دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم

دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم
همه هستی تویی ، فی الجمله این و آن نمی دانم

بجز تو در همه عالم ، دگر دلبر نمی بینم
به جز تو در همه گیتی ، دگر جانان نمی دانم

یکی دل داشتم پُرخون ، شد آن هم از کفم بیرون
کجا افتاده و مجنون ، در این دوران نمی دانم

دلم سرگشته می داند ، سر زُلف پریشانت
چه می خواهد از این مسکین سرگردان ، نمی دانم

اگر مقصود تو جان است ، رُخ بنما و جان بستان
و گر قصد دگر داری ، من این و آن نمی دانم

نمی یابم تو را در دل ، نه در عالم نه در گیتی
کجا جویم تو را آخر ، من حیران نمی دانم
دیدگاه ها (۲)

عاشقی جرم قشنگی ست مرا دار نزن شده ام عاشق تو، عشق مرا جار ن...

‌ از جاده ی احساس تو ، از درد نوشتماز یک دل غمگین، دل یک مرد...

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟دام بگذاری اسیرم‌، ...

بچین میز قمارت را دل از من روی ماه ازتوبیا بردار بازی کن سفی...

نمی‌فهمم نمی خواهی مرا دیگر و زین پس هان؟!نمی دانم تمام است ...

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط