روزهای عجیبیه

روزهای عجیبیه
هم زود میگذره، هم اصلا نمیگذره
حس مرده متحرک دارم. نمیدونم چیکار کنم، فقط خودمو مجبور به انجام یه سری کارها میکنم تا بگذره.  خیلی دلم گرفته، خیلی زیاد! از اینکه هر روز باید بیدار شم و با شستن صورتم حس گند اون لحظه م رو هم به زور بشورم و ادای آدمای خوش و خونسرد رو دربیارم متنفرم. دلم میخواد داد بزنم تا همه بفهمن چه حالی دارم و چی تو دلم میگذره. دلم میخواد وقتی بیدار میشم و حس مردن دارم، با خیال راحت چشمامو ببندم و دوباره بخوابم و دغدغه کار و مسئولیت های مزخرفی که رو دوشمه رو نداشته باشم. دلم میخواد یه مدت بی مسئولیت باشم و کسی هیچ توقعی ازم نداشته باشه. دلم میخواد یکی هوامو داشته باشه و مراقبم باشه.
دلم میخواد نباشم، وجود داشتن خیلی سخته

#دلنوشته_های_من
#خاص #عاشقانه
#ستایش_قلب_سربی
دیدگاه ها (۰)

داستان زندگی منپارت:21+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحاف...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

فیک شوگا پارت نهم مافیای بیرحم دختر لجباز

پارت ۱۰

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

خب کارلوی عزیزم امروز میشه سه ماه که دوستیم میدونی این سه ما...

گاهی دلم برای خودم می‌سوزه؛ برای تمام لحظه‌هایی که لبخند زدم...

چندپارتی تهیونگ

چندپارتی جیمین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط