از گلورینا به ایرزاک....✉ ️

از گلورینا به ایرزاک....✉ ️
سلام اخمو جان...
امروز اینجا هوا گرم و آفتابی است...
از این هوا بیزارم! تعجب نکن...آن زمانی که این هوا را دوست داشتم تو در کنارم بودی! روزهای گرم میرفتیم در باغ مینشستیم حرف میزدیم و صدای خنده مان در کل عمارت میپیچید! الآن چه؟! من تنها هستم... آن زمان دل من هم آفتابی بود... الآن هواشناسی قلبم فقط باران اعلام میکند و چشم هایم اطاعت!
آسمان کارش باریدن است، باید شب و روز ببارد... مثل من!
واقعا نامه هایم به تو میرسد؟چطور میتوانی مقاومت کنی و جواب ندهی؟ اصلا نامه هایم را باز میکنی؟....
دلت برای شیطنت های کودکانه ام تنگ نمیشود؟
اصلا دلی مانده که برایم تنگ شود؟ نکند این روزها کسی هست که به جای من لبخند بر روی لبت می آورد؟
نه اینطوری نمیشود... باید خبرت را داشته باشم... یا جواب نامه هایم را بده... یا خودم دست به کاری میزنم...
بی خبری سخت است! از همه ی وجودت بی خبر بمانی سخت است! مثل این است خدا بزرگترین نعمتش را به تو بدهد... طعم خوش داشتنش را بچشی و بعد ناگهان از تو پس بگیرنش... آن هم بی هوا ! بی کوچکترین آمادگی برای از دست دادنش... فکر کنم یک نوع مرگ باشد...
پس من مرگ را تجربه کرده ام! حتما که مرگ معنیش خوابیدن در تابوت و دفن شدن زیر خروار ها خاک نیست!
مثلا میتوانی روی تخت خودت بخوابی... روی خاک ها راه بروی اما مرده باشی... مثلا میشود روح از تنت برود اما جسمت زنده باشد و محکوم شوی به ادامه زندگی... زندگی عادی که نه ! زندگی نباتی...!
من گلورینا... محکوم شدم به زندگی بدون تو...!
اینجا زندگی نباتی است!
آنجا زندگی شیرین هست؟


💌 نامه‌های #گلورینا
💌 نوشته: نورا مرغوب
💌 نامه شماره ۹
‌
‌
دیدگاه ها (۱۵)

فصل ششم: طلوعِ عصرِ جدیدنورِ خیره‌کننده به آرامی فروکش کرد. ...

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝟐𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏صبح قصر آرام‌تر از همیشه بود....

فاصله یک لبخند تا جنون

(وقتی که ترکش کردی و برای همیشه از دستت داد...)

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهمکتابخانه برای چند ثانیه کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط