P̶͔͖̳̼̦̣̘̓͊̏̆͘ą̵͈̱͈̙̆͆͒̂̂̓̒̚ŗ̵͎̙̯͔͈̀̽̌̈́̈̏t̴̮͎̿̄̋̓͋ ̸̒̂͠
P̶͔͖̳̼̦̣̘̓͊̏̆͘ą̵͈̱͈̙̆͆͒̂̂̓̒̚ŗ̵͎̙̯͔͈̀̽̌̈́̈̏t̴̮͎̿̄̋̓͋ ̸̧̢̢̢̦̭̹̺̺̤̒̂͆̽̀̒͗͠2̸̫̜̪͇̟̄̋̚͠7̷̣̝̣̾͒͛̅̌̈́ͅ.
ویو ا/ت:
دفترچه هنوز روی پاهام بود. نور کمرمق چراغ کنار تخت، روی کلمات پخش شده بود.
دفتر رو دوباره باز کردم ولی ایندفعه دنبالم صفحه ی دیگری گشتم
یه صفحهی دیگه…
یه جملهی جدید.
آخر دفتر نوشته شده بود.....
«A volte, le bugie più grandi si nascondono nei gesti più piccoli.»
چشمهام تنگ شدن. زبانش ایتالیایی بود—این یکی رو مطمئن بودم نمیفهمم.
با ابروهای درهمرفته، پایینتر رو خوندم.
یه خط دیگه، این بار با خط کوچیکتر:
«A veces, las mentiras más grandes se esconden en los gestos más pequeños.»
ترجمهش به اسپانیایی بود.
و من… مطمئن بودم.
مطمئن بودم کسی فهمیده که من ایتالیایی نمیفهمم. و واسه همین… این ترجمه رو نوشته.
نه برای خودش. نه برای کسی توی این خونه.
فقط برای من.
انگار… انگار یه چشم همیشه بالای سرمه.
نه اونطوری که فقط ببینه—اونطوری که منو بشناسه.
بدونه چی میدونم. چی نه. چی باعث میشه از یه جمله رد بشم و چی باعث میشه توش غرق شم.
نفسم آروم نبود. چشمهام رو بستم، دوباره جمله رو تو ذهنم گفتم.
«بزرگترین دروغها، توی کوچیکترین حرکات پنهان میشن.»
احساس کردم دارم غرق میشم….آروم ، ولی توی چیزی عمیق.
یه چیزی که… یکی با دقت، با حوصله، برام طراحی کرده.
جئون؟
کلورا؟
انگار یه بازیه. یه نمایش که من تنها بازیگرشم.
ولی اوندوتا… شاید بیشتر از چیزی که نشون میدن توش نقش دارن.
دستمو کشیدم روی کلمهی «mentiras»... دروغها.
صدای ضربان قلبم تو گوشم پیچیده بود.
«دروغها… تو حرکات کوچیک.»
حرکتی مثل یه نگاه. مثل یه مکث.
مثل اون لحظه که کلورا گفت «آقای جئون به خودشون مربوطه...»
مثل اون وقتی که جئون حتی سرشو بلند نکرد… حتی وقتی دقیق بالا سرش ایستاده بودم.
تو همون لحظه، صدای در زدن بلند شد.
— «خانم؟»
صدای آروم یکی از خدمتکارها بود. پشت در.
بلند شدم، کشو رو بستم، دفترچه رو گذاشتم سر جاش. درو باز کردم.
— «آقای جئون گفتن بیام بهتون بگم… تو یه اتاق کارشون منتظرتونن»
صدام درنیومد. فقط نگاش کردم.
— «الان؟»
— «بله، الان.»
دلم لرزید. ولی نه از ترس. از یه چیز دیگه… یه حسی که نمیدونستم داره منو هل میده جلو یا عقب.
اتاق کار جئون.
جایی که شاید الان میتونست پاسخ سوالاتم باشه.
(دیشب نوشتمش ولی الان گذاشتم....محض کرم ریختن🦎✨😁)
ویو ا/ت:
دفترچه هنوز روی پاهام بود. نور کمرمق چراغ کنار تخت، روی کلمات پخش شده بود.
دفتر رو دوباره باز کردم ولی ایندفعه دنبالم صفحه ی دیگری گشتم
یه صفحهی دیگه…
یه جملهی جدید.
آخر دفتر نوشته شده بود.....
«A volte, le bugie più grandi si nascondono nei gesti più piccoli.»
چشمهام تنگ شدن. زبانش ایتالیایی بود—این یکی رو مطمئن بودم نمیفهمم.
با ابروهای درهمرفته، پایینتر رو خوندم.
یه خط دیگه، این بار با خط کوچیکتر:
«A veces, las mentiras más grandes se esconden en los gestos más pequeños.»
ترجمهش به اسپانیایی بود.
و من… مطمئن بودم.
مطمئن بودم کسی فهمیده که من ایتالیایی نمیفهمم. و واسه همین… این ترجمه رو نوشته.
نه برای خودش. نه برای کسی توی این خونه.
فقط برای من.
انگار… انگار یه چشم همیشه بالای سرمه.
نه اونطوری که فقط ببینه—اونطوری که منو بشناسه.
بدونه چی میدونم. چی نه. چی باعث میشه از یه جمله رد بشم و چی باعث میشه توش غرق شم.
نفسم آروم نبود. چشمهام رو بستم، دوباره جمله رو تو ذهنم گفتم.
«بزرگترین دروغها، توی کوچیکترین حرکات پنهان میشن.»
احساس کردم دارم غرق میشم….آروم ، ولی توی چیزی عمیق.
یه چیزی که… یکی با دقت، با حوصله، برام طراحی کرده.
جئون؟
کلورا؟
انگار یه بازیه. یه نمایش که من تنها بازیگرشم.
ولی اوندوتا… شاید بیشتر از چیزی که نشون میدن توش نقش دارن.
دستمو کشیدم روی کلمهی «mentiras»... دروغها.
صدای ضربان قلبم تو گوشم پیچیده بود.
«دروغها… تو حرکات کوچیک.»
حرکتی مثل یه نگاه. مثل یه مکث.
مثل اون لحظه که کلورا گفت «آقای جئون به خودشون مربوطه...»
مثل اون وقتی که جئون حتی سرشو بلند نکرد… حتی وقتی دقیق بالا سرش ایستاده بودم.
تو همون لحظه، صدای در زدن بلند شد.
— «خانم؟»
صدای آروم یکی از خدمتکارها بود. پشت در.
بلند شدم، کشو رو بستم، دفترچه رو گذاشتم سر جاش. درو باز کردم.
— «آقای جئون گفتن بیام بهتون بگم… تو یه اتاق کارشون منتظرتونن»
صدام درنیومد. فقط نگاش کردم.
— «الان؟»
— «بله، الان.»
دلم لرزید. ولی نه از ترس. از یه چیز دیگه… یه حسی که نمیدونستم داره منو هل میده جلو یا عقب.
اتاق کار جئون.
جایی که شاید الان میتونست پاسخ سوالاتم باشه.
(دیشب نوشتمش ولی الان گذاشتم....محض کرم ریختن🦎✨😁)
- ۷.۹k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط