پیامی که نباید می‌رسید

پیامی که نباید می‌رسید
پارت ۱ | پیامی که نباید می‌رسید

ساعت ۲۳:۴۰ شب بود. کیم مانیا تازه از کنار پنجره اتاقش فاصله گرفته بود که صدای لرزش گوشی روی میز باعث شد برگردد. صفحه روشن شد؛ یک شماره ناشناس. اول فکر کرد تبلیغ یا پیام اشتباهی است، اما وقتی پیام را باز کرد، لبخند از روی صورتش محو شد: «کیم مانیا... هنوز یادت نیومده؟» چند ثانیه فقط به صفحه خیره ماند. جواب داد: «شما؟» پیام بعدی تقریباً بلافاصله آمد: «سه سال پیش، ساعت ۲۳:۴۰، ساختمان قدیمی مدرسه.» قلبش تندتر زد. ساختمان قدیمی؟ سه سال پیش؟ مانیا سعی کرد چیزی به خاطر بیاورد، اما ذهنش فقط یک تصویر مبهم داشت؛ یک راهروی تاریک، صدای قدم‌هایی که نزدیک می‌شدند و دستی که درِ یک اتاق را برایش باز می‌کرد. گوشی دوباره لرزید: «اتاق ۲۱۷ رو یادت هست؟»

مانیا با خودش گفت شاید یکی دارد شوخی می‌کند. نوشت: «من هیچ‌چیزی یادم نیست.» چند لحظه گذشت و سه نقطه روی صفحه ظاهر شد و ناپدید شد. دوباره ظاهر شد. بعد پیام آمد: «دروغ نگو.» مانیا اخم کرد و پرسید: «اگه منو می‌شناسی، اسمت رو بگو.» این بار جواب نیامد. به‌جایش یک عکس برایش ارسال شد. عکس قدیمی و کمی تار بود؛ چهار دانش‌آموز جلوی ساختمان قدیمی مدرسه ایستاده بودند. مانیا عکس را بزرگ کرد و خشکش زد. یکی از آدم‌های داخل عکس خودش بود. کنار او سه نفر دیگر ایستاده بودند: کانگ جیهون، چوی دوهیون و یون سئورا. اما عجیب‌ترین قسمت عکس این نبود؛ پشت سرشان، نزدیک پنجره طبقه دوم، سایه‌ی یک نفر دیده می‌شد؛ کسی که انگار عمداً صورتش از دوربین پنهان شده بود.

پیام دیگری آمد: «فردا ساعت ۱۲:۳۰ برو ساختمان قدیمی. تنها.» مانیا سریع نوشت: «چرا؟» جواب فقط یک جمله بود: «چون چیزی اونجاست که سه سال پیش نباید پیدا می‌کردی.» مانیا دوباره عکس را نگاه کرد. چشم‌هایش روی سئورا ثابت ماند. هیچ‌چیز درباره او به یاد نمی‌آورد؛ نه صدایش، نه چهره‌اش، نه اینکه چرا در آن عکس کنار او ایستاده بود. بعد متوجه چیزی شد که بیشتر از همه ترساندش؛ در گوشه پایین عکس، با خودکار سیاه نوشته شده بود: «یکی از این چهار نفر دروغ گفت.»

مانیا گوشی را روی تخت گذاشت و چند قدم عقب رفت. برای اولین بار احساس کرد این پیام قرار نیست با یک جواب ساده تمام شود. درست وقتی خواست گوشی را خاموش کند، صفحه دوباره روشن شد. این بار پیام کوتاه‌تر بود: «و مانیا... به هیچ‌کس نگو.» چند ثانیه بعد، پیام دیگری رسید: «مخصوصاً به چوی دوهیون.» مانیا به صفحه خیره ماند. چرا اسم دوهیون؟
#رمان #جونگکوک
دیدگاه ها (۰)

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑سه روز از رفتن مانیا گذشته بود.جیمین سع...

P³سوآه گوشی چه‌یون را در دستش گرفته بود.یورا با نگرانی گفت: ...

RESPECT OR DIE : پارت هفتم ساعت ۱۱:۴۰ شب نیلا برای چند لحظه ...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۶ | شروع واقعینیم ساعت بعد، هر چهار نف...

𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑صبح روز بعد، جیمین زودتر از...

پارت ۲۴ | چهارمین نفرصدای قدم‌ها هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.تق.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط