خداکند معلممان برگردد ...

خداکند معلممان برگردد ...

کلاس را حسابی به هم ریخته بودیم . نه کاری به حرف های خانم معلم داشتیم نه به درس . شده بودیم سرگرم بازیهای خودمان . زهرا موهای من را میکشید و من کتابش را خط خطی میکردم .مریم روی میز نشسته بود و سهیلا عروسک هایش را به لیلا نشان میداد . این چندمین جلسه بود که کلاس را به این روز انداخته بودیم . هرچه خانم معلم گفت از درستان عقب می افتید و آرام باشید . حواستان را جمع کنید و گوش دهید، نخواستیم بشنویم . خندیدیم و به کارمان ادامه دادیم . آخر خانم معلم سکوت کرد . به مبصر کلاس گفت هوای بچه هارا داشته باش و رفت . یکدفعه بچه ها ساکت شدند . تمام کلاس مبهوت جای خالی خانم معلم شد . مبصر گفت : بیاید ! حالا خوب شد ؟ خانم معلم رفت . دیگه معلم نداریم ! کلاس یکدفعه به هم ریخت . همه بچه ها به تکاپو افتادند. بعضی ها گریه میکردند . بعضی هم باهم نقشه میکشیدند که بروند پیش خانم مدیر و عذرخواهی کنند والتماس کنند که خانم معلم برگردد . رفتند . اما خانم مدیر گفت باید اول خودتان کلاس درس را راه بیاندازید تا خانم معلم مطمئن شود که میخواهید درس را یادبگیرید . آنوقت من اجازه میدهم خانم معلم برگردد .
زرنگ ترین دانش آموز کلاس زهره بود . اورا کردیم معلم . آمد پای تخته و شروع کرد به دوره درس های قبل . دوروز به همین وضعیت گذشت . روز سوم خانم معلم به کلاس برگشت و گفت : خوب شد که زود به خودتان آمدید . من حسابی نگران درستان بودم . خب . بسم الله الرحمن الرحیم ...

چند قرن است که رفته است . هنوز به تکاپو نیفتاده ایم که مولایمان برگردد . کلاس را راه انداخته ایم اما هنوز به حرف های بهترین شاگرد کلاس هم گوش نمیدهیم . همانیم و همان .
خدامی داند چقدر عقب افتاده ایم . خدا میداند چقدر مولایمان نگران است . . . خدامیداند . . .
اگر سال تحصیلیمان تمام شود و نیاید چه ؟ . . .
دیدگاه ها (۴)

پارت 19 رمان 🤍عشق مدرسه ای 🤍ات رو برد اتاق. و پرتش کرد رو ت...

پشت نگاه سردت — پارت ۱۱ویو آتکه یهو ته منو پرت کرد توی استخ...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❽من اگر دنیای خودم را خلق نمی‌کردم، در دنیای دیگر...

🙇 ‍♀️اول مهرنرفتن به مدرسه کلاس داشتشاخ کلاس ته کلاس بودپخمه...

پایم را کـه تـوی کلاس می گذارم ، تـوی دلم قلقلک می شود . کلا...

"Silent Vioce"پارت ششم⁶30دقیقه بعد ، همگی توی سه صف تقسیم و ...

این داستان:گوشی ممنوع(😐توضیحات پایینع)👇

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط