یه سال یه سال تمام تو سرم یه دنیای دیگه داشتم یه دنیای
یه سال… یه سال تمام، تو سرم یه دنیای دیگه داشتم. یه دنیای رنگی، پر از رویاهایی که مثل پروانه دورِ سرم میچرخیدن. هر کدومشون یه امید بود، یه دلیل برای لبخند زدن، یه انگیزه برای ادامه دادن. تو اون دنیا، من خوشبخت بودم، من به همهی خواستههام رسیده بودم.
ولی حالا… حالا انگار یه طوفانِ سهمگین اومده و همهی اون پروانهها رو با خودش برده. حالا فقط یه ویرونه مونده، یه آسمونِ بیستاره، یه قلبِ شکسته. هر چی بیشتر به این ویرونه نگاه میکنم، بیشتر دلم میگیره. بیشتر حس میکنم که یه تیکه از وجودم رو جا گذاشتم، یه چیزی رو برای همیشه از دست دادم.
سخته… خیلی سخته که قبول کنم اون دنیا دیگه وجود نداره. سخته که چشمهام رو ببندم و صدای خندههام رو تو اون دنیا دیگه نشنوم. سخته که باور کنم یه سال از عمرم رو صرفِ ساختنِ یه قصری کردم که حالا داره جلوی چشمهام فرو میریزه.
بغض، راهِ گلوم رو بسته. اشک، امونِ چشمهام رو بریده. دلم میخواد فریاد بزنم، دلم میخواد همهی دنیا بدونن که چقدر غمگینم، که چقدر دلم برای اون رویاها تنگ شده.
ولی میدونی چیه؟ دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم. دیگه نمیخوام بیشتر از این خسته بشم. دیگه نمیخوام انرژیم رو صرفِ جنگیدن برای یه نبردِ باخته کنم. وقتشه… وقتشه که دست از این خیالهای باطل بردارم، وقتشه که این خداحافظیِ تلخ رو بپذیرم و یه فصلِ جدید رو شروع کنم.
شاید این شروع، آسون نباشه. شاید هنوز تهِ دلم یه غمِ کوچیک، یه دلتنگیِ مبهم باقی بمونه. ولی من مصممام. مصممام که این بار، برای خودم زندگی کنم. برای هدفهام، برای آیندهام، برای حالِ خوبِ خودم.
من قویتر از این حرفها هستم. میتونم از این خاکسترِ رویاها، یه ققنوسِ جدید بسازم. میتونم دوباره پرواز کنم، دوباره اوج بگیرم. این بار، نه با خیالهای رنگی، بلکه با واقعیتهای محکم. این بار، نه برای خواستنِ محال، بلکه برای ساختنِ ممکن.
خداحافظ رویاهایِ ناتمام… سلام زندگیِ جدید!
#دلی
⁶اسفندِ¹⁴⁰³
²³:⁵⁵
ولی حالا… حالا انگار یه طوفانِ سهمگین اومده و همهی اون پروانهها رو با خودش برده. حالا فقط یه ویرونه مونده، یه آسمونِ بیستاره، یه قلبِ شکسته. هر چی بیشتر به این ویرونه نگاه میکنم، بیشتر دلم میگیره. بیشتر حس میکنم که یه تیکه از وجودم رو جا گذاشتم، یه چیزی رو برای همیشه از دست دادم.
سخته… خیلی سخته که قبول کنم اون دنیا دیگه وجود نداره. سخته که چشمهام رو ببندم و صدای خندههام رو تو اون دنیا دیگه نشنوم. سخته که باور کنم یه سال از عمرم رو صرفِ ساختنِ یه قصری کردم که حالا داره جلوی چشمهام فرو میریزه.
بغض، راهِ گلوم رو بسته. اشک، امونِ چشمهام رو بریده. دلم میخواد فریاد بزنم، دلم میخواد همهی دنیا بدونن که چقدر غمگینم، که چقدر دلم برای اون رویاها تنگ شده.
ولی میدونی چیه؟ دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم. دیگه نمیخوام بیشتر از این خسته بشم. دیگه نمیخوام انرژیم رو صرفِ جنگیدن برای یه نبردِ باخته کنم. وقتشه… وقتشه که دست از این خیالهای باطل بردارم، وقتشه که این خداحافظیِ تلخ رو بپذیرم و یه فصلِ جدید رو شروع کنم.
شاید این شروع، آسون نباشه. شاید هنوز تهِ دلم یه غمِ کوچیک، یه دلتنگیِ مبهم باقی بمونه. ولی من مصممام. مصممام که این بار، برای خودم زندگی کنم. برای هدفهام، برای آیندهام، برای حالِ خوبِ خودم.
من قویتر از این حرفها هستم. میتونم از این خاکسترِ رویاها، یه ققنوسِ جدید بسازم. میتونم دوباره پرواز کنم، دوباره اوج بگیرم. این بار، نه با خیالهای رنگی، بلکه با واقعیتهای محکم. این بار، نه برای خواستنِ محال، بلکه برای ساختنِ ممکن.
خداحافظ رویاهایِ ناتمام… سلام زندگیِ جدید!
#دلی
⁶اسفندِ¹⁴⁰³
²³:⁵⁵
- ۱۲.۳k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط