فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۹۲
دختره باید از این عمارت بیرون میرفت با دویدن سمته پله ها و رفتن سمته اتاق مشترک خودشون با هجوم وارد اتاق شد و در را قفل کرد تیکه به در و خیز شدن سمته پایین گریه هایش زیاد تر شد دستش را میان موهایش برد و دست دیگه اش سمته شکمش به آرامی زمزمه کرد ... ات.: قول میدم هیچ وقت درد های که من کشیدم رو نکشی ...
گوشی را برداشت و شماره پدرش را گرفت گریه هایش را آرام کرد و صداش را صاف کرده ... گفت
ات : با..بایی
تهیونگ نگران از رو تخت بلند شد و گفت ..... تهیونگ: چی شده پرنسسم
ات: بابایی .. میشه بیایی دنبالم ؟
تهیونگ: معلومه پرنسس بابایی ولی چرا چی شده جیمین حالش خوبه ؟
دختره بغضش گرفت با شنیدن اسم پدر بچه اش .... و لب پایین ش را گزید و گفت.... ات.: حالش خوبه .. میشه ساعت ۳ شب بیایی ؟
تهیونگ: باشه ولی چرا شب ساعت ۳ چی شده ات جیمین اجازه نمیده نه که بیایی
ات: بابایی من همه چی رو بهت توضیح میدم فقد بگو میایی ؟
تهیونگ: باشه دخترم میام
صدا کفش های جیمین را شنید زود گفت........ ات: بابای الان باید قط کنم منتظرتم
حتی نگذاشت تهیونگ هم حرفه آخرش را بزنه زود قطع کرد و گوشی را سمته کمد برد بعد از گذاشتن تو کمد صدا در به گوشش خورد جیمین عصبی تر داد زده گفت ...
جیمین: ات چرا درو قفل کرد ؟ بازش کن ...
دختره با ترسه اینکه عصبانیت خودش را رو دختره خالی کنه و از ترس افتادن خطر بچه همچنان در حالی که در قفل بود گفت .... ات: خوابم میاد
جیمین این بار خسته تر رو زمین نشست و به در تکیه داد با ناراحتی زمزمه کرد....
جیمین: تو هم ترکم کن باشه ...
دختره سمته در رفت و به آرامی گوش به حرف های پسره شد ...
جیمین: همه ترکم کردن تو هم برو باشه تو هم برو دیگ__
دختره با شنیدن حرف های شوهرش حس اذآب وجدان بهش دست داده بود حس میکرد این کارش اشتباه محضه ولی...
جیمین: دیگه برام مهم نیستی ازت متنفرم کیم ات .... ازت بدم میاد
دختره زود از در فاصله گرفت بغضش گرفته بود از آخرین حرفی که از دهن جیمین شنید ....
چمدان را از زیر تخت برداشت و به آرامی زیرش را کشید با قدم های آرامی سمته کمد لباس رفت تک تک لباس هایش را برداشت و میان چمدان گذاشت .. بعد از برداشتن لباس راحتی و پوشیدن اش مشغول پاک کردن آرایش شد نگاهی با ساعت رو عسلی انداخت .. ساعت ۱۲ شب را نشان میداد یا خودش فکر کرد یعنی جیمین هنوز جلو در نشسته بود شایدم خوابش برده بود اسرارت مستی همیشه کار خودش را میکرد...
دستی تو موهایش برد ...
پارت ۲۹۲
دختره باید از این عمارت بیرون میرفت با دویدن سمته پله ها و رفتن سمته اتاق مشترک خودشون با هجوم وارد اتاق شد و در را قفل کرد تیکه به در و خیز شدن سمته پایین گریه هایش زیاد تر شد دستش را میان موهایش برد و دست دیگه اش سمته شکمش به آرامی زمزمه کرد ... ات.: قول میدم هیچ وقت درد های که من کشیدم رو نکشی ...
گوشی را برداشت و شماره پدرش را گرفت گریه هایش را آرام کرد و صداش را صاف کرده ... گفت
ات : با..بایی
تهیونگ نگران از رو تخت بلند شد و گفت ..... تهیونگ: چی شده پرنسسم
ات: بابایی .. میشه بیایی دنبالم ؟
تهیونگ: معلومه پرنسس بابایی ولی چرا چی شده جیمین حالش خوبه ؟
دختره بغضش گرفت با شنیدن اسم پدر بچه اش .... و لب پایین ش را گزید و گفت.... ات.: حالش خوبه .. میشه ساعت ۳ شب بیایی ؟
تهیونگ: باشه ولی چرا شب ساعت ۳ چی شده ات جیمین اجازه نمیده نه که بیایی
ات: بابایی من همه چی رو بهت توضیح میدم فقد بگو میایی ؟
تهیونگ: باشه دخترم میام
صدا کفش های جیمین را شنید زود گفت........ ات: بابای الان باید قط کنم منتظرتم
حتی نگذاشت تهیونگ هم حرفه آخرش را بزنه زود قطع کرد و گوشی را سمته کمد برد بعد از گذاشتن تو کمد صدا در به گوشش خورد جیمین عصبی تر داد زده گفت ...
جیمین: ات چرا درو قفل کرد ؟ بازش کن ...
دختره با ترسه اینکه عصبانیت خودش را رو دختره خالی کنه و از ترس افتادن خطر بچه همچنان در حالی که در قفل بود گفت .... ات: خوابم میاد
جیمین این بار خسته تر رو زمین نشست و به در تکیه داد با ناراحتی زمزمه کرد....
جیمین: تو هم ترکم کن باشه ...
دختره سمته در رفت و به آرامی گوش به حرف های پسره شد ...
جیمین: همه ترکم کردن تو هم برو باشه تو هم برو دیگ__
دختره با شنیدن حرف های شوهرش حس اذآب وجدان بهش دست داده بود حس میکرد این کارش اشتباه محضه ولی...
جیمین: دیگه برام مهم نیستی ازت متنفرم کیم ات .... ازت بدم میاد
دختره زود از در فاصله گرفت بغضش گرفته بود از آخرین حرفی که از دهن جیمین شنید ....
چمدان را از زیر تخت برداشت و به آرامی زیرش را کشید با قدم های آرامی سمته کمد لباس رفت تک تک لباس هایش را برداشت و میان چمدان گذاشت .. بعد از برداشتن لباس راحتی و پوشیدن اش مشغول پاک کردن آرایش شد نگاهی با ساعت رو عسلی انداخت .. ساعت ۱۲ شب را نشان میداد یا خودش فکر کرد یعنی جیمین هنوز جلو در نشسته بود شایدم خوابش برده بود اسرارت مستی همیشه کار خودش را میکرد...
دستی تو موهایش برد ...
- ۱۷.۶k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط