{عشق پارانوئیده}

{عشق پارانوئیده}

part،13


با طلوع خورشید چشم هایش را باز کرد دوباره همون اتاق تاریک و کوچیک نفس گیرو بی روح رویه تخت نشست به در نگاهش رو دوخت// یعنی بازم میاد // در انتظار دیدن اون دکتر بود محبتی که از هیچکس دریافت نکرده بود رو از اون دریافت کرد تا اینکه در باز شد و در چهار چوب در چهره خندون و مهربون اون دکتر ظاهر شد
جونکوک : صبح بخیر ات امیدوارم خوب خوابیده باشی
دختره فقط بهش خیره شده بود نه احساسی نه حرفی
جونکوک : می‌خواهی یه چیزی بهت بگم
دختره سرش رو به آرومی تکون داد دکتر جئون خوشحال شد از اینکه بالاخره تونست واکنشی از اون دختر رو ببینه پس با لبخند لب زد
جونکوک : قراره ببرمت اتاق دیگه ای
سمته دختره قدم برداشت و کلیدی که مسئول داسوم دستش داده بود رو از جیبش درآورد خم شد و مشغول بازکردن قفل زنجیر دست دختره شد همینکه قفل رو باز کرد با دیدن زخم های عمیقی که از زنجیر رو دسته دختره بود دلش بشدت لرزید اما بازم هم لبخندی زد و صاف ایستاد شد
جونکوک : آماده ای بری‌...
داسوم با دو پرستار وارده اتاق شد سمته اون دونفر رفت با اشاره ای که کرد پرستار ها سمته ات رفتن و از بازو هایش گرفتن
جونکوک : پرستار داسوم دارید چیکار میکنید من خودم میبرمش
داسوم : دکتر جئون از طرف مدیر بیمارستان به دستور داده شده
جونکوک : من بهش اطلاع دادم که میبرمش اتاق دیگه ای
داسوم : ببخشید اما به‌نظر حفظ امنیت باید این کارو بکنیم
جونکوک ناچار قبول کرد از اتاق خارج شد پرستار ها همانطوری که بازو های دختره رو گرفته بودن از اتاق خارجش کردن به دنبال دکتر جئون رفتن به سمته یکی از اتاق های تو همون بخش رفتن
وارده اتاق شد بلافاصله پرستار ها هم وارده اتاق شدن
دختره با چشم های که همیشه بی حس و لب های خشک و آبی رنگ به دور بر اتاق نگاه میکرد خیلی قشنگ تر از اتاقی بود که قبلاً توش بود
با هوا داده شدنش طرف تخت توسط پرستار ها رویه تخت نشست
داسوم : دستاشو ببندید
جونکوک سریع سمته دختره رفت و با صدای آرومی گفت
جونکوک : نیازی نیست دستاشو ببندید
داسوم : اما مدیر
جونکوک : من خودم با مدیر حرف میزنم
داسوم : باشه هرچی شما بگید
داسوم با پرستار ها از اتاق خارج شد دکتر جئون سمته میز کوچیکی که گوشه ای گذاشته بود رفت جعبه کمک های اولیه رو برداشت و دوباره سمته دختره رفت رویه صندلی روبه رویش نشست دستشو سمته ات دراز کرد
جونکوک : میتونم دستتو پانسمان کنم
دختره بی حس نگاهش رو به طرفه دیگه ای چرخوند اون نمی‌دونست... نمیدونست چیکار کنه صدا های سگ ها آتیش بازی ها و خنده اون پرفسور تو ذهنش می‌چرخیدن مثله وی به ذهنش هجوم پیدا میکرد ... دلش گریه میخواست میخواست مثل آب بهار گریه کنه اما نمیتونست انگار چیزی مانع اش میشد نمی‌تونست دلش رو خالی کنه چرا ...
دیدگاه ها (۲)

{ عشق پارانوئیده}part14جونکوک دستشو رو درباره عقب برد آستین ...

عشق پارانوئیده part ۱۵سه تایی ایستاده بودن و درحال نوشیدن ود...

بیمارستان

شخصیت های فیک

برادر ناتنی من Part 2ویو جنا از خواب بیدار شدم و رفتم دست و ...

dark love

وقتی برادراتن...پارت²که چند قلدر اومدن سمته اتقلدرا: اووو سل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط