تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
بعد از خوردن صبحانه کمی با سوجون نشستیم و صحبت کردیم و بعد از چند دقیقه هرا،سه نا و یونا هم اومدن پایین ، خیره به یونا شدم که بقیه هم این رو فهمیدن
چیشده ؟
_ فکر نمیکنم اجازه داده باشم لباس باز بپوشی...
این کجاش بازه هیونی؟
_ برو عوضش کن ، یکی از لباسایی که خودم برات گرفتم و بپوش
® هیونجین فکر کنم چیزی خورده به مغزت ، این لباس کجاش بازه ؟
_ پایین تنشو ببین, نمیخوام جز من کسی بدن زنمو ببینه
هوف ، هیونی ما میریم دیگه...
_نه ، نمیشه...
اذیت نکن دیگه ، ما رفتیم...
نزاشت حرف دیگه ای بزنم و گونم رو بوسید و رفتن...
هعی ، میبینی داداش ؟ بعد میگی تو بهش سخت میگیری ، اگه سخت میگرفتم میرفت عوضش میکرد ، ابهتم داره از بین میره داداش
سوجون خنده ای کرد و دستشو روی شونم گذاشت
® تو فقط با یونا اینطوری هستی ، پس نگران رفتن ابهتت نباش
_هعی
® ولی واقعاً اولین باره میبینم کسی رو حرفت حرف میزنه ها ، حسابی به زن داداش رو دادی، کی فکرشو میکرد هوانگ هیونجین با اون رفتار سگیش ناز زنشو بکشه؟...
پشت کمرش زدم که سریع بلند شد
®چته دیوونه ، راستشو گفتم دیگه
_ یکی راجب اینا بفهمه خونتو میریزم فهمیدی ؟
® باشه ، باشه ، آروم باش
_ بیا بریم دیرم شد ، ۱ ساعت دیگه میریم دنبالشون...
ویو یونا:
بعد از انجام خریدمون رفتیم کافه و نوشیدنی خوردیم و بعدش هیون اومد دنبالمون
×سلام داداش
_علیک...
دیدم سه نا به سمت جلوی ماشین قدم برداشت اما من سریعتر درو باز کردم و نشستم جلوی ماشین ، به سمت عمارت حرکت کردیم...
_سلام خانومی، خوش گذشت ؟
اره خوب بود...
_یدفعه ی دیگه که سرم شلوغ نبود دوتایی باهم میایم خرید
نگاه ذوق زده ای بهش کردم
واقعا ؟
_اره...
لبخندی زدم که صدای سه نا درومد
سه نا: هیون کی میریم خرید برای عقدمون ؟
با این حرفش لبخن به از روی لبم محو شد که هیون فهمید و دستشو روی رونم گذاشت
_ نمیدونم ، هنوز تاریخ عقدو مشخص نکردم هروقت مشخص کردم یه هفته قبلش میریم
سه نا: آها باشه پس خوبه...
تا اخر مسیر با هیون حرفی نزدم و هرچی هیون ازم سوال میکرد رو جواب نمیدادم ، تا بالاخره رسیدیم و سه نا و هرا پیاده شدن
سه نا: یونا جان مگه پیاده نمیشی ؟
نه با هیون کار دارم
_ چه کاری ؟
بریم بهت میگم...
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم
_ خب حداقل بگو کجا برم ، نه حرف میزنی نه چیزی
برو پیش مامان
_ برای چی ؟
میخوام بیاد پیشمون
_ نمیاد من چند بار اصرار کردم نیومد
من بگم میاد تو حالا برو...
بعد از خوردن صبحانه کمی با سوجون نشستیم و صحبت کردیم و بعد از چند دقیقه هرا،سه نا و یونا هم اومدن پایین ، خیره به یونا شدم که بقیه هم این رو فهمیدن
چیشده ؟
_ فکر نمیکنم اجازه داده باشم لباس باز بپوشی...
این کجاش بازه هیونی؟
_ برو عوضش کن ، یکی از لباسایی که خودم برات گرفتم و بپوش
® هیونجین فکر کنم چیزی خورده به مغزت ، این لباس کجاش بازه ؟
_ پایین تنشو ببین, نمیخوام جز من کسی بدن زنمو ببینه
هوف ، هیونی ما میریم دیگه...
_نه ، نمیشه...
اذیت نکن دیگه ، ما رفتیم...
نزاشت حرف دیگه ای بزنم و گونم رو بوسید و رفتن...
هعی ، میبینی داداش ؟ بعد میگی تو بهش سخت میگیری ، اگه سخت میگرفتم میرفت عوضش میکرد ، ابهتم داره از بین میره داداش
سوجون خنده ای کرد و دستشو روی شونم گذاشت
® تو فقط با یونا اینطوری هستی ، پس نگران رفتن ابهتت نباش
_هعی
® ولی واقعاً اولین باره میبینم کسی رو حرفت حرف میزنه ها ، حسابی به زن داداش رو دادی، کی فکرشو میکرد هوانگ هیونجین با اون رفتار سگیش ناز زنشو بکشه؟...
پشت کمرش زدم که سریع بلند شد
®چته دیوونه ، راستشو گفتم دیگه
_ یکی راجب اینا بفهمه خونتو میریزم فهمیدی ؟
® باشه ، باشه ، آروم باش
_ بیا بریم دیرم شد ، ۱ ساعت دیگه میریم دنبالشون...
ویو یونا:
بعد از انجام خریدمون رفتیم کافه و نوشیدنی خوردیم و بعدش هیون اومد دنبالمون
×سلام داداش
_علیک...
دیدم سه نا به سمت جلوی ماشین قدم برداشت اما من سریعتر درو باز کردم و نشستم جلوی ماشین ، به سمت عمارت حرکت کردیم...
_سلام خانومی، خوش گذشت ؟
اره خوب بود...
_یدفعه ی دیگه که سرم شلوغ نبود دوتایی باهم میایم خرید
نگاه ذوق زده ای بهش کردم
واقعا ؟
_اره...
لبخندی زدم که صدای سه نا درومد
سه نا: هیون کی میریم خرید برای عقدمون ؟
با این حرفش لبخن به از روی لبم محو شد که هیون فهمید و دستشو روی رونم گذاشت
_ نمیدونم ، هنوز تاریخ عقدو مشخص نکردم هروقت مشخص کردم یه هفته قبلش میریم
سه نا: آها باشه پس خوبه...
تا اخر مسیر با هیون حرفی نزدم و هرچی هیون ازم سوال میکرد رو جواب نمیدادم ، تا بالاخره رسیدیم و سه نا و هرا پیاده شدن
سه نا: یونا جان مگه پیاده نمیشی ؟
نه با هیون کار دارم
_ چه کاری ؟
بریم بهت میگم...
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردیم
_ خب حداقل بگو کجا برم ، نه حرف میزنی نه چیزی
برو پیش مامان
_ برای چی ؟
میخوام بیاد پیشمون
_ نمیاد من چند بار اصرار کردم نیومد
من بگم میاد تو حالا برو...
- ۱۷.۴k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط