شب تولدم
شب تولدم
فصل 3
پارت 20
ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک کردم گوشیو بده بهش
ویو جیمین: خیلی سریع رفتم طبقه بالا
جیمین: کوک ببین ات زنگ زده میخواد باهات حرف بزنه
گوشی رو از دستم چنگ زد
جونگ کوک: الووو ات کجا رفتی تو همچی خوب بود که (بغض)
ویو ات: با شنیدن صدای بغضیش گریم گرفت
ات: قشنگم خوبی عزیزم قربونت بشم من خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی دوست دارم خب ولی جونگ کوک دیگه ازت میترسم خیلی داری خطرناک میشی تو خیلی خطرناک شدی برام برای یه پوشش منو میخواستی بزنی ومن اون روز حس کردم که شاید بهتر باشه یکم فاصله بگیریم(گریه)
جونگ کوک: نمیتونم نه نمیتونم... نمیشه (بغض)
ات: ازت میخوام خوب غذاتو بخوری و اگر خواستی مواد غذایی بده به تهیونگ بیاره من برات درست میکنم میفرستم ولی نزدیکم نشو لطفا خوب بخواب و لطفا مراقب بدنت باش بهش اسیب نزن با یک دختر خوشگل برو تو رابطه و منو کم کم فراموش کن من تو رو فراموش نمیکنم اما تو این کارو انجام بده فراموشم کن و خوب زندگی کن ردمو نزن بزار زندگیمو تو بدبختی خودم بسازم باشه (گریه)
قط کردم و کلی گریه کردم
روز بعد با صدای زنگ خونه از خواب بیدار شدم به سمت در رفتم و در رو باز کردم
ات: تهیونگ تویی
تهیونگ: خواب بودی؟ ببخشید برات غذا گرفتم از بیرون
ات: بیا داخل
تهیونگ: دیشب گریه کردی بعدشم گرفتی خوابیدی؟
ات: خب چیکار میکردم دیگه ها
تهیونگ: باشه حالا میخوای یکم بیای بغلم
ات: اوم
فلش بک به روز اردو
ویو ات: وقتی رفتم تهیونگ و جیمین و دخترا رو دیدم سریع پریدم بغلشون
ات: تهیونگ جونگ کوک نیومده(اروم)
تهیونگ: نچ از روزی که رفتی فقط صبحانه ای که تو درست کرده بودی رو خورده پرده هارو کشیده و عمارت تاریکه ات عمارتو بوی سیگار برداشته حالش خوب نیست از خونه نمیاد بیرون سر کار نمیره مدام کاراشو ما انجام میدیم
ات: شرمنده کاری از دستم بر نمیاد اما فردا بیا باهم بریم مواد غذایی بگیریم براش کیمچی درست میکنم ببر تا یکم غذا بخوره
ویو ات: فکر میکردم شاید کوک برای دیدنم بیاد خیلی منتظر بودم این روز برسه اما مثلی که داره فراموشم میکنه هرجور بود روز اردو رو گذروندم و روز بعدش با تهیونگ به سمت فروشگاه راه افتادیم مواد اولیه کیمچی رو خریدم و رفتیم خونه غذا رو درست کردم و دادم به تهیونگ که ببره
ویو تهیونگ: ظرف غذا رو از ات گرفتم و به سمت عمارت رفتم
تهیونگ: جونگ کوک
جونگ کوک: هوم
تهیونگ: بیا غذا
جونگ کوک: نمیخوام
تهیونگ: اینطوری که تو گرفتی میمیری پاشو بیا ات درست کرده ها
خیلی سریع از جلوی تلویزیون بلند شد تو چشماش پر اشک بود
جونگ کوک: کاش دستم اون روز میشکست ولی رو ات دست بلند نمیکردم
تهیونگ: ولش کن دیگه داداش بشین غذاتو بخور
خیلی سریع غذارو خورد و دوباره رفت جلو تلویزیون نشست
فلش بک به یک ماه بعد ویو ات:
دو روزه که خیلی حالم بده امروز نوبت دکتر دارم تهیونگ اومد دنبالم که بریم دکتر
.
دکتر: خانم لی ات این هایی که شما دارین میگین چیزی خوبی نیست شما 16سالتونه درسته
ات: بله میشه بگید چیم شده
دکتر: یه نگاه به ازمایشتون بندازم
ات: او بله بفرمایید
با فیلم نمیومد عکسشو گذاشتم ببخشید
فصل 3
پارت 20
ات: نمیتونه بهم زنگ بزنه همه خطاشو بلاک کردم گوشیو بده بهش
ویو جیمین: خیلی سریع رفتم طبقه بالا
جیمین: کوک ببین ات زنگ زده میخواد باهات حرف بزنه
گوشی رو از دستم چنگ زد
جونگ کوک: الووو ات کجا رفتی تو همچی خوب بود که (بغض)
ویو ات: با شنیدن صدای بغضیش گریم گرفت
ات: قشنگم خوبی عزیزم قربونت بشم من خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی دوست دارم خب ولی جونگ کوک دیگه ازت میترسم خیلی داری خطرناک میشی تو خیلی خطرناک شدی برام برای یه پوشش منو میخواستی بزنی ومن اون روز حس کردم که شاید بهتر باشه یکم فاصله بگیریم(گریه)
جونگ کوک: نمیتونم نه نمیتونم... نمیشه (بغض)
ات: ازت میخوام خوب غذاتو بخوری و اگر خواستی مواد غذایی بده به تهیونگ بیاره من برات درست میکنم میفرستم ولی نزدیکم نشو لطفا خوب بخواب و لطفا مراقب بدنت باش بهش اسیب نزن با یک دختر خوشگل برو تو رابطه و منو کم کم فراموش کن من تو رو فراموش نمیکنم اما تو این کارو انجام بده فراموشم کن و خوب زندگی کن ردمو نزن بزار زندگیمو تو بدبختی خودم بسازم باشه (گریه)
قط کردم و کلی گریه کردم
روز بعد با صدای زنگ خونه از خواب بیدار شدم به سمت در رفتم و در رو باز کردم
ات: تهیونگ تویی
تهیونگ: خواب بودی؟ ببخشید برات غذا گرفتم از بیرون
ات: بیا داخل
تهیونگ: دیشب گریه کردی بعدشم گرفتی خوابیدی؟
ات: خب چیکار میکردم دیگه ها
تهیونگ: باشه حالا میخوای یکم بیای بغلم
ات: اوم
فلش بک به روز اردو
ویو ات: وقتی رفتم تهیونگ و جیمین و دخترا رو دیدم سریع پریدم بغلشون
ات: تهیونگ جونگ کوک نیومده(اروم)
تهیونگ: نچ از روزی که رفتی فقط صبحانه ای که تو درست کرده بودی رو خورده پرده هارو کشیده و عمارت تاریکه ات عمارتو بوی سیگار برداشته حالش خوب نیست از خونه نمیاد بیرون سر کار نمیره مدام کاراشو ما انجام میدیم
ات: شرمنده کاری از دستم بر نمیاد اما فردا بیا باهم بریم مواد غذایی بگیریم براش کیمچی درست میکنم ببر تا یکم غذا بخوره
ویو ات: فکر میکردم شاید کوک برای دیدنم بیاد خیلی منتظر بودم این روز برسه اما مثلی که داره فراموشم میکنه هرجور بود روز اردو رو گذروندم و روز بعدش با تهیونگ به سمت فروشگاه راه افتادیم مواد اولیه کیمچی رو خریدم و رفتیم خونه غذا رو درست کردم و دادم به تهیونگ که ببره
ویو تهیونگ: ظرف غذا رو از ات گرفتم و به سمت عمارت رفتم
تهیونگ: جونگ کوک
جونگ کوک: هوم
تهیونگ: بیا غذا
جونگ کوک: نمیخوام
تهیونگ: اینطوری که تو گرفتی میمیری پاشو بیا ات درست کرده ها
خیلی سریع از جلوی تلویزیون بلند شد تو چشماش پر اشک بود
جونگ کوک: کاش دستم اون روز میشکست ولی رو ات دست بلند نمیکردم
تهیونگ: ولش کن دیگه داداش بشین غذاتو بخور
خیلی سریع غذارو خورد و دوباره رفت جلو تلویزیون نشست
فلش بک به یک ماه بعد ویو ات:
دو روزه که خیلی حالم بده امروز نوبت دکتر دارم تهیونگ اومد دنبالم که بریم دکتر
.
دکتر: خانم لی ات این هایی که شما دارین میگین چیزی خوبی نیست شما 16سالتونه درسته
ات: بله میشه بگید چیم شده
دکتر: یه نگاه به ازمایشتون بندازم
ات: او بله بفرمایید
با فیلم نمیومد عکسشو گذاشتم ببخشید
- ۶.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط