غروب که می‌‌شود ...

غروب که می‌‌شود ...
مگر می‌‌شود بی‌خیالِ سکوتِ این در و پنجره‌ها شد ... چیزهایی‌ که نداری را به رخت می‌کشند ... لعنتی ها ...!
دیدگاه ها (۱)

ﺑﯿﻘﺮﺍﺭ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ؛ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ؛ﻫﯿﭽﮑﺴﮯ ﻧﯿﺴﺖ؛ﻭﻟﯿﮑﻦﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﮮ ﺁﻏﻮﺵِ ﺗ...

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نوابرو نمود و جلوه گری کرد و ...

در زن، ترس و مهریا هیچ است یا به حد افراط.و عشق من هر اندازه...

چشمانت وادارم می کند که بنویسم ... و چه شعری می شود ، دست نو...

در شیبِ خاموشِ غروبِ ،اندوه آرام‌آرام از شانه‌های شهر بالا م...

مینویسم برای جهانی بدون بودنشمینویسم برای فردای نبودشحیاط را...

می‌گردد، در بیابانِ بی‌پایانِ خیال.می‌خواند، نامِ او را در م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط