his favorite strawberry

part 75
آنامی سریع به سمت عمومی کوک و تهیونگ رفت و جداشون کرد
صورت تهبونگ قرمز شده بود
انامی سیلی ای به صورت تهیونگ زد
در حدی محکم بود که صورت تهیونگ کج شد
بعد از اینهمه وقت آنامی دهن کثیفشو باز کرد و شروع کرد به حرف زدن

آنامی ₱

₱هی پسر یادت رفته که کی مارو به اینجا رسوند؟

اینو گفت و از اتاق خارج شد
و من همچنان مات به تهیونگ‌ نگاه کردم
بعد از این همه سال احساس کردم که چقدر حقیر شدم
اشک توی چشمام جمع شد
از وقتی جونگکوک رو از دست دادم به خودم قول داده بودم قوی باشم و هیچ وقت گریه نکنم
ولی الان بعضی بی سابقه توی گلوم به وجود اومده بود
شاید به خاطر این نبود
بیشترش به خاطر حماقتی بود که کردم
سرمو پایین انداختم
صدای قدماش توی اتاق می‌پیچید
به سمتم اومد و چونه مو بین دستاش گرفت
€هارینا..

به سختی سرمو از بین دستاش خارج کردم و گفتم
+هیچی نگو

سرشو با شرم پایین انداخت و گفت
€من..من

چشمامو بستم و اخم کردم
+نیازی نیست توضیح بدی
€ولی..
+هیچی نگو لطفا من رو تنها بزار..لطفا

نگاهی بهم انداخت و بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد

دلم میخواست توضیح بده ولی..ولی واقعا تحمل هضم اتفاقاتی که امروز افتاد رو نداشتم
باورم نمیشد نزدیک تربن کسایی که یک روز نفسم به نفسشون بند بود یک روزی بهم خیانت کنند
دیگه تحمل نکردم و بدون هیچ درنگی چشمام بسته شد و دنیای خیال رو به این دنیا ترجیح دادم




کمی خودمو جا به جا کردم
از نوری که از هواکش می اومد فهمیدم صبح شده
دهنم خشک بود و نایی برای حرف زدن نداشتم
از دیروز دیگه کسی رو ندیدم
یعنی گارام می‌تونه من رو نجات بده؟
حتی تصورش هم غیر ممکنه امیدوارم فقط یکمی خودخواه باشه و فرار کنه
اون دختر باهوشیه
شاید بتونه بعد از اینکه من مردم باندو اداره کنه
ولی صبر کن
مرگ؟
اونا چیزی درباره ی مرگ من نگفتن
ولی گفتن به خاطر تهیونگ من رو نگه داشتن
کاش دیروز ازش می‌پرسیدم چرا
احساس کردم تمام عضله های بدنم گرفته بودن
سیس پک های نداشته ام هم که نگم براتون
با صدای جیر جیر در فهمیدم یکی وارد اتاق شده
امیدوارم هاریم نباشه چون مجبورش میکنم مقصد بعدیش جهنم باشه
سرمو به آرامی بالا آوردم
دختر خوش اندامی وارد اتاق شد که موهای بلندی داشت
همون لحظه تنها یک نفر به ذهنم خطور کرد
ولی امکان نداشت اون اینجا باشه
حتی تصورش هم کابوس بود
شاید اگر اون بود باعث میشد بخوام تمام دفترچه خاطرات جوانیم که خط به خطش با اون پر شده بود رو بسوزونم
کمی جلو تر اومد
از اندامش گرفته تا نحو قدم زدنش شبیه مدلا بود
موهاش مانع دیدن صورتش میشد
موهاشو پشت گوشش قرار داد
درست حدس زده بودم
شاید نوجوانی من یک حماقت بیشتر نبود
آدمایی زندگیم رو پر کرده بودن که حتی از یک سگ بی ارزش تر بودن
آدمای سمی که هیچ جوره نمیشد حذفشون کرد
و اونم از همون آدما بود
خود خودش بود
دوست هشت ساله ای که حتی قبل از ماجرای مامان هاریم هم از هاریم باهاش صمیمی تر بودم
خودش بود
اون جنی بود

_--------------------------------------------_



سلام بچه ها خوبین ؟
واقعا دیگه روم نمیشد بعد از اینهمه تاخیر برگردم
ولی نمیتونم هرگز فیکی رو بدون پایان رها کنم
خودمم یک مدت خیلی فیک می‌خوندم واقعا حس بدی داشت وقتی می دیدم یک فیک نصفه است و آخرین بازدید نویسنده اش مال چند سال پیشه
من حتی اگر از ویسگون برم هرگز همچنین کاری نمیکنم
واقعا دیگه روم نمیشه بهتون قول بدم که فیک رو آپ میکنم چون هر دفعه میزنم زیرش
واقعا متاسفم و نمی‌دونم چی بگم
خیلیییی ازتون معذرت می‌خوام
از این به بعد سعیمو میکنم سریع فیک رو آپ کنم
می‌خوام تمومش کنم احساس میکنم خیلی طولانی شده و بینش وقفه افتاده
به خاطر همین بیشتر بچه های که دنبالم میکنم رو از دست دادم
بازم ببخشید
ببخشید که هر دفعه قول میدم و نمیتونم انجامش بدم
واقعا معذرت میخوامممم
دیدگاه ها (۲۱)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁰ویو: اتدو روز گذشته بود...دو روز...

ا.ت روی صندلی نشست و تهیونگ روبه‌رویش ایستاد.تهیونگ :عسلم، م...

شاهکاری به نام دروغ

ازدواج اجباری part : 13 ویو کوک داشتم از ملودی و اون سینه ها...

رسیدی به پله‌های آخر بهشت.یه پله مونده.خدا می‌گه: می‌بخشیش؟م...

P. 4𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. "اون ما...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط