# 🌑 رقصِ آخرین ماه

# 🌑 رقصِ آخرین ماه
(#Dance_of_the_Last_Moon)

## فصل اول: سایه‌هایی از جنسِ سکوت
#Part3

هر قدم، شبیه به راه رفتن روی خرده‌شیشه‌هایِ زمان بود. هیونجین نزدیک‌تر شد؛ هرچه به آن شکافِ نوری نزدیک‌تر می‌شد، هوایِ اطرافش گرم‌تر و در عینِ حال، سنگین‌تر از فشارِ حضورِ یک نیرویِ غالب می‌شد. آن نور دیگر یک سوسویِ ساده نبود؛ حالا به شکلِ یک هاله، در میانِ فضایِ مرده‌یِ راهرو می‌رقصید، انگار که ذراتِ غبارِ هوا، در حضورِ آن، دوباره به رقص درآمده بودند.

او به چند قدمیِ شکاف رسید. سایه‌ها، در دیوارهایِ اطرافِ قصر، جیغِ بی‌صدایی می‌کشیدند و عقب‌نشینی می‌کردند. هیونجین دستش را بالا آورد، انگار که بخواهد چیزی را لمس کند، اما پیش از آنکه سرانگشتانش با لبه‌یِ آن نور برخورد کند، صدایی در فضا پیچید. صدایی نه از بیرون، که انگار از درونِ جمجمه‌یِ خودش طنین‌انداز شد؛ صدایی که هم‌آهنگِ با فرکانسِ قلبِ لرزانش بود.

«تو هنوز هم می‌ترسی... حتی از کسی که تمامِ تاریکی‌ات را به جان خریده است.»

هیونجین یخ زد. کلمات، مثلِ خنجرهایی از یخ در قلبش فرو رفتند. او به آرامی سرش را بلند کرد.

در مرکزِ آن شکافِ نورانی، انسانی ایستاده بود. اما او شباهتی به موجوداتِ این دنیایِ سرد نداشت. او «زنده» بود، با تمامِ معنایِ خطرناک و درخشانِ این کلمه. پوستش زیرِ نوری که از خودش ساطع می‌کرد، مثلِ مهتاب رویِ برف می‌درخشید و چشمانش... چشمانش همان‌جایی بود که تمامِ کهکشان‌هایِ خاموش، دوباره متولد شده بودند.

فلیکس بود. با لبخندی که نه مهربان بود و نه شرور؛ لبخندی که فقط «آگاه» بود. او در میانِ ویرانه‌هایِ "آرکِ نِهیلیوس" ایستاده بود، انگار که صاحبِ تمامِ این ویرانی‌هاست.

فلیکس یک قدم به جلو برداشت. با هر قدمِ او، مرمرهایِ زیرِ پایش، از حالتِ استخوانی و سردِ خود خارج شده و به رنگِ سنگ‌هایِ گران‌بهایِ صیقل‌خورده در می‌آمدند. دنیایِ مرده، در حضورِ او داشت دوباره «تپش» را تجربه می‌کرد.

فلیکس دستش را دراز کرد و بدونِ اینکه منتظرِ اجازه‌ای بماند، گونه‌یِ هیونجین را لمس کرد. گرمایِ دستِ او، برخلافِ سرمایِ استخوان‌سوزِ "آرکِ نِهیلیوس"، چنان شوک‌آور بود که هیونجین نتوانست جلویِ لرزشِ بدنش را بگیرد.

فلیکس با لحنی که انگار داشت رازِ یک طلسمِ ممنوعه را زمزمه می‌کرد، گفت:
«دیگر دنبالِ راهِ بازگشت نگرد، هیونجین. تو به خانه‌ات رسیده‌ای... به همان‌جایی که برایِ همیشه گم شدی.»

هیونجین، مسحور و وحشت‌زده، نمی‌توانست نگاهش را از آن چشم‌هایِ ستاره‌ای بدزدد. او می‌دانست که در این لحظه، چیزی در وجودش در حالِ فروپاشی است، و چیزی بسیار خطرناک‌تر، در حالِ جایگزین شدن.

رقصِ آخرین ماه آغاز شده بود؛ و این بار، موسیقیِ آن، صدایِ شکستنِ روحِ هیونجین بود.
دیدگاه ها (۰)

# 🌑 رقصِ آخرین ماه(#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه‌...

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط