به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد به من گفت:

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج میشد به من گفت:

نرو که بن بسته!

گوش نکردم ، رفتم وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم پیر شده بودم . .
دیدگاه ها (۲)

رمان دخت من

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم بیست و ســو...

THE FIRST KISSPART: 4♡: خب حالا باید از خود رئیس بخوای و بری...

ابنایسیوووووووووووو جینیزززززززززززززخبببب من برگشتمممم💃💃💃💃خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط