چندپارتی: وقتی دوست داشت و...pt¹
چندپارتی: وقتی دوست داشت و...pt¹
عین یه تماشاچی گوشه ای از سالن نشسته بودم و به رقص دیگران چشم دوخته بودم .
اومدن به این مهمونی یک اشتباه بود...یک اشتباه بزرگ!
دستمو زیر چونم گذاشته بودم و بهش نگاه میکردم..هر دفعه که بهش نگاه میکرد اون لحظه تو ذهنم تکرار میشد..لحظه ای که پسم زد..لحظه ای که ردم و کرد و جلو همه مسخرم کرد!
(فلش بک کوتاه)
وقتی به این وو دم در کلاسش تو زنگ تفریح اعتراف کردم ، ناممو که با عشق واسش درست کرده بودم ، پاره کرد و ریخت تو صورتم..لبخندم رو صورتم ماسید
انتظار اینو نداشتم با صدای بلند زد زیر خنده:"مین یه ریم..نمیدونم چجوری اعتماد به نفس اینو داشتی که بهم اعتراف کنی ، فقط اینو بدون من هیچ جوری حاضر نیستم با کسی مثل تو بیام سر قرار!"
اینو با صدای بلند گفت که بقیه بچه های داخل راهرو شنیدن..همه خندیدن..یک دختر با صدای بلند گفت:"اوووو یه ریم عاشق این وو شده؟؟ مگه اون اصلا قلب داره؟؟"
همه میخندیدن و من..شکستم
بدو از اونجا دور شدم...نمیتونستم بیشتر از این تخریب شم و احساساتم خورد شه.."
کسی که دو سال روش کراش داشتم به بدترین شکل ممکن خوردم کرد..و الان داشت با همون دختری که مسخرم کرد وسط جمعیت مثل همه میرقصید...و من؟
هر لحظه داشتم بیشتر و بیشتر زیر نگاه تحقیر آمیز دیگران له میشدم...حس میکردم هر نگاهی که سمتم میاد، پر از ترحم یا تمسخره.
هرکسی با همراه خودش میرقصید..
تمام بچه های مدرسه تو اون جشن بودن ولی من بازم احساس تنهایی میکردم..اون با به نیشخند مسخره نگاهم میکرد
دیگه نگاهش نکردم و یه قلوپ از نوشیدنیم خوردم و سعی کردم بغض گلومو قورت بدم..اینکه سعی کنی اون همه ادم که دارن بهت میخندنو نادیده بگیری ، بشدت کار سختی عه
یک نفر بهم تیکه مینداخت
یک نفر دیگه با دوستش راجع به من پچ پچ میکردن
یکی هم بهم میخندید
و...
فقط دلم میخواست زمان زودتر بگذره و این جشن لعنتی تموم شه..ظاهرا خیال تموم شدن نداشت . نگاه افراد زیادی رو خودم حس میکردم ولی نگاه یک نفر رو بیشتر حس میکردم..
تهیونگ! یه گوشه ایستاده بود و با چند نفر حرف میزد..هر چند لحظه یکبار نگاهش بهم می افتاد و لبخند ملیحی میزد..اون دوست خیلی خوبی بود برای من..ما از پنج سالگی باهم دوست بودیم و اون یه جورایی دوست خانوادگیمون بود و پدرم خیلی بهش اعتماد داشت چون اون واقعا قابل اعتماد بود
بیشتر بچه ها از اون خوششون میومد ولی اون هیچوقت به هیچکس هیچ جوابی نمیداد..دستی رو روی شونم احساس کردم و سرمو اوردم بالا:"حالت خوبه؟"
لبخند محوی زدم:"معلومه!"
اخم کرد و دستشو برداشت:"من از دروغ متنفرم..میتونی اگه دوست نداری من بدونم راستشو نگی ولی حداقل دروغ نگی!"
نفس عمیقی کشیدم:"من دروغ نمیگم کیم تهیونگ من..من فقط..فقط.."
_"فقط دلیلی نمیبینی برای من توضیح بدی نه؟"
تو چشماش نگاه کردم:"اینجوری نیست.."
کوتاه خندید:"وقتی دروغ میگی ، حتی خودتم متوجه نمیشی"
من فقط نمیخواستم اونو ناراحت کنم..نمیخواستم فکر کنه که من خیلی ضعیفم..نوشیدنیش رو کوبید روی میز
از جلش بلند شد و کتشو مرتب کرد..دستشو سمتم دراز کرد:"نمیزارم اینجوری امشب رو تموم کنی!"
با تعجب گفتم:"چی؟"
دستمو گرفت:"از اول جشن فقط نشستی و نگاه کردی..تو حقت این نیست ، دیگران باید بشینن و تورو نگاه کنن!با من برقص یه ریم"
دستمو کشید و منو از جام بلند کرد
اعتراض کردم:"تهیونگ ولی من دلم نمیخواد برقصم.."
درحالی که منو بزور میبرد وسط سالن پوزخند زد:"هیسسس من دیگه دروغ نمیخوام بشنوم ، بیا فقط به صدای موزیک گوش بدیم و لذت ببریم!"
ادامه دارد...
احساس میکنم باید تک پارتیش میکردم😭🤣
مطمئن نیستم قشنگ شده یا نه ولی امیدوارم لذت ببرید ❤️
عین یه تماشاچی گوشه ای از سالن نشسته بودم و به رقص دیگران چشم دوخته بودم .
اومدن به این مهمونی یک اشتباه بود...یک اشتباه بزرگ!
دستمو زیر چونم گذاشته بودم و بهش نگاه میکردم..هر دفعه که بهش نگاه میکرد اون لحظه تو ذهنم تکرار میشد..لحظه ای که پسم زد..لحظه ای که ردم و کرد و جلو همه مسخرم کرد!
(فلش بک کوتاه)
وقتی به این وو دم در کلاسش تو زنگ تفریح اعتراف کردم ، ناممو که با عشق واسش درست کرده بودم ، پاره کرد و ریخت تو صورتم..لبخندم رو صورتم ماسید
انتظار اینو نداشتم با صدای بلند زد زیر خنده:"مین یه ریم..نمیدونم چجوری اعتماد به نفس اینو داشتی که بهم اعتراف کنی ، فقط اینو بدون من هیچ جوری حاضر نیستم با کسی مثل تو بیام سر قرار!"
اینو با صدای بلند گفت که بقیه بچه های داخل راهرو شنیدن..همه خندیدن..یک دختر با صدای بلند گفت:"اوووو یه ریم عاشق این وو شده؟؟ مگه اون اصلا قلب داره؟؟"
همه میخندیدن و من..شکستم
بدو از اونجا دور شدم...نمیتونستم بیشتر از این تخریب شم و احساساتم خورد شه.."
کسی که دو سال روش کراش داشتم به بدترین شکل ممکن خوردم کرد..و الان داشت با همون دختری که مسخرم کرد وسط جمعیت مثل همه میرقصید...و من؟
هر لحظه داشتم بیشتر و بیشتر زیر نگاه تحقیر آمیز دیگران له میشدم...حس میکردم هر نگاهی که سمتم میاد، پر از ترحم یا تمسخره.
هرکسی با همراه خودش میرقصید..
تمام بچه های مدرسه تو اون جشن بودن ولی من بازم احساس تنهایی میکردم..اون با به نیشخند مسخره نگاهم میکرد
دیگه نگاهش نکردم و یه قلوپ از نوشیدنیم خوردم و سعی کردم بغض گلومو قورت بدم..اینکه سعی کنی اون همه ادم که دارن بهت میخندنو نادیده بگیری ، بشدت کار سختی عه
یک نفر بهم تیکه مینداخت
یک نفر دیگه با دوستش راجع به من پچ پچ میکردن
یکی هم بهم میخندید
و...
فقط دلم میخواست زمان زودتر بگذره و این جشن لعنتی تموم شه..ظاهرا خیال تموم شدن نداشت . نگاه افراد زیادی رو خودم حس میکردم ولی نگاه یک نفر رو بیشتر حس میکردم..
تهیونگ! یه گوشه ایستاده بود و با چند نفر حرف میزد..هر چند لحظه یکبار نگاهش بهم می افتاد و لبخند ملیحی میزد..اون دوست خیلی خوبی بود برای من..ما از پنج سالگی باهم دوست بودیم و اون یه جورایی دوست خانوادگیمون بود و پدرم خیلی بهش اعتماد داشت چون اون واقعا قابل اعتماد بود
بیشتر بچه ها از اون خوششون میومد ولی اون هیچوقت به هیچکس هیچ جوابی نمیداد..دستی رو روی شونم احساس کردم و سرمو اوردم بالا:"حالت خوبه؟"
لبخند محوی زدم:"معلومه!"
اخم کرد و دستشو برداشت:"من از دروغ متنفرم..میتونی اگه دوست نداری من بدونم راستشو نگی ولی حداقل دروغ نگی!"
نفس عمیقی کشیدم:"من دروغ نمیگم کیم تهیونگ من..من فقط..فقط.."
_"فقط دلیلی نمیبینی برای من توضیح بدی نه؟"
تو چشماش نگاه کردم:"اینجوری نیست.."
کوتاه خندید:"وقتی دروغ میگی ، حتی خودتم متوجه نمیشی"
من فقط نمیخواستم اونو ناراحت کنم..نمیخواستم فکر کنه که من خیلی ضعیفم..نوشیدنیش رو کوبید روی میز
از جلش بلند شد و کتشو مرتب کرد..دستشو سمتم دراز کرد:"نمیزارم اینجوری امشب رو تموم کنی!"
با تعجب گفتم:"چی؟"
دستمو گرفت:"از اول جشن فقط نشستی و نگاه کردی..تو حقت این نیست ، دیگران باید بشینن و تورو نگاه کنن!با من برقص یه ریم"
دستمو کشید و منو از جام بلند کرد
اعتراض کردم:"تهیونگ ولی من دلم نمیخواد برقصم.."
درحالی که منو بزور میبرد وسط سالن پوزخند زد:"هیسسس من دیگه دروغ نمیخوام بشنوم ، بیا فقط به صدای موزیک گوش بدیم و لذت ببریم!"
ادامه دارد...
احساس میکنم باید تک پارتیش میکردم😭🤣
مطمئن نیستم قشنگ شده یا نه ولی امیدوارم لذت ببرید ❤️
- ۲.۶k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط