چند پارتی جونگ کوک
𓂃 ࣪˖ ִֶָ وقتی استادت بود و عاشقت شد...🪐🩵🪽
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4
فلشبک؛ یک هفته بعد
ویو آت
یک هفته از اون ماجرا گذشته بود.
یک هفتهای که رفتار استاد جونگکوک عجیبتر از همیشه شده بود.
نه اینکه با همه بدرفتاری کنه؛ اتفاقاً با بقیه کاملاً عادی بود.
اما با من...
سرد.
خیلی سرد.
هر وقت دربارهی درس سؤالی ازش میپرسیدم، یا جواب کوتاهی میداد یا میگفت بعداً خودم بررسی کنم.
اما بعضی وقتا نگاشو روی خودم حس میکردم
اما همین که سرم رو بلند میکردم، میدیدم کاملاً عادی مشغول نوشتن روی تختهست.
امروز امتحان داشتیم.
از چند روز قبل برای فیزیک حسابی درس خونده بودم.
جزوههام رو چند بار مرور کرده بودم، تمرینها رو حل کرده بودم و حتی بعضی سؤالهایی رو که قبلاً اصلاً متوجه نمیشدم، بالاخره یاد گرفته بودم.
بااینحال هنوز ته دلم میترسیدم.
فیزیک هیچوقت برای من درس آسونی نبود.
فقط امیدوار بودم این بار نمرهی خوبی بگیرم.
استاد با چند برگه وارد کلاس شد.
- جیسی، برگهها رو بین دوستات پخش کن.
برگهها یکییکی بین بچهها پخش شدند.
وقتی برگهی خودم رو گرفتم، چند ثانیه بهش خیره موندم.
نفس عمیقی کشیدم و برگه رو برگردوندم.
با شنیدن صدای استاد، همه ساکت شدند.
امتحان که شروع شد...
نگاهش رو روی تکتک بچهها چرخوند.
حرف نمیزنید و از همه مهم تر
- کسی تقلب کنه، نمرهش صفر میشه. پس حواستون رو جمع کنید.
نگاهی به ساعت انداخت.
- تا چهل دقیقهی دیگه برگهها رو تحویل میگیرم. شروع کنید.
صدای ورق خوردن برگهها و کشیده شدن خودکارها روی کاغذ، کلاس رو پر کرد.
شروع کردم به حل کردن.
سؤال اول...
دوم...
اما هرچه جلوتر میرفتم، اضطرابم بیشتر میشد.
بعضی سؤالها رو میتونستم حل کنم، ولی بعضیها واقعاً سخت بودند.
سی دقیقه بعد:
فقط ده دقیقه تا پایان امتحان باقی مونده بود.
نگاهی به برگهام انداختم.
چند جواب رو نوشته بودم، اما بعضیها ناقص بودند و چند سؤال هم هنوز خالی مونده بود.
قلبم تندتر زد.
سرم رو بالا آوردم و ناخودآگاه نگاهم به استاد افتاد.
پشت میزش نشسته بود.
همین که چشمم بهش افتاد، دیدم نگاهش روی من ثابت مونده.
برای چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد.
اما اون فقدر با پوزخند نگام میکرد...
بعد از جاش بلند شد.
صدای قدمهاش روی کف کلاس باعث شد بیشتر دستپاچه بشم.
با قدمهای آرام به سمتم اومد.
سعی کردم خودم رو بیتفاوت نشون بدم و دوباره به برگه نگاه کنم.
کنار میزم ایستاد.
عینکش رو کمی روی بینیاش جابهجا کرد و نگاهی به برگهام انداخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، فقط سری تکون داد و دوباره به سمت میزش برگشت.
با حرص زیر لب گفتم:
+ عجب آدمیه... اومد استرسم داد، بعد خودش خیلی ریلکس برگشت نشست!
چند دقیقهی بعد هم بالاخره صدای استاد بلند شد:
- برگهها رو تحویل بدید. وقت تمومه.
با اعصاب خرد از جام بلند شدم.
برگهام رو روی میز گذاشتم و برگشتم سر جای خودم.
دستم رو زیر چونهام گذاشتم و به کف کلاس خیره شدم.
فقط امیدوار بودم نمرهام آنقدر بد نباشه که مجبور بشم جواب مامانبابا رو بدم.
احساس کردم چشمهام داره میسوزه.
یک قطره اشک گوشهی چشمم جمع شد و قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم، روی صورتم سر خورد.
سریع صورتم رو برگردوندم تا کسی نبینه.
اما صدای استاد باعث شد سرم رو بالا بیارم.
- آت، بیا بیرون. کارت دارم.
با تعجب نگاهش کردم.
+ من؟
سری تکون داد.
- آره. تو.
قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن.
چرا با من کار داشت؟
🩵ادامه دارد...🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😘🐾
منتظر پارت جدید باشید 🐾🩵
╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4
فلشبک؛ یک هفته بعد
ویو آت
یک هفته از اون ماجرا گذشته بود.
یک هفتهای که رفتار استاد جونگکوک عجیبتر از همیشه شده بود.
نه اینکه با همه بدرفتاری کنه؛ اتفاقاً با بقیه کاملاً عادی بود.
اما با من...
سرد.
خیلی سرد.
هر وقت دربارهی درس سؤالی ازش میپرسیدم، یا جواب کوتاهی میداد یا میگفت بعداً خودم بررسی کنم.
اما بعضی وقتا نگاشو روی خودم حس میکردم
اما همین که سرم رو بلند میکردم، میدیدم کاملاً عادی مشغول نوشتن روی تختهست.
امروز امتحان داشتیم.
از چند روز قبل برای فیزیک حسابی درس خونده بودم.
جزوههام رو چند بار مرور کرده بودم، تمرینها رو حل کرده بودم و حتی بعضی سؤالهایی رو که قبلاً اصلاً متوجه نمیشدم، بالاخره یاد گرفته بودم.
بااینحال هنوز ته دلم میترسیدم.
فیزیک هیچوقت برای من درس آسونی نبود.
فقط امیدوار بودم این بار نمرهی خوبی بگیرم.
استاد با چند برگه وارد کلاس شد.
- جیسی، برگهها رو بین دوستات پخش کن.
برگهها یکییکی بین بچهها پخش شدند.
وقتی برگهی خودم رو گرفتم، چند ثانیه بهش خیره موندم.
نفس عمیقی کشیدم و برگه رو برگردوندم.
با شنیدن صدای استاد، همه ساکت شدند.
امتحان که شروع شد...
نگاهش رو روی تکتک بچهها چرخوند.
حرف نمیزنید و از همه مهم تر
- کسی تقلب کنه، نمرهش صفر میشه. پس حواستون رو جمع کنید.
نگاهی به ساعت انداخت.
- تا چهل دقیقهی دیگه برگهها رو تحویل میگیرم. شروع کنید.
صدای ورق خوردن برگهها و کشیده شدن خودکارها روی کاغذ، کلاس رو پر کرد.
شروع کردم به حل کردن.
سؤال اول...
دوم...
اما هرچه جلوتر میرفتم، اضطرابم بیشتر میشد.
بعضی سؤالها رو میتونستم حل کنم، ولی بعضیها واقعاً سخت بودند.
سی دقیقه بعد:
فقط ده دقیقه تا پایان امتحان باقی مونده بود.
نگاهی به برگهام انداختم.
چند جواب رو نوشته بودم، اما بعضیها ناقص بودند و چند سؤال هم هنوز خالی مونده بود.
قلبم تندتر زد.
سرم رو بالا آوردم و ناخودآگاه نگاهم به استاد افتاد.
پشت میزش نشسته بود.
همین که چشمم بهش افتاد، دیدم نگاهش روی من ثابت مونده.
برای چند لحظه نگاهمون به هم گره خورد.
اما اون فقدر با پوزخند نگام میکرد...
بعد از جاش بلند شد.
صدای قدمهاش روی کف کلاس باعث شد بیشتر دستپاچه بشم.
با قدمهای آرام به سمتم اومد.
سعی کردم خودم رو بیتفاوت نشون بدم و دوباره به برگه نگاه کنم.
کنار میزم ایستاد.
عینکش رو کمی روی بینیاش جابهجا کرد و نگاهی به برگهام انداخت.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، فقط سری تکون داد و دوباره به سمت میزش برگشت.
با حرص زیر لب گفتم:
+ عجب آدمیه... اومد استرسم داد، بعد خودش خیلی ریلکس برگشت نشست!
چند دقیقهی بعد هم بالاخره صدای استاد بلند شد:
- برگهها رو تحویل بدید. وقت تمومه.
با اعصاب خرد از جام بلند شدم.
برگهام رو روی میز گذاشتم و برگشتم سر جای خودم.
دستم رو زیر چونهام گذاشتم و به کف کلاس خیره شدم.
فقط امیدوار بودم نمرهام آنقدر بد نباشه که مجبور بشم جواب مامانبابا رو بدم.
احساس کردم چشمهام داره میسوزه.
یک قطره اشک گوشهی چشمم جمع شد و قبل از اینکه بتونم جلوش رو بگیرم، روی صورتم سر خورد.
سریع صورتم رو برگردوندم تا کسی نبینه.
اما صدای استاد باعث شد سرم رو بالا بیارم.
- آت، بیا بیرون. کارت دارم.
با تعجب نگاهش کردم.
+ من؟
سری تکون داد.
- آره. تو.
قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن.
چرا با من کار داشت؟
🩵ادامه دارد...🪐
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😘🐾
منتظر پارت جدید باشید 🐾🩵
- ۱.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط