🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

🖤 بادیگاردِ دردسرساز من

پارت ۵ — «نقشه‌ی لیا»

صبح روز بعد، آ.ت تازه از پله‌ها پایین اومده بود که صدای رها رو شنید.

«آ.ت! بدوووو!»

آ.ت با تعجب بهش نگاه کرد.

«چی شده؟»

رها نفس‌نفس‌زنان گفت:
«صبحونه!»

آ.ت چند ثانیه ساکت موند.

«برای صبحونه این‌طوری دویدی؟»

رها با جدیت گفت:
«گرسنه‌ام. موضوع مهمیه.»

آ.ت خندید و وارد آشپزخونه شد.

تهیونگ پشت میز نشسته بود.

رها همین که اون رو دید، یک‌دفعه ساکت شد.

آ.ت متوجه شد.

آروم با آرنج بهش زد.

«چته؟»

رها زیر لب گفت:
«هیچی.»

آ.ت:
«پس چرا سرخ شدی؟»

«گرمه.»

آ.ت نگاهی به پنجره انداخت.

«هوای بیرون ده درجه‌ست.»

رها:
«...خفه شو.»

تهیونگ لبخند زد.

«صبح بخیر.»

رها:
«صبح... بخیر.»

آ.ت با خنده نشست.

«اووووه، چه رسمی!»

رها زیر میز به پای آ.ت زد.

«ساکت.»

همون لحظه جونگکوک وارد آشپزخونه شد.

نگاهش مستقیم روی آ.ت افتاد.

«صبح بخیر.»

آ.ت:
«صبح بخیر، بادیگارد.»

جونگکوک:
«خوب خوابیدی؟»

آ.ت:
«عالی.»

جونگکوک:
«خوبه. چون امروز تمرین داریم.»

آ.ت با تعجب گفت:
«امروز؟»

«بله.»

«من نگفتم میام.»

جونگکوک نشست.

«منم نپرسیدم.»

آ.ت:
«خیلی پررویی.»

جونگکوک:
«ممنون.»

رها خنده‌اش گرفت.

---

چند ساعت بعد، چهار نفر وارد سالن تمرین شدند.

آ.ت دستکش بوکسش رو پوشید.

جونگکوک روبه‌روش ایستاد.

«حاضری؟»

«همیشه.»

تمرین شروع شد.

جونگکوک بیشتر حواسش به دفاع بود و آ.ت با سرعت ضربه‌هاش رو تمرین می‌کرد.

تهیونگ و رها هم کمی آن‌طرف‌تر مشغول تمرین بودند.

اما درست وسط تمرین، صدای لیا از پشت سرشان آمد:

«جونگکوک.»

جونگکوک برگشت.

لیا یک بطری آب در دست داشت.

«فکر کردم شاید تشنه باشی.»

جونگکوک:
«ممنون.»

بطری رو گرفت.

آ.ت چند لحظه نگاه کرد و بعد دوباره مشغول تمرین شد.

رها آهسته کنار گوشش گفت:
«حالت خوبه؟»

«آره.»

«مطمئنی؟»

«رها، دارم بوکس تمرین می‌کنم.»

«باشه، خانم کاملاً عادی.»

آ.ت چیزی نگفت.

لیا کنار جونگکوک موند.

«بعد از تمرین وقت داری؟»

جونگکوک:
«برای چی؟»

«می‌خواستم درباره یه موضوع مهم باهات صحبت کنم.»

جونگکوک کمی مکث کرد.

«اگه مربوط به آ.ته، با خودش صحبت کن.»

لیا لبخندش کمی مصنوعی شد.

«نه. درباره خودته.»

آ.ت ناخواسته سرش رو بلند کرد.

لیا نگاه کوتاهی به او انداخت.

بعد گفت:

«یه موضوعی هست که فکر می‌کنم بهتره آ.ت درباره‌ش چیزی ندونه.»

آ.ت ابرو بالا انداخت.

«چی؟»

لیا لبخند زد.

«هیچی.»

آ.ت مشکوک نگاهش کرد.

«لیا، تو وقتی می‌گی هیچی، یعنی دقیقاً یه چیزی هست.»

جونگکوک به لیا نگاه کرد.

«اگه موضوع مهمیه، همین‌جا بگو.»

لیا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«باشه... ولی فکر کنم بهتره خصوصی صحبت کنیم.»

آ.ت توپ رو برداشت و به سمت حلقه پرت کرد.

توپ مستقیم داخل حلقه افتاد.

«هرچی هست، من بعداً می‌فهمم.»

جونگکوک نگاهش کرد و لبخند زد.

«شک ندارم.»

آ.ت:
«چیه؟»

جونگکوک:
«هیچی.»

آ.ت:
«تو هم وقتی می‌گی هیچی، یعنی یه چیزی هست.»

جونگکوک خندید.

«پس کم‌کم داری منو می‌شناسی.»

آ.ت برای چند لحظه چیزی نگفت.

قلبش بی‌دلیل کمی تندتر زد.

اما سریع خودش رو جمع کرد.

«خیلی هم خوشحال نباش.»

جونگکوک:
«چشم.»

آن طرف سالن، لیا با اخم به آن دو نگاه می‌کرد.

نقشه‌اش هنوز شروع نشده بود...

اما این بار، تصمیمش جدی‌تر بود.
دیدگاه ها (۰)

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۶ — «یه راز کوچیک»بعد از تمرین، ...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۴ — «دخترعمه‌ی دردسرساز»آ.ت توپ ...

🖤 بادیگاردِ دردسرساز منپارت ۳ — «کری‌خونی ممنوع!»پنج دقیقه ب...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

نام: قرارداد نفرتPart:66نیمه‌شب شده بود.خونه کاملاً ساکت بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط