یادم میاد بچه که بودم:

یادم میاد بچه که بودم:

بعضی وقت ها یواشکی بابامو نگاه می کردم

که ساعت ها، با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود

که روی فرش ریخته بود

من حسابی به این کارش می خندیدم

چون می گفتم ما هم جاو برقی داریم و هم جارو دستی.

چند روز پیش که حسابی داشتم

با خودم فکر می کردم

که چه شکلی مشکلاتم رو حل کنم

یهو به خودم اومدم دیدم که

یه عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم…
دیدگاه ها (۱)

تو...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

#in_your_eyespart_9۷ویو کایلافردای اون روز..از همون لحظه‌ای ...

I'm not jealous part 31پشت سرش وایستادم و دستمو روی شونه اش ...

«رایحه پنهان»تهیونگ هنوز مشغول اسپری کردن گل‌ها بود، اما هر ...

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط