتم
ا.ت:ولی اون یه..
جونگ کوک دستشو گذاشت روی ل*بام گفت
کوک:اره این یه اسلحت
نگاهش کردم گفتم
ا.ت:کجا قراره بری؟
کوک:باید برم به یه ماموریت
ا.ت:..
- ۴.۰k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط