و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ،

و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ،
من ماندم و همهمه ی آفتاب
و از سفر آفتاب ،
سرشار از تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد ، لبخند می شکفد ،
زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود
دیدگاه ها (۲)

خوشبختیاز نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد.اما از نظر منآدم‌ه...

ﮐﺎﺵ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺷﺒﯿﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ ﮐﺎﺵ ﺗﻮ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺑﻮﺩﯼﺑﻌﺪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﻫﻨﻮﺯ...

نمیدونم چرا ما وقتی با کسی مشکل داریم به خودش نمیگیم میریم ب...

مــــرادست خـــودم نسپـــارخیالـــم راحت میشــــودمیــــروم ...

🏰 قصر تاریکیقسمت ۴: لمس تاریکیسایه با سرعتی غیرطبیعی به سمت ...

آن‌گاه که لشکریانِ سایه با چکمه‌های سنگینِ خویش بر سینه زمین...

باد سردی وزید. از سمت جنگل سایه، صدایی شبیه نجواهای دوردست ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط