★彡   Part 68 彡★

★彡   Part 68 彡★

منو محکم به خودش فشار داد و از شدت فشاری که روم بود بدنم لرزید.
حالا دیگه واقعا گریه میکردم.
هق هق هام اوج گرفته بود و لب های اون کنار گوشم برای گفتن حرفی از هم باز میشدن اما هربار لرزش اونها رو مانع میکرد.
ای کاش واقعی بود!
دقایق طولانی من رو داخل آغوشش نگه داشت و بعد من رو از گرمای تنش به دور کرد.
اما هنوز هم نزدیکش بودم.
به چشم هاش نگاه کردم.
به چشم هایی که کم کم رنگ شون رو از یاد برده بودم.
در باز بود و خورشید همچنان درحال غروب.
نور نارنجی رنگش به چشم های تهیونگ افتاده بود و شاهکاری توصیف نشدنی برای من ساخته بود.
حالا از نزدیک معنای نگاهش رو درک کردم.
خسته بود.
درست مثل من.
"چیکار کردی باهام رینا؟ چیکار کردی که بدون تو نمیتونم نفس بکشم؟"
بهش نگاه کردم و سعی کردم هلش بدم، اما مچ دستم رو گرفت و از قبل هم به خودش نزدیک تر کرد.
"هیچ میدونی چند روز گذشته؟"
کمی چشم هام رو جست و جو کرد.
رینا، تهیونگ: 59 روز ...
غمگین چشم هام رو ازش کندم و مستقیم به خورشید درحال غروب نگاه کردم.
نورش کور کننده بود.
با دستش چونه ام رو گرفت و من رو به سمت خودش برگردوند.
نکن لعنتی!
طاقت دیدن چشم هات رو ندارم.
من بی جنبه طاقت نگاه خیره ات رو ندارم.
"چرا رفتی؟ چرا رینا؟ چرا نموندی؟ میدونی بعد تو چطور دیوونه شدم؟ میدونی جین برام چندین دختر از خانواده های مختلف آورد؟ میدونی که هیچکدوم نتونستن تو باشن؟ میدونی رینا؟ من خیلی وقته عقلم رو در راه فکر کردن به تو از دست دادم. دیگه هیچ چیز رو نمیدونم. میدونی تمام این 59 روز هر روزش رو جلوی کلبه منتظرت بودم؟ تا شاید یه بار دبگه ببینمت. تا شاید بتونم بهت اعتراف کنم، کاری که خیلی برای انجامش وقت داشتم. میدونی چند بار وسوسه شدم تا وارد کلبه بشم؟"
نفس عمیقی کشید و من رو محکم به آغوشش کشید.
خیلی محکم.
خیلی پر اطمینان.
خیلی ...
"دوست دارم پرنسسم. خیلی وقته. خیلی وقت..."
دیدگاه ها (۱۹)

لیدی فالو شه 🙂‍↕️🎀@lexa.b

شاهدخت فالو شه ✨@verena_vk

زیبا فالو شه@hcjbnohgkhgdybk

زیبا فالو شه@989070_7399

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁰یک ماه بعد...رینا گرد...

★彡   Part 51 彡★ "خوب نیستم تهیونگ."چشم هاش برق زد.خودمم متوج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط