پسرم گفت :

پسرم گفت :
"بابا یکی از بچه‌های کلاسمون چند بار گفته که من عاشق خواهرت شدم!"
پسرم کلاس چهارم ابتداییه و دخترم کلاس ششم...
به پسرم گفتم بی خیالش شو، حالا یه حرفی زده و جدی نیست،
اما حس کردم خیلی بهش برخورده و انتظار داره که حتماً واکنشی نشون بدم. فرداش رفتم مدرسه،
ناظم مدرسه هر دوشون رو صدا کرد دفتر،
هم پسرم رو، هم همکلاسیش رو...
پسرک، طفلی لب‌هاش از ترس می‌لرزید،
همه چیز رو انکار کرد،
اما معلوم بود که ترسیده و راست نمیگه...
یه لحظه سخت دلم گرفت؛
داشتم پسربچه‌ای رو به جرم اینکه ابراز علاقه کرده می‌ترسوندم و محکوم می‌کردم،
بغض اومده بود تا بیخ گلوم،
دلم می‌خواست بگم نترس پسرکم،
عشق چیز بدی نیست...
اما نمی‌شد!
پسرم دلش می‌خواست کسی به خواهرش نگاه نکنه!
ناظم هم همین رو می‌خواست،
همه همین رو می‌خواستند و من و عاشق ِدخترم تنها بودیم...

" محسن_فرجی "
دیدگاه ها (۱)

پارت اول | پشت نگاه سردت 🦋صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁸⁵رفتم پایین که دیدم یونگی با ماد...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p8رسیدیم مدرسه.با...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

عشق پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط