قبل از اینکه تهیونگ از هوش بره باز شدن درو دید . واقعا فک
قبل از اینکه تهیونگ از هوش بره باز شدن درو دید . واقعا فکر نمی کرد اون عوضی نجاتش بده ی پوزخند مسخره زد و از هوش رفت .
کوک: هوسوک به نفعته که بزاری بره !
جیهوپ: و اگه نزارم چی__
قبل از اینکه حرف کامل شه از پشت سر بیهوشش کردن و دست و پاهاشو بستن .
کوک خودشو سریع به تهیوتگ گذاشت دستاشو از بند طناب رها کرد ولی مچ دستای ظریف تهیونگ اسیب دیده بود خوشبختانه اسیب جدی تری ندیده بود . کوک تهیونگ رو براید استایل بغل کرد و از اونجا رفت بیرون...
پرش زمانی به نیم ساعت بعد (بیمارستان شخصیه ی خانواده ی جئون) ویو کوک=
به چهره تهیونگ خیره شده بودم نباید میزاشتم این اتفاق بیوفته من نمی تونستم بزازم اتفاقی براش بیوفته . اصلا چرا این فسقلی باید برای من مهم باشه؟؟ اوفف بیخیال کوک . توی فکر بودم که پرستار اومد داخل کنار ته واستاد و گفت بیدار شدین اقای کیم ؟
ها؟ چی شد کی بهوش اومد من نفهمیدم .
نگاهی بهش انداختم ولی خودمو نگران نشون ندادم .
کوک= خوبی؟؟
تهیونگ = تو بهتری !
کوک= معلوم شد که هنوزم همونی هوفففف
دکتر اومد داخل
دکتر = سلام اقای جئون
جئون به تکون دادن سرش اکتفا کرد .
دکتر = خانم هان بیمار در چه وضعن؟؟
پرستار = خوشبختانه چیز جدی نیس فقط یه ظربه ی سطحی به سرشه .
دکتر = می تونین ترخیصش کنین .
کوک = ممنونم
و به بادیگارش گفتم که بره کارای ترخیص رو انجام بده .
پرش زمانی به یک ساعت بعد عمارت جئون
ویو نویسنده(آرو) :
تهیونگ نسشته بود روی تختش و بهراتفاقاتی که طی چند ساعت اخیر براش اتفاق افتاده بود فکر میکرد همین چند ساعت پیش نزدیک بود کشته شه !
توی فکر و خیالاتش غرق شده بود و نفهمید کی به خواب رفت .....
جئون اومد داخل اتاق ته و دید که خوابه .
اومد داخل سمت پنجره رفت و بازش کرد
و کنار ته پایین تخت زانو زد
به چهره ی خواب پسرک زل زده بود اروم بود مثل یه بچه !
دلش مسخواست ساعت ها بشینه و بهش نگاه کنه اون فقط متعلق به او بود نه کس دیگه !
اروم اروم کنار تخت ته به خواب رفت ....
_____________________________________
خب خب پارت قبلی اصلا حمایت نشده 🔪🔪🔪
دیگه خودتون میدونین
کوک: هوسوک به نفعته که بزاری بره !
جیهوپ: و اگه نزارم چی__
قبل از اینکه حرف کامل شه از پشت سر بیهوشش کردن و دست و پاهاشو بستن .
کوک خودشو سریع به تهیوتگ گذاشت دستاشو از بند طناب رها کرد ولی مچ دستای ظریف تهیونگ اسیب دیده بود خوشبختانه اسیب جدی تری ندیده بود . کوک تهیونگ رو براید استایل بغل کرد و از اونجا رفت بیرون...
پرش زمانی به نیم ساعت بعد (بیمارستان شخصیه ی خانواده ی جئون) ویو کوک=
به چهره تهیونگ خیره شده بودم نباید میزاشتم این اتفاق بیوفته من نمی تونستم بزازم اتفاقی براش بیوفته . اصلا چرا این فسقلی باید برای من مهم باشه؟؟ اوفف بیخیال کوک . توی فکر بودم که پرستار اومد داخل کنار ته واستاد و گفت بیدار شدین اقای کیم ؟
ها؟ چی شد کی بهوش اومد من نفهمیدم .
نگاهی بهش انداختم ولی خودمو نگران نشون ندادم .
کوک= خوبی؟؟
تهیونگ = تو بهتری !
کوک= معلوم شد که هنوزم همونی هوفففف
دکتر اومد داخل
دکتر = سلام اقای جئون
جئون به تکون دادن سرش اکتفا کرد .
دکتر = خانم هان بیمار در چه وضعن؟؟
پرستار = خوشبختانه چیز جدی نیس فقط یه ظربه ی سطحی به سرشه .
دکتر = می تونین ترخیصش کنین .
کوک = ممنونم
و به بادیگارش گفتم که بره کارای ترخیص رو انجام بده .
پرش زمانی به یک ساعت بعد عمارت جئون
ویو نویسنده(آرو) :
تهیونگ نسشته بود روی تختش و بهراتفاقاتی که طی چند ساعت اخیر براش اتفاق افتاده بود فکر میکرد همین چند ساعت پیش نزدیک بود کشته شه !
توی فکر و خیالاتش غرق شده بود و نفهمید کی به خواب رفت .....
جئون اومد داخل اتاق ته و دید که خوابه .
اومد داخل سمت پنجره رفت و بازش کرد
و کنار ته پایین تخت زانو زد
به چهره ی خواب پسرک زل زده بود اروم بود مثل یه بچه !
دلش مسخواست ساعت ها بشینه و بهش نگاه کنه اون فقط متعلق به او بود نه کس دیگه !
اروم اروم کنار تخت ته به خواب رفت ....
_____________________________________
خب خب پارت قبلی اصلا حمایت نشده 🔪🔪🔪
دیگه خودتون میدونین
- ۷۵۲
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط