𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟸




زن با تردید زمزمه کرد:
ـ من ..همچین چیز....چیزی گفتم ؟!



ـ دقیقا.



و دوباره سکوت.

هردو بهم دیگه نگاه میکردن.
اما طرز نگاهشون از زمین تا آسمان فرق داشت.
یکی با ترس و اون یکی با خونسردی کامل نگاه میکرد.


که ناگهان النا به حرف آمد و همزمان سرش را پایین انداخت.
ـ درسته....من احتمالا همچین چیزی..گ‍..گفته باشم.



برای ادامه بغضش گرفت و صداش کمی لرزید:
ـ اما نمیتونم دوباره بگم.


جونگ‌کوک نگاهشو از زن گرفت و به یه جای دیگه داد.
این زن چی فکر میکرد با خودش؟
میتونست به این راحتیا بازیش بده؟
هه..
بعد دوباره نگاهشو به زن داد:
ـ یعنی میخوای بمیری ؟!


چشماش از وحشت گرد شد.
سریع سرش را بلند کرد.
این درواقع چیزی بود که ازش میترسید.

وقتی به آینده فکر کرد اشک تو چشماش جمع شد و شروع کرد به التماس کردن:
ـ لطفا...لطف‍ام‍ــ..منو بب‍..ببخش....لطفا...لطفا...بهم رحم ک‍ــ..کن...لطفا...باشه...باشه اونو برات میارم...برات میارم.





گوشه‌ی لب جونگ‌کوک به سختی بالا رفت.
صدای التماس براش لذت‌بخش بود.




چند ثانیه هیچ کس حرفی نزد بعد النا دوباره ادامه داد:
ـ اما پول نیس...


بی‌اختیار اخم جونگ‌کوک عمیق‌تر شد.

بعد ادامه داد:
ـ دخترم...


هیچ کس حرفی نزد.
ناگهان یکی از محافظا که همشون پشت صندلی‌ای که جونگ‌کوک نشسته بود با پررویی تمام گفت:
ـ ما آدم خرید و فروش نمیکنی.....



جونگ کوک اجازه نداد حرفاشو ادامه بده پس ضربه محکمی به میز قمار زد که صدایی خیلی وحشتناکی همه جا را حاکم کرد طوری که النا یه بار از روی صندلی پرید هوا و دوباره برگشت سر جای خودش.

جونگ‌کوک با صدایی آرامی که به جای آرامش بیشتر لرز به تن آدم مینداخت روبه اون بادیگاردا گفت:
ـ شماها از کی تا حالا زبون دراز کردین....هر چه سریعتر اینجا رو ترک کنید تا اون زبون درازتونو از جاش نکندم.





به معنای واقعی محافظا ری‍ ‍دن تو شلوارشون..
همه محافظا تعظیمی تا کمر کردن و بعد آروم از اتاق خارج شدن و درو هم پشت سرشون بستن که یه وقت جونگ‌کوک بلای غیرقابل پیش‌بینی سرشون نیاره.



و الان این دو تنها بودن.


جونگ‌کوک چند لحظه چیزی نگفت.
انگشت اشاره‌اش آرام روی میز ضرب گرفت.
بعد...
ـ دخترت...
سکوت.
ـ چند سالشه؟



زن با تعجب سرشو بلند کرد و با قیافه سرد حتی از یخ هم سردتر جونگ کوک مواجه شد.

چند ثانیه سکوت کرد بعد جوابش رو داد:
ـ ۲۲



جونگ کوک چند ثانیه به فکر عمیق فرو رفت.
حداقل از نگاهش معلوم بود به فکر رفته.

بعد دوباره گفت:
ـ از کجا میتونم مطمئن باشم دخترت بیشتر از ۹ میلیارد دلار می‌ارزه؟!


نگاه زن یکم مطمئن تر از قبل شد:
ـ وقتی دیدیش میفهمی.



جونگ‌کوک نیشخندی ترسناک زد.
همون نیشخندایی که به ندرت میشینه رو لب.
بعد از روی صندلی بلند شد:
ـ خـــب...پس چجوری میتونم ببینمش؟!



زن هیچی نگفت چون چیزی نمی‌دونست.
خودش هم نمی‌دونست چجوری کاترینا رو به جونگ‌کوک نشون بده.
مخفیانه ؟
کاترینا در اون حد احمق نیست که نفهمه.
مستقیم ؟
قطعا یه راه فراری پیدا می‌کرد.

سرشو پایین انداخت و جواب سوالش همون لحظه معلوم شد.

جونگ‌کوک به واکنش زن از اول تا آخر نگاه میکرد.
به نظر می‌رسید آوردن دختر، خودش یک دردسر بزرگ باشه.

ـ نظرت چیه..



النا سرشو بلند کرد.

ـ دو روز بعد مراسم افتتاحیه یه باند جدید در صنعت مافیا اجرا میشه....میتونی همراه با خودت بیاریش ؟!



النا اشک چشماشو آروم با دستاش پاک کرد:
ـ سعیمو می‌کنم.

جونگ‌کوک بدون خداحافظی پشت به میزی که چند ثانیه پیش روش نشسته بود، کرد و چند قدم ازش دور شد.
بعد دوباره ایستاد و بدون اینکه برگرده گفت:
ـ فقط حتما یادت باشه....نباید هویت واقعیتون رو لو بدین...باید از نقاب و لقبتون استفاده کنین.
مراسم ساعت ۶ شروع میشه و اگه نیای....مطمئن باش برگه مرگتو امضا کردی.




بعد از اتاق خارج شد و درو پشت سرش آروم بست.
و النا موند و یه عمر پشیمونی.
همیشه..
هروقت مست میکرد این وضعش بود.
هروقت مست میکرد دلش ه‍ ‍وس قمار میکرد.
حتی شوهرشم از این طریق از دست داد.

ناخواسته...
ولی عمدا.


ـــــــــــــــــــــــ


(صبح روز بعد شرکت K.V Global Investment)

ادام‍ ‍ه دارد..
دیدگاه ها (۳۴)

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

پارت ۱۹۶

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐𝟕پارت ۲۷ | راز نفر سومچند دقیقه بعد...همه به عما...

پارت ۶۹ هوا آرام شده بود.بعد از دستگیری دو هیون، همه از ساخت...

ᴘᴀʀᴛ ۱ | اولین دیدارصدای خنده کل حیاط پرورشگاه رو برداشته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط