پارت ۴
پارت ۴
عشق یا حسرت
جونگ کوک:سوار شین توضیح میدم
ویو کوک میدونستم الان زیاد بهم اطمینان نداره ولی باید یه کاری انجام میدادم اول که سوار ماشینشون کردم دستش رو گذاشته بود زیر چونش چند تار مو روی صورتش افتاده بود و با کنجکاوی به بیرون نگاه میکرد خیلی زیبا بود
وایی من چم شده ولش کن حواستو جمع کن
الا:آقای جئون میشه بپرسم داریم کجا میریم ؟
کوک :داریم میریم خونه من
الا:چرا؟
کوک:چون خونتون فعلا امن نیست
ویو الا:ساکت شدم و چیزی نگفتم یکم نگران آنا بودم بعد چند لحظه جلوی یم خونه بزرگ و بسیار شیک ایستادیم اندازه یه قصر بود فکم باز مونده بود
کوک: پیاده شین
ویو الا:دست آنا رو گرفتم و پیاده شدیم
رفتیم داخل کوک به یه خدمت کار گفت به ما اتاق بده داشتیم نوی راهرو قدم میزدیم که یهو یه پسر ۱۸ ساله جذاب دوید سمت کوک
ویو تهیونگ:کوک کجا بودی؟
کوک:توضیح میدم خدمتکار لطفا دخترا رو سمت اتاقشون راهنمایی کن
الا:یه لحظه صبر کن میشه بپرسم ایشون کی هستن
تهیونگ :دوست کوک هستم
الا:اهان ببخشید نشناختم و بعد خدمتکار ما رو سمت اوتاقامون راه نمایی کرد اتاق من و آنا جدا بود ولی زیاد فاصله نداشت هر کدوم وارد اتاق شدیم خیلی خسته بودم با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم که ناگهان صدای در زدن اومد
تق تق
ویو الا:کیه؟
ویو آنا:آبجی درو باز میکنی
الا:بیا تو
انا:آبجی میترسم
الا:بیا اینجا پیشم بشین
آنا درو بست و اومد کنارم نشست
ویو آنا:آبجی چرا خاله این کارو کرد چرا ما چه نیازی به ما داشت چرا دوستت نجاتت داد چرا...
الا: آروم باش دونه دونه منم سوالات زیادی ذهنمو درگیر کرده بیا امشب بخوابیم و به هیچی فکر نکنیم بیا کنارو بیا سرتو بزار رو دستم آروم باش او بخواب
ویوالا:آنا خیلی سوال داشت نمیتونستم زیاد براش توضیح بدم نمیخواستم نگرانش کنم بخاطر همین بقلش کردم تا آروم بشه
یهو صدای تق تق در اومد
کیه؟
خدمتکار هستم چند دست لباس آوردم
آنا خواب بود سرشو گذاشتن روی بالشت و رفتم که درو باز کنم درو باز کردم
خدمتکار:خانم آقا گفتن که چند دست لباس براتون بیارم و گفتن که بهتون بگم که فردا کلی کار داریم صبح ساعت ۸ بیدارشدن میکنم
الا:مرسی فقط میشه یه دست لباس به آبجیم هم بدین ممنون میشم
خدمتکار :حتما اینم لباس ابجیتو
الا:مچکرم
عشق یا حسرت
جونگ کوک:سوار شین توضیح میدم
ویو کوک میدونستم الان زیاد بهم اطمینان نداره ولی باید یه کاری انجام میدادم اول که سوار ماشینشون کردم دستش رو گذاشته بود زیر چونش چند تار مو روی صورتش افتاده بود و با کنجکاوی به بیرون نگاه میکرد خیلی زیبا بود
وایی من چم شده ولش کن حواستو جمع کن
الا:آقای جئون میشه بپرسم داریم کجا میریم ؟
کوک :داریم میریم خونه من
الا:چرا؟
کوک:چون خونتون فعلا امن نیست
ویو الا:ساکت شدم و چیزی نگفتم یکم نگران آنا بودم بعد چند لحظه جلوی یم خونه بزرگ و بسیار شیک ایستادیم اندازه یه قصر بود فکم باز مونده بود
کوک: پیاده شین
ویو الا:دست آنا رو گرفتم و پیاده شدیم
رفتیم داخل کوک به یه خدمت کار گفت به ما اتاق بده داشتیم نوی راهرو قدم میزدیم که یهو یه پسر ۱۸ ساله جذاب دوید سمت کوک
ویو تهیونگ:کوک کجا بودی؟
کوک:توضیح میدم خدمتکار لطفا دخترا رو سمت اتاقشون راهنمایی کن
الا:یه لحظه صبر کن میشه بپرسم ایشون کی هستن
تهیونگ :دوست کوک هستم
الا:اهان ببخشید نشناختم و بعد خدمتکار ما رو سمت اوتاقامون راه نمایی کرد اتاق من و آنا جدا بود ولی زیاد فاصله نداشت هر کدوم وارد اتاق شدیم خیلی خسته بودم با همون لباسا روی تخت دراز کشیدم که ناگهان صدای در زدن اومد
تق تق
ویو الا:کیه؟
ویو آنا:آبجی درو باز میکنی
الا:بیا تو
انا:آبجی میترسم
الا:بیا اینجا پیشم بشین
آنا درو بست و اومد کنارم نشست
ویو آنا:آبجی چرا خاله این کارو کرد چرا ما چه نیازی به ما داشت چرا دوستت نجاتت داد چرا...
الا: آروم باش دونه دونه منم سوالات زیادی ذهنمو درگیر کرده بیا امشب بخوابیم و به هیچی فکر نکنیم بیا کنارو بیا سرتو بزار رو دستم آروم باش او بخواب
ویوالا:آنا خیلی سوال داشت نمیتونستم زیاد براش توضیح بدم نمیخواستم نگرانش کنم بخاطر همین بقلش کردم تا آروم بشه
یهو صدای تق تق در اومد
کیه؟
خدمتکار هستم چند دست لباس آوردم
آنا خواب بود سرشو گذاشتن روی بالشت و رفتم که درو باز کنم درو باز کردم
خدمتکار:خانم آقا گفتن که چند دست لباس براتون بیارم و گفتن که بهتون بگم که فردا کلی کار داریم صبح ساعت ۸ بیدارشدن میکنم
الا:مرسی فقط میشه یه دست لباس به آبجیم هم بدین ممنون میشم
خدمتکار :حتما اینم لباس ابجیتو
الا:مچکرم
- ۲۱۹
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط