پارت اول | یک روز معمولی

پارت اول | یک روز معمولی

پارک لارا

ـ لارا، بیداری؟

چشم‌هام رو باز کردم و چند ثانیه به سقف خیره شدم.

ـ آره مامان...

ـ پس چرا هنوز از تخت بلند نشدی؟

پتو رو روی سرم کشیدم.

ـ چون دلم می‌خواد امروز رو بخوابم.

صدای خنده‌ی مامانم از پشت در اومد.

ـ اگه می‌خوای دیرت بشه، خودت می‌دونی.

با شنیدن کلمه‌ی «دیر» سریع از تخت پایین اومدم.

ـ چرا زودتر نگفتی؟!

ـ از ده دقیقه پیش دارم می‌گم.

با عجله لباس پوشیدم، موهام رو بستم.

وقتی وارد آشپزخونه شدم، مامانم بشقابی روی میز گذاشت.

ـ حداقل اینو بخور.

ـ وقت ندارم.

ـ لارا.

با دیدن نگاهش فهمیدم راه فراری ندارم.

نشستم و چند لقمه خوردم.

مامانم روبه‌رویم نشست.

ـ امروز کی برمی‌گردی؟

ـ نمی‌دونم. شاید با میچا یه جایی بریم.

ـ دیر نکن.

لبخند زدم.

ـ باشه.

بلند شدم و قبل از رفتن گونه‌ش رو بوسیدم.

ـ خداحافظ مامان.

ـ مواظب خودت باش.

ـ هستم.

در رو بستم و از خونه بیرون رفتم.

هوا سرد بود و خیابون مثل همیشه شلوغ.

گوشی‌ام رو درآوردم.

سه تماس از دست رفته از میچا.

همون لحظه تماس گرفتم.

ـ کجایی؟!

بدون سلام کردن جواب داد.

ـ توی خیابونم.

ـ کدوم خیابون؟

اسم خیابون رو گفتم.

ـ همون‌جا وایسا. دارم میام.

ـ چرا؟

ـ فقط وایسا.

تماس قطع شد.

لبخند زدم.

میچا همیشه همین بود.

همیشه بدون اینکه توضیح بده، آدم رو دنبال خودش می‌کشوند.

چند دقیقه بعد با عجله از اون طرف خیابون اومد.

ـ بالاخره!

ـ علیک سلاممم.

بازوم رو گرفت.

ـ بیا بریم.

ـ کجا؟

ـ بعداً می‌گم.

ـ میچا!

خندید.

ـ انقدر سؤال نپرس.

همراهش راه افتادم.

آن روز مثل هر روز دیگری شروع شده بود.

هیچ اتفاق خاصی قرار نبود بیفتد.

حداقل من این‌طور فکر می‌کردم.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جئون جونگ‌کوک

ـ این آخریشه.

برگه رو روی میز گذاشتم.

جی‌هان نگاهی بهش انداخت.

ـ مطمئنی؟

ـ آره.

ـ بعدش چی؟

به صندلی تکیه دادم.

ـ بعدش تمومه.

جی‌هان چند لحظه ساکت موند.

ـ تو هیچ‌وقت نمی‌گی «تمومه».

نگاهش کردم.

ـ این بار فرق داره.

لبخند کوتاهی زد.

ـ امیدوارم.

گوشی‌ام زنگ خورد.

به صفحه نگاه کردم و جواب دادم.

ـ بگو.

چند ثانیه گوش کردم.

ـ امشب.

تماس رو قطع کردم.

جی‌هان پرسید:

ـ مشکل چیه؟

بلند شدم.

ـ باید برم.

ـ کجا؟

کت مشکی‌ام رو برداشتم.

ـ یه کار دارم.

ـ جونگ‌کوک.

ایستادم.

ـ چی؟

ـ امشب رو تنها نرو.

نگاهش کردم.

ـ من هیچ‌وقت تنها نیستم.

از اتاق بیرون رفتم.

آن روز برای من هم مثل تمام روزهای دیگر بود.

یک روز معمولی.

بدون اینکه بدانم قرار است خیلی زود، زندگی‌ای وارد زندگی من شود که هیچ شباهتی به دنیای خودم ندارد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چطور بود؟
دیدگاه ها (۶)

پارت دوم | پیشنهادجئون جونگ‌کوکاز اتاق بیرون اومدم و به سمت ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

همیشه همه‌چیز آن‌طور که در خیال‌هایمان می‌چینیم پیش نمی‌رود،...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط