چند پارتیـ
چند پارتیـ
ـــــــــــ🖤💔ـــــــــــ
وقتی نصفه شب میفهمه از دستت داده
ــــــــــــ🖤💔ـــــــــــ
پارتـ¹
ویو ا/ت:
برای بار آخر با چشمای اشکی به عمارت نگاه کردم.
چمدونم رو جمع کرده بودم.
نامه رو نوشته بودم.
و تاکسی دم در منتظر بود تا منو به بوسان ببره...
برای بار آخر لبخند تلخی به فضای عمارت زدم و از عمارت خارج شدم.
وارد حیاط شدم و سوار تاکسی شدم.
+ سلام«سرد»
راننده:سلام خانم پارک
چند ساعت بعد:
به عمارت خانواده ام تو بوسان رسیده بودم لبخندی تلخ زدم و وارد شدم.
همه ی خانواده اونجا بودم به همه سلام کردم و بغلشون کردم.
نامجون(«&»داداش بزرگ ا/ت)
& آبجی بیا بریم بشینیم
+ برو الان میام
مامان با ناراحتی به سمتم اومد:
مامان:ا/ت مطمئنی از تصمیمت؟
+ بله مامان
ویو جیمین PM:
ساعت دو بود امشب تو شرکت خیلی کار بود.
خیلی خسته بودم و حالم بده بود؛فقط میخواستم برم پیش ا/ت«برادر آرزو رو با خودت به گور ببر🤧🤣»
بیست مین بعد:
به عمارت رسیدم و وارد خونه شدم.
خبری از ا/ت نبود.
ــ حتمی خوابه.
رفتم رو کاناپه و خودمو ولو کردم.
نامه ای رو میز نظرمو جلب کرد برش داشتم:
«جیمین اینو بدون که همیشه عاشقتم و بودم و خواهم بود.
ولی...
من و تو مال هم نیستیم...
نمیخوام سرتو درد بیارم.
ولی...
ببخشید راه من از تو جداست.»
اول فکر کردم شوخیه و نامه رو گذاشتم.
گوشیم رو برداشتم و رفتم تو تلگرام:
🩷:سلام جیمین،نامه رو خوندی؟
پیام مال ساعت یازده بود.
شروع کردن به تایپ کردن:
جیمین:اره این مسخره بازیا چیه؟؟؟
آنلاین بود.
سین زد و بالای صفحه«typing» ظاهر شد:
🩷:مسخره بازی نیست همین دیر اومدنت یکی از دلایلمه...
اومدم جواب بدم که متوجه شدم بلاکم کرده.
اعصابم بهم ریخت،بلند شدم و رفتم سمت پارکینگ چون میدونستم رفته عمارت پدرش تو بوسان.
مسیر سه ساعته رو تو یک ساعت تموم کردم.
پیاده شدم اول نگیانا ازم پرسیدن کی هستم بعد که گفتم دامادشان هستم درو باز کردن.
نامجون و ا/ت تو حیاط کنار باغچه بودن.
ــ پارک ا/ت«بلند,عصبی»
ا/ت با تعجب سرشو برگشتوند.
+ تو اینجا چیکار میکنی
ــ تو اینجا چیکار میکنی بدون اینکه بهم خبر بدی؟؟؟؟
+ من همچیو تو نامه بهت گفتم
& قضیه چیه؟
ــ هوممم خواهر گلت بدون هیچ دلیلی میخواد ازم جداشه اما خودش میگه هنوز دوستم داره«نگاه میکنه به ا/ت»
& ا/ت؟
+ راست میگه«افسوس»
& ا/ت برو سر زندگیت آبجی
+ نمیرم.!
ــ ا/ت...
+ نمیرم «میره»
& جیمین...ا/ت رو از دست دادی...
& دیگه ام نیا پیشش
ــ ...
رفتم و انگار قانع شدم که ا/ت رو از دست دادم چون نامجون ا/تو بهتر از همه میشناسه
ادامه دارد...
ـــــــــــ🖤💔ـــــــــــ
وقتی نصفه شب میفهمه از دستت داده
ــــــــــــ🖤💔ـــــــــــ
پارتـ¹
ویو ا/ت:
برای بار آخر با چشمای اشکی به عمارت نگاه کردم.
چمدونم رو جمع کرده بودم.
نامه رو نوشته بودم.
و تاکسی دم در منتظر بود تا منو به بوسان ببره...
برای بار آخر لبخند تلخی به فضای عمارت زدم و از عمارت خارج شدم.
وارد حیاط شدم و سوار تاکسی شدم.
+ سلام«سرد»
راننده:سلام خانم پارک
چند ساعت بعد:
به عمارت خانواده ام تو بوسان رسیده بودم لبخندی تلخ زدم و وارد شدم.
همه ی خانواده اونجا بودم به همه سلام کردم و بغلشون کردم.
نامجون(«&»داداش بزرگ ا/ت)
& آبجی بیا بریم بشینیم
+ برو الان میام
مامان با ناراحتی به سمتم اومد:
مامان:ا/ت مطمئنی از تصمیمت؟
+ بله مامان
ویو جیمین PM:
ساعت دو بود امشب تو شرکت خیلی کار بود.
خیلی خسته بودم و حالم بده بود؛فقط میخواستم برم پیش ا/ت«برادر آرزو رو با خودت به گور ببر🤧🤣»
بیست مین بعد:
به عمارت رسیدم و وارد خونه شدم.
خبری از ا/ت نبود.
ــ حتمی خوابه.
رفتم رو کاناپه و خودمو ولو کردم.
نامه ای رو میز نظرمو جلب کرد برش داشتم:
«جیمین اینو بدون که همیشه عاشقتم و بودم و خواهم بود.
ولی...
من و تو مال هم نیستیم...
نمیخوام سرتو درد بیارم.
ولی...
ببخشید راه من از تو جداست.»
اول فکر کردم شوخیه و نامه رو گذاشتم.
گوشیم رو برداشتم و رفتم تو تلگرام:
🩷:سلام جیمین،نامه رو خوندی؟
پیام مال ساعت یازده بود.
شروع کردن به تایپ کردن:
جیمین:اره این مسخره بازیا چیه؟؟؟
آنلاین بود.
سین زد و بالای صفحه«typing» ظاهر شد:
🩷:مسخره بازی نیست همین دیر اومدنت یکی از دلایلمه...
اومدم جواب بدم که متوجه شدم بلاکم کرده.
اعصابم بهم ریخت،بلند شدم و رفتم سمت پارکینگ چون میدونستم رفته عمارت پدرش تو بوسان.
مسیر سه ساعته رو تو یک ساعت تموم کردم.
پیاده شدم اول نگیانا ازم پرسیدن کی هستم بعد که گفتم دامادشان هستم درو باز کردن.
نامجون و ا/ت تو حیاط کنار باغچه بودن.
ــ پارک ا/ت«بلند,عصبی»
ا/ت با تعجب سرشو برگشتوند.
+ تو اینجا چیکار میکنی
ــ تو اینجا چیکار میکنی بدون اینکه بهم خبر بدی؟؟؟؟
+ من همچیو تو نامه بهت گفتم
& قضیه چیه؟
ــ هوممم خواهر گلت بدون هیچ دلیلی میخواد ازم جداشه اما خودش میگه هنوز دوستم داره«نگاه میکنه به ا/ت»
& ا/ت؟
+ راست میگه«افسوس»
& ا/ت برو سر زندگیت آبجی
+ نمیرم.!
ــ ا/ت...
+ نمیرم «میره»
& جیمین...ا/ت رو از دست دادی...
& دیگه ام نیا پیشش
ــ ...
رفتم و انگار قانع شدم که ا/ت رو از دست دادم چون نامجون ا/تو بهتر از همه میشناسه
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط