18

18
فقط به زدن یه رژلب آجری اکتفا کردم...
کفش های عروسکی مشکی رنگمو پوشیدم و کیف ستش رو هم برداشتم،وسیله هامو ریختم داخلش و رفتم پایین...

-آژانس اومد؟؟

-آره اومده دخترم...

گونشو بوسیدم و گفتم:برام دعا کن دیگه

-هر چی خدا بخواد همونه...

حرفش تکونم داد:
"هر چی خدا بخواد همونه"

خدایا،به امید خودت...کمکم کن...

-خدافظ
-بسلامت مادر

طول حیاطو طی کردم و در رو باز کردم،405 دم در بود که آرم آژانس روی سقفش بود...
سوار شدم و آدرس رو بهش دادم و حرکت کردیم...
نمیدونم از چندتا چهار راه و خیابون و کوچه و بن بست گذشتیم تا بالاخره رسیدیم...
پولو حساب کردم و پیاده شدم به ساختمونی که جلوم بود نگاه کردم یه ساختمون شیک و نوساز...
اسمش هم داشت با روح و روان آدم بازی میکرد...
"شرکت تبلیغاتی سهند"
وارد شدم تابلو اعلانات رسیدم...
طبق گفته اش
قسمت مدیریت و بعضی بخشای طراحی طبقه اول بود...
نیاز به آسانسور نبود پله هارو گرفتم و رفتم بالا...
وارد شدم...
داخل ساختمون هم بسیار شیک بود...
به صورت سنتی طراحی شده بود...
دیوار رنگ فیروزه ای و قهوه ای بود که هارمونی بسیار زیبایی ایجاد کرده بود...
جلو روم یه فضایی شبیه کریدور قرار داشت که با مبلای چرم قهوه ای دیزاین شده بود،روی میز هم بلور هایی به رنگ فیروزه ای قرار داشت... واقعا همه چیز به زیبایی چیده شده بود...
قسمت چپ راهرو مانندی بود که نوشته بود بخش طراحی بنر های تبلیغاتی
روبروم هم همینطور بود که نوشته بود:مدیر عامل و مدیر مالی
قسمت راست یه میز قرار داشت که یه خانوم 35-40 ساله پشتش قرار داشت...
رفتم طرفش و گفتم:عذر میخوام خانوم...
خانوم خوش برخوردی بود لبخندی زد و گفت:جانم بفرمایید...
-ببخشید من برای استخدام اومدم...
تعجب کرد و گفت:الآن گلم؟؟؟الآن اخر ساعت کاریه...
-ام من یکی از آشناهای آقای مرادی آقای عرفان مرادی هستم،ایشون گفتن این ساعت بنده اینجا باشم...
با اینکه هنوز هنگ بود اما تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت و شروع به حرف زدن کرد...
بعد از چند لحظه گفت:جناب مدیر منتظرن...
بفرمایین به اون سمت اتاق مدیرت...
با دستش به طرف راست که تک دری بود اشاره کرد...
رفتم سمت در...
کنار در نوشته بود "مدیر کل"
چند ضربه به در زدم و وارد شدم...
-سلام...
فردی که پشت میز بود نگام کرد،واقعا فکر نمیکردم مدیر یه شرکت به این بزرگی سنش اینقدر کم باشه...
البته کم هم نبود فک کنم 30رو داشت...
لبخندی زد و گفت:سلام خانوم بفرمایید...
بهش نمیومد خیلی بی اعصاب باشه...استرسم کم شد و رفتم سمت مبل و نشستم روش...
خودشم از پشت میزش بلند شد...
اونجا بود که چشمم به جمالاتش روشن شد قد بلند بود و چهارشونه...اندام ورزیده اشو با اون کت و شلوار سورمه ای رنگی که پوشیده بود به رخ میکشید...
کاغذی دستش بود...
درست روبروم نشست...
به رسم احترام نیم خیز شدم که گفت:خواهش میکنم بفرمایید...
-منتظرتون بودم خانوم...
-من راس ساعت دو خودم رو رسوندم اینجا...قرارمون همین...
-خوبه دقت به آنتایم بودن دارید...
-صد در صد باید همینطور باشه...
-خیلی هم عالی...
ادامه داد:خب خانوم محترم این فرم رو پر کنید...
خودکارمو برداشتم و شروع کردم به پر کردن فرم...
زیاد طول نکشید...فرم رو تحویلش دادم...
حالا زمان وارسی اتاق بود...
یه دست مبلمان چرم اداری چیده شده بود...که ما الآن روی اون نشسته بودیم...
روی دیوار هم چنتا طرح بودش چنتا نقاشی گرافیکی که خیلی زیبا طراحی شده بود...
میز بلوطی رنگ و صندلی چرم قهوه ای...
روی میز هم کامپیوتر و چاپگری قرار داشت...
پشت میز و صندلی ریاستش هم یه پنجره سراسری قرار داشت که با لوردراپه های کرم رنگ کاور شده بود...
یه اتاق اداری و زیبا...
دیدزدنم تموم شده بود حالا باید به خودش نگاه میکردم...
سرش پایین بود و داشت به فرم نگاه میکرد...همون موقع در زده شد و سرشو بلند کرد...
برای ثانیه ای چشم تو چشم شدیم و بعد نگاه به در کردیم...
در باز شد...
یه مردی حدودای سن همین جناب مدیر وارد شد...
-سلام...
بازم به رسم احترام نیم خیز شدم...
کنار هم نشستن...
-آقای بشیری هستن مدیر عامل شرکت...

-خوشبختم
-به همچنین

دوتایی برگه رو نگاه کردن...همون که بشیری معرفی شد گفت:شما 6سال سابقه کار دارید؟؟

-بله دیگه نوشتم...

ابروشو انداخت بالا و گفت:اونوقت چجوریه؟؟؟

-من بعد از گرفتن مدرک کاردانی شروع به کار کردم و درس هم خوندم...تا دو ماه پیشم سرکار بودم...

خودش پرسید:چرا دیگه نرفتید؟؟؟

-به دلایل شخصی...

ضایع شد و فقط به گفتن آهانی اکتفا کرد...دلایل شخصی رو خوب اومدم!!!با مدیر جدید مشکل پیدا کرده بودم به خاطر همین استعفا داده بودم...

-به خاطر مشکل مالی میخواید کار کنید؟؟؟

-ابدا...

-پس چی؟؟

-دوست دارم از هنرم استفاده کنم...


-عرفان خیلی تعریف میک
دیدگاه ها (۱۰)

17***از صبح تا حالا چنتا کارگر اومده بودن و داشتن خونه رو تم...

16-خواهش میکنم وظیفست..چادرشو سر کرد و رفت...این آریو هم نمی...

خانوم مدیرعاملپارت ششم | قهوه‌ی آقای کیملی نِلاپشت میزم نشست...

چند پارتی

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

رمان عشق ممنوع

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

رمان عشق ممنوع

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط