حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که

حکایت آن مرد را شنیده ای که نزد طبیب رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت ؟ طبیب گفت : به میدان شهر برو ، آنجا دلقکی هست آن قدر می خنداندت تا غمت از یاد برود ، مرد لبخندی زد و گفت من همان دلقکم . . .!!
دیدگاه ها (۱)

مثل بادبادک باش،با اینکه میدونه زندگیش به نخی بنده،بازتوآسمو...

یه هیزم شکن وقتی خسته میشه که تبرش کند بشه! نه اینکه هیزمش ز...

الان بخند که دنیا ارزش نداره بخدا بخند که دنیا به روی ماهت ب...

مرسی دوستان از لایک حتما سر میزنم

روزگارِ نکبتی شده، آن‌قدر که آدم دلش می‌خواهد مدام به خاطره‌...

باز دلم هوای شلمچه کرده است.باز، حتی از فرسنگ‌ها فاصله، بوی ...

#حکایت_قدیمی «سواره از پیاده خبر ندارد، سیر از گرسنه»در زمان...

باباجونم«می‌پرسم از این شب‌های بی‌سحر:این دل که تنگ است، به ...

در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

گُفْتَم رَها کُن جانِ مَن، گُفْتِی کِه آزَادِی مَگَر؟گُفْتَم...

࣪˖ ִֶָ🍊شاید عشق واقعی، آن کسی نباشد که زندگی را برایت آسان م...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط