. حکایت رفاقت من و تو ...

. حکایت رفاقت من و تو ...
حکایت قهوه ایست ...
که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!...
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم ...
که این طعم را دوست دارم یا نه؟
وآنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ...
که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم ...
حتی تلخ تلخ !!
دیدگاه ها (۸۹)

* پست آخر * سلام خدمت دوستاي عزيز و بزرگوارم ....يک سال در م...

* پست ویژه *حکایتی دارد .... این دل و مهربانی عزیزانش ....در...

دردفترخاطراتم نوشتم رفيق زيباست ... طلاست ....اوست كه باوفاس...

₪ ﺧـُﺪﺁﯾــﺎ ... ₪ ﭼِﻨـــﺂﻥ ﺑــَـﺮ ﻣــَﻦ ﺳَﺨــﺖ ﺑـِـﮕﯿــﺮ ...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 142♡⁠。⁠)⁩فکم از...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

ادامه پارت ۳۴

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط