یکی بهم گفت میخای بری بهشت؟

یکی بهم گفت میخای بری بهشت؟

گفتم نه،
اونجا فقط جای مادراس!!!
گفت:
مگه نمیخای کنار مادرت باشی؟
گفتم:
نه دیگه،،،،،،، این دنیاشو ازش گرفتم جوونی و روزای خوبشو واسم گذاشت!!!
پیر شد تا من جوون شم
زشت شد تا من خوشگل شم
غصه خورد تا من بخندم
کهنه پوشید تامن نو باشم
گرسنه خوابید تا من حسرته چیزی رونخورم
دیگه نمیخام تو بهشت هم شب و روز حواسش به من باشه
بذار حداقل اونجا برا خودش راحت زندگی کنه!

کاش فقط \"یک روز\" مادرم برای خودش زندگی میکرد.....
دیدگاه ها (۳)

فیک تهیونگ

سناریو مایکی {جنگل چشمات} خنگ و گوگولی و درعین حال مهربون و ...

اخبار

شمع های سوزان کاپل: کای ، جنیسبک؟ تک پارتی ( Rose ) با لبخند...

آخرین اشتباهساعت ۸ شب بودا.ت شامو آماده کرده بود و منتظر جیم...

dark life = 34سه روز از شب اعتراف گذشته بود. سه روزی که تهیو...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۳۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط