my ex
my ex
p.60
فردای اون شب، جونگکوک از صبح یهجوری عجیب بود.
هی گوشیشو چک میکرد، هی زیر لب یه چیزایی میگفت، هی راه میرفت میاومد.
ا.ت که آخرش شک کرد، ابروشو بالا داد.
+ چرا اینجوری میکنی؟
چی تو سرت میگذره؟
جونگکوک سریع وایساد و الکی خندید.
- هیچی بابا... عادیام.
ا.ت چشم ریز کرد.
+ نه، تو وقتی عادیای اینقدر تابلو نیستی.
جونگکوک یه نفس کشید و اومد نزدیکش.
- باشه... لو رفتم.
+ خب؟
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و بردش تا حیاط پشت خونه.
هوا قشنگ بود، غروبم تازه داشت میرسید. چند تا ریسهی کوچولو هم روشن کرده بود و فضا خیلی قشنگ و گرم شده بود.
ا.ت همونطور که دور و برشو نگاه میکرد، با تعجب گفت:
+ اینا کار توئه؟
جونگکوک یکم خجالتی خندید.
- آره... خواستم یه لحظهی قشنگ بسازم.
برای تو. برای خودمون.
ا.ت هنوز داشت با ذوق به فضا نگاه میکرد که جونگکوک آروم روبهروش وایساد.
این بار دیگه از اون لبخندای شیطون خبری نبود.
خیلی جدی و واقعی نگاهش میکرد.
- ا.ت...
ما خیلی چیزا رو پشت سر گذاشتیم.
ترس، دوری، درد... همهشو.
ولی تهش باز رسیدم به تو.
و فهمیدم هرجوری بشه، دلم فقط تو رو میخواد.
ا.ت نفسش آرومتر شد. فقط ساکت نگاهش میکرد.
جونگکوک دستشو محکمتر گرفت.
- من نمیخوام فقط امروز و فردام کنار تو باشم.
میخوام همهی روزای بعدشم با تو بگذره.
میخوام وقتی بیدار میشم تو رو ببینم،
وقتی خستهام کنار تو آروم بشم،
و وقتی خوشحالم، اولین نفر تو باشی.
بعد خیلی آروم، جلوی ا.ت روی یه زانو نشست.
ا.ت همون لحظه دستشو گذاشت جلوی دهنش.
+ جونگکوک...
جونگکوک با لبخند کوچیکی جعبهی حلقه رو درآورد.
- باهام ازدواج میکنی؟
چشمهای ا.ت همون لحظه پر از اشک شد.
نه از ناراحتی... از اون خوشحالی قشنگی که آدم نمیتونه قایمش کنه.
+ آره...
آره جونگکوک... صد بار آره.(زهر آره دختره اوسکول)
جونگکوک یه نفس راحت کشید، خندید و حلقه رو آروم توی دست ا.ت گذاشت.
بعد بلند شد و همون لحظه ا.ت خودش پرید توی بغلش.
- یعنی قبول کردی؟
ا.ت بین خنده و اشک گفت:
+ نه بابا، الکی گفتم آره!
جونگکوک زد زیر خنده و محکم بغلش کرد.
- دیوونهم کردی.
ا.ت یه لحظه از بغلش اومد عقب، به چشماش نگاه کرد و بعد خیلی آروم یه بوسهی نرم روی لباش گذاشت.
+ اینم جواب اصلیم.
جونگکوک با یه لبخند عاشقونه دوباره بوسیدش، این بار یکم طولانیتر ولی هنوز آروم و پر از حس.
- بهترین جوابی بود که میتونستم بگیرم.
ا.ت خندید و پیشونیشو چسبوند به پیشونی اون.
+ نامزدت شدمها...
- و منم خوشبختترین آدم دنیا شدم.
اون غروب، زیر نور ریسهها و با یه عالمه ذوق و عشق،
اونا رسماً مال هم شدن........
ادامه دارد........
خدابده شانسسسس
اشکم در اومد توی این پارت
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۵ کامنت(خواهشا عدد کامنت نکنین بوس🤍)
همون لحظه لکسا و نانای:🤣
مررسییییی از حمایت های عالی تون کلی بهم انرژی میدهههه
p.60
فردای اون شب، جونگکوک از صبح یهجوری عجیب بود.
هی گوشیشو چک میکرد، هی زیر لب یه چیزایی میگفت، هی راه میرفت میاومد.
ا.ت که آخرش شک کرد، ابروشو بالا داد.
+ چرا اینجوری میکنی؟
چی تو سرت میگذره؟
جونگکوک سریع وایساد و الکی خندید.
- هیچی بابا... عادیام.
ا.ت چشم ریز کرد.
+ نه، تو وقتی عادیای اینقدر تابلو نیستی.
جونگکوک یه نفس کشید و اومد نزدیکش.
- باشه... لو رفتم.
+ خب؟
جونگکوک دست ا.ت رو گرفت و بردش تا حیاط پشت خونه.
هوا قشنگ بود، غروبم تازه داشت میرسید. چند تا ریسهی کوچولو هم روشن کرده بود و فضا خیلی قشنگ و گرم شده بود.
ا.ت همونطور که دور و برشو نگاه میکرد، با تعجب گفت:
+ اینا کار توئه؟
جونگکوک یکم خجالتی خندید.
- آره... خواستم یه لحظهی قشنگ بسازم.
برای تو. برای خودمون.
ا.ت هنوز داشت با ذوق به فضا نگاه میکرد که جونگکوک آروم روبهروش وایساد.
این بار دیگه از اون لبخندای شیطون خبری نبود.
خیلی جدی و واقعی نگاهش میکرد.
- ا.ت...
ما خیلی چیزا رو پشت سر گذاشتیم.
ترس، دوری، درد... همهشو.
ولی تهش باز رسیدم به تو.
و فهمیدم هرجوری بشه، دلم فقط تو رو میخواد.
ا.ت نفسش آرومتر شد. فقط ساکت نگاهش میکرد.
جونگکوک دستشو محکمتر گرفت.
- من نمیخوام فقط امروز و فردام کنار تو باشم.
میخوام همهی روزای بعدشم با تو بگذره.
میخوام وقتی بیدار میشم تو رو ببینم،
وقتی خستهام کنار تو آروم بشم،
و وقتی خوشحالم، اولین نفر تو باشی.
بعد خیلی آروم، جلوی ا.ت روی یه زانو نشست.
ا.ت همون لحظه دستشو گذاشت جلوی دهنش.
+ جونگکوک...
جونگکوک با لبخند کوچیکی جعبهی حلقه رو درآورد.
- باهام ازدواج میکنی؟
چشمهای ا.ت همون لحظه پر از اشک شد.
نه از ناراحتی... از اون خوشحالی قشنگی که آدم نمیتونه قایمش کنه.
+ آره...
آره جونگکوک... صد بار آره.(زهر آره دختره اوسکول)
جونگکوک یه نفس راحت کشید، خندید و حلقه رو آروم توی دست ا.ت گذاشت.
بعد بلند شد و همون لحظه ا.ت خودش پرید توی بغلش.
- یعنی قبول کردی؟
ا.ت بین خنده و اشک گفت:
+ نه بابا، الکی گفتم آره!
جونگکوک زد زیر خنده و محکم بغلش کرد.
- دیوونهم کردی.
ا.ت یه لحظه از بغلش اومد عقب، به چشماش نگاه کرد و بعد خیلی آروم یه بوسهی نرم روی لباش گذاشت.
+ اینم جواب اصلیم.
جونگکوک با یه لبخند عاشقونه دوباره بوسیدش، این بار یکم طولانیتر ولی هنوز آروم و پر از حس.
- بهترین جوابی بود که میتونستم بگیرم.
ا.ت خندید و پیشونیشو چسبوند به پیشونی اون.
+ نامزدت شدمها...
- و منم خوشبختترین آدم دنیا شدم.
اون غروب، زیر نور ریسهها و با یه عالمه ذوق و عشق،
اونا رسماً مال هم شدن........
ادامه دارد........
خدابده شانسسسس
اشکم در اومد توی این پارت
برای پارت بعدی
۳۵ لایک
۳۵ کامنت(خواهشا عدد کامنت نکنین بوس🤍)
همون لحظه لکسا و نانای:🤣
مررسییییی از حمایت های عالی تون کلی بهم انرژی میدهههه
- ۲.۴k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط