(عاشقی)
(عاشقی)
(قسمت چهارم)
اول من شروع کردم و گفتم:به نام خدا.من یه دختر چادری هستم.دارم برای روانشناسی درس میخونم.متولد29/2/... هستم.درسته من و شما باهم هم کلاسی هستیم ولی ازهم خبر نداریم.میشه خودتونو بیشتر معرفی کنید؟
+بله.بنده کسری هستم.متولد 12/2....هستم.دارم برای دکتر شدن درس میخونم و مسایل دیگه که بعد میگم.
-خب من ازتون سوال دارم.سوالم اینه که ایا شما دست به زن دارید؟
+خیر اصلا ندارم.
حرفامونو داشتیم میزدیم که دیگه به پایان رسیدیم.آخرش که خواستیم بریم بیرون بهم گفت:فقط میشه شمارتونو داشنه باشم؟
بهش گفتم:فعلا متاسفم.نمیتونم بهتون بدم.
ازم خواهش میکرد که بدم و آخرش مجبور شدم و بهش دادم.0912476.....
رفتیم بیرون و دیگه همه حرفاشونو زده رودن.بعداز چند دقیقه حدودا 20 دقیقه دیگه خداحافظی کردن.
اونا رفتن و ما موندیم و جمع و جور کردن خونه.به لیلا خواهرم گفتم:تو میتونی بری کمک مامان؟من برم بخوابم؟
لیلا گفت:باشه آبجی گلم.درکت میکنم الان تو چه وضعیتی هستی.بگیر بخواب من میرم کمک مامان .
خیالم دیگه از بابت مامانم راحت بود.چرا که یکی بود کمکش کنه و این باعث دلگرمی من میشد.
فرداش که دانشگاه داشتم دیگه نرفتم و مشغول استراحت کردن بودن.
لیلا اومد تو اتاقم و گفت:زینب جون عزیزم فردا شب قراره بیان دوباره برای جلسه دوم.
زدم تو سرخودم و گفتم:وای!نه من تازه از این سردرد نجات پیدا کردم.
-دیگه خواستگاره!
+یاشه ممنون که گفتی من فعلا میخوابم.
لیلا خواهرم احساسمو درک میکرد برای همین زیادی سوال نمیپرسید.اتاقو ترک کرد.وقت شام شده بود که من بیدار شدم رفتم شام خوردم و دوباره خوابیدم.
فردا شد.با صدای جاروبرقی بیدار شدم.
-وای آجی لیلا معلومه داری چیکار میکنی من خوابم.
لیلا که تازه متوجه شده بود جاروبرقی رو خاموش کرد و گفت :پاشو بابا لنگه ظهره.
باتعجب ازش پرسیدم:مگه ساعت چنده؟
-معلومه چته؟ساعت روبه روته ها!ساعت الان 5عصره و تو خوابیدی.
+او!دیگه چه خبر؟
اومد و پتو رو ازم کشید.رفتم دست و صورتمو شستم و ناهارمو خوردم .
وای دوباره داشت لحضه موعود نزدیک میشد.داشتم ناهارمو به پایان میرسوندم که یهو زنگ به صدا دراومد.
میدونستم کسری و خانوادشن.در رو بازکردن.این دفعه منم به جمع خوش آمد گویی اضافه شده بودم.سلام و روبوسی کردم با مامان کسری و به کسری و پدرش سلام کردم.کسری گل رو داد به من و گفت:بفرمایید این گل برای شماست.
-مرسی!ولی شما از کجا میدونستید که من گل نرگس رو دوست دارم.؟
جوابی نداشت بگه و رفت سمت مبل.منم کنار لیلا و داداشم نشستم.بازهم صحبت از خواستگاری بود.وای که چقدر حوصلم سر رفت.
کلی صحبت کردن و بگو و نگو و خنده که دیگه وقتی کیک آوردم بابام گفت:من که دیگه نمیتونم از کیک آقا کسری و خانوادش دل بکنم.پس بفرمایید.
بابای کسری گفت:خب فردا برای آزمایش برن خوبه؟
پدر من:خوبه.
-پس فردا میریم برای آزمایش.
بعداز چند دقیقه که دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشتن خداحافظی کردن و رفتن ولی مامان کسری اومد و گفت:ببخشید لروس گلم!شما که الان عروسمی نباید شمادتو داشته باشم؟
بهش دادم و خداحافظی کرد.
بعد رفتن اونا بساط شام رو پهن کردیم و شام خوردیم.بعد شام خوابیدیم تا فردا.
حدود 3روزی بود که نرفتم دیگه دانشگاه.ساعت 5بود که لیلا اومد بیدارم کرد و گفت:آجی بیدارشو.کسری اومده با باباش دنبالت برای آزمایش.
-باشه الان میام.
لیلا رفت تا من بتونن راحت لباسامو عوض کنم.لباسای شیکمو پوشیدم و رفتم.
-خدافظ مامان من زود برمیگردم.
+به سلامت عزیزم خدانگهدارت باشه.
رفتم پایین و سوار ماشین شدم.رفتیم طرف آزمایشگاه و خداروشکر زود نوبت به ما رسید.
آزمایش دادیم و بعداز چند دقیقه جواب مشخص شد.بله ما بهم میخوردیم .
شادی کردیم و رفتیم خونه.جلسه سوم رو هم برگزار کردیم برای تاریخ عقد و عروسی.
بابام گفت:به نظرم نباید زیاد طولانی باشه.امروز 27م هستش.اگه تاریخ عقد رو برای 20روز دیگه بندازیم چی؟
-قبوله!
+قبوله!
17روز از جلسه سوم گذشته بود و ما رفتیم برای خریدن.لیاس عقد وسفره عقد و...همه رو انتخاب کردیم.
20روز بعد.....
عقد من و کسری بود.ازاون به بعد دیگه من بیشتر بیرون بودم باکسری.
بعداز عقد زود تاریخ گذشت و یک سال شد و عروسی کردیم.دیگه بعداز عروسی من و کسری دیگه باید میرفتیم تو خونه نقلی خودمون زندگی میکردیم.
آخرای عروسی بود.همه داشتن میرفتن ولی مادر و پدرای هردو طرف نرفته بودن.باهن روبوسی کردیم و گریه و زاری و ازهم جداشدیم.
رفتیم سرخونه زندگیمون و....
--------------------
ادامه دارد........
(قسمت چهارم)
اول من شروع کردم و گفتم:به نام خدا.من یه دختر چادری هستم.دارم برای روانشناسی درس میخونم.متولد29/2/... هستم.درسته من و شما باهم هم کلاسی هستیم ولی ازهم خبر نداریم.میشه خودتونو بیشتر معرفی کنید؟
+بله.بنده کسری هستم.متولد 12/2....هستم.دارم برای دکتر شدن درس میخونم و مسایل دیگه که بعد میگم.
-خب من ازتون سوال دارم.سوالم اینه که ایا شما دست به زن دارید؟
+خیر اصلا ندارم.
حرفامونو داشتیم میزدیم که دیگه به پایان رسیدیم.آخرش که خواستیم بریم بیرون بهم گفت:فقط میشه شمارتونو داشنه باشم؟
بهش گفتم:فعلا متاسفم.نمیتونم بهتون بدم.
ازم خواهش میکرد که بدم و آخرش مجبور شدم و بهش دادم.0912476.....
رفتیم بیرون و دیگه همه حرفاشونو زده رودن.بعداز چند دقیقه حدودا 20 دقیقه دیگه خداحافظی کردن.
اونا رفتن و ما موندیم و جمع و جور کردن خونه.به لیلا خواهرم گفتم:تو میتونی بری کمک مامان؟من برم بخوابم؟
لیلا گفت:باشه آبجی گلم.درکت میکنم الان تو چه وضعیتی هستی.بگیر بخواب من میرم کمک مامان .
خیالم دیگه از بابت مامانم راحت بود.چرا که یکی بود کمکش کنه و این باعث دلگرمی من میشد.
فرداش که دانشگاه داشتم دیگه نرفتم و مشغول استراحت کردن بودن.
لیلا اومد تو اتاقم و گفت:زینب جون عزیزم فردا شب قراره بیان دوباره برای جلسه دوم.
زدم تو سرخودم و گفتم:وای!نه من تازه از این سردرد نجات پیدا کردم.
-دیگه خواستگاره!
+یاشه ممنون که گفتی من فعلا میخوابم.
لیلا خواهرم احساسمو درک میکرد برای همین زیادی سوال نمیپرسید.اتاقو ترک کرد.وقت شام شده بود که من بیدار شدم رفتم شام خوردم و دوباره خوابیدم.
فردا شد.با صدای جاروبرقی بیدار شدم.
-وای آجی لیلا معلومه داری چیکار میکنی من خوابم.
لیلا که تازه متوجه شده بود جاروبرقی رو خاموش کرد و گفت :پاشو بابا لنگه ظهره.
باتعجب ازش پرسیدم:مگه ساعت چنده؟
-معلومه چته؟ساعت روبه روته ها!ساعت الان 5عصره و تو خوابیدی.
+او!دیگه چه خبر؟
اومد و پتو رو ازم کشید.رفتم دست و صورتمو شستم و ناهارمو خوردم .
وای دوباره داشت لحضه موعود نزدیک میشد.داشتم ناهارمو به پایان میرسوندم که یهو زنگ به صدا دراومد.
میدونستم کسری و خانوادشن.در رو بازکردن.این دفعه منم به جمع خوش آمد گویی اضافه شده بودم.سلام و روبوسی کردم با مامان کسری و به کسری و پدرش سلام کردم.کسری گل رو داد به من و گفت:بفرمایید این گل برای شماست.
-مرسی!ولی شما از کجا میدونستید که من گل نرگس رو دوست دارم.؟
جوابی نداشت بگه و رفت سمت مبل.منم کنار لیلا و داداشم نشستم.بازهم صحبت از خواستگاری بود.وای که چقدر حوصلم سر رفت.
کلی صحبت کردن و بگو و نگو و خنده که دیگه وقتی کیک آوردم بابام گفت:من که دیگه نمیتونم از کیک آقا کسری و خانوادش دل بکنم.پس بفرمایید.
بابای کسری گفت:خب فردا برای آزمایش برن خوبه؟
پدر من:خوبه.
-پس فردا میریم برای آزمایش.
بعداز چند دقیقه که دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداشتن خداحافظی کردن و رفتن ولی مامان کسری اومد و گفت:ببخشید لروس گلم!شما که الان عروسمی نباید شمادتو داشته باشم؟
بهش دادم و خداحافظی کرد.
بعد رفتن اونا بساط شام رو پهن کردیم و شام خوردیم.بعد شام خوابیدیم تا فردا.
حدود 3روزی بود که نرفتم دیگه دانشگاه.ساعت 5بود که لیلا اومد بیدارم کرد و گفت:آجی بیدارشو.کسری اومده با باباش دنبالت برای آزمایش.
-باشه الان میام.
لیلا رفت تا من بتونن راحت لباسامو عوض کنم.لباسای شیکمو پوشیدم و رفتم.
-خدافظ مامان من زود برمیگردم.
+به سلامت عزیزم خدانگهدارت باشه.
رفتم پایین و سوار ماشین شدم.رفتیم طرف آزمایشگاه و خداروشکر زود نوبت به ما رسید.
آزمایش دادیم و بعداز چند دقیقه جواب مشخص شد.بله ما بهم میخوردیم .
شادی کردیم و رفتیم خونه.جلسه سوم رو هم برگزار کردیم برای تاریخ عقد و عروسی.
بابام گفت:به نظرم نباید زیاد طولانی باشه.امروز 27م هستش.اگه تاریخ عقد رو برای 20روز دیگه بندازیم چی؟
-قبوله!
+قبوله!
17روز از جلسه سوم گذشته بود و ما رفتیم برای خریدن.لیاس عقد وسفره عقد و...همه رو انتخاب کردیم.
20روز بعد.....
عقد من و کسری بود.ازاون به بعد دیگه من بیشتر بیرون بودم باکسری.
بعداز عقد زود تاریخ گذشت و یک سال شد و عروسی کردیم.دیگه بعداز عروسی من و کسری دیگه باید میرفتیم تو خونه نقلی خودمون زندگی میکردیم.
آخرای عروسی بود.همه داشتن میرفتن ولی مادر و پدرای هردو طرف نرفته بودن.باهن روبوسی کردیم و گریه و زاری و ازهم جداشدیم.
رفتیم سرخونه زندگیمون و....
--------------------
ادامه دارد........
- ۴.۰k
- ۳۱ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط