رمانماهک پارت

#رمان_ماهک #پارت_170
با صدای اهنگ هر چهار تامون رفتیم توی پیست رقص و چراغا رو خاموش کردن و فقط رقص نوری روشن بود.

دستمو دور گردن ارش حلقه کردم اونم دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش نزدیکم کرد و اروم مشغول رقصیدن بودیم.

سرشو نزدیک گوشم اورد و گفت امشب خیلی خواستنی شدی مکثی کرد و گفت بیشتر از همیشه.

من هم اروم گفتم توهم فوق العاده شدی موهامو زد پشت گوشم و همونطور که اروم تکون میخوردیم گفت وقتی اون بچه رو توی بغلت دیدم توی دلم غبطه خوردم.

با اینکه جواب سوالمو میدونسم اما باز اروم لب زدم از چی؟ به چشمام زل زد و گفت ازینکه چرا اون بچه خودمون نیست بچه ای که پدرش من باشم و مادرش تو.

بچه ای که از وجود تو باشه بوی تو رو بده بچه ای که هروقت نگاش کنم تورو توی چشماش ببینم.

نمیدونستم چی بگم اب دهنمو با سختی قورت دادم لبمو تر کردم و سرمو چسبوندم به سینه ش و دیگه چیزی نگفتم و جز صدای تپش تند قلبش دیگه چیزی نشنیدم.

با تموم شدن اهنگ از هم فاصله گرفتیم و دودقیقه بعد چراغارو روشن کردن و به میزمون برگشتیم.

ترانه سرشو نزدیکم اورد و گفت امشب کارت ساختس عشقم این ارشی که من میبینم دیگه نمیگذره ازت.

مشتی حواله ش کردم و زیرلب گفتم ببند فکو تری.

شونه ای بالا انداخت و گفت بهم زنگ بزن تنفس فردا صبحم واست صبحانه و کاچی میارم جیغی کشیدم و افتادم به جونش که امیر که انگار فهمیده بود داره اذیتم میکنه به بهونه ای کشوند بردش.

فحشی زیر لب بهش دادم و نزدیک ارش نشستم دستشو دور شونم انداخت و به خودش نزدیکم کرد سرمو بوسید و گفت وقتی حرص میخوری و خجالت هم مکیشی ادم دلش میخواد بخورتت.

بالاخره عروسی باحال تموم شد و اون شب هم خیلی خیلی خوش گذشت و توی راه برگشت حس کردم آرش یکم گرفتس.

دستمو گذاشتم روی دستش که سرشو به سمتم متمایل کرد لبخندی زدم و گفتم حالت خوبه اروم زمزمه کرد خوبم عزیزم یکم خستم.

دیگه چیزی نگفتم و سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمامو اروم بستم.

〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
دیدگاه ها (۸)

#رمان_ماهک #پارت_171بهمن ماه مثل برق و باد گذشت و حتی هفته ا...

#رمان_ماهک #پارت_172مشغول درس خوندن بودم و اصلا نفهمیده بودم...

#رمان_ماهک #پارت_169توی باغ ترانه و امیر رو دیدیم و رفتیم سم...

#رمان_ماهک #پارت_168ترانه برامون شیرکاکائو داغ اورد و پسرا د...

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_315وارد اتاقش شدمدیدم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۹۷صدايي زدم. همونجور چشم بست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط