بازم پر از حرفم...حرفایی که فقط اینجا میتونم بگم و اگه نگ

بازم پر از حرفم...حرفایی که فقط اینجا میتونم بگم و اگه نگم تو دلم میمونه و ....

این روزا نمیتونم بگم روزای بدیه.نه خوبه.دارم خودمو امتحان میکنم.

صبر و طاقتمو...محکم بودنمو...آوا بودنمو...

هنوزم همون آوام.همون آوای میثم.رنگ عوض نکردم.همونم.حتی همه چیز داره بهتر میشه.

میثم میگه اخلاقم...رفتارم...حرکاتم...با چند ماه پیش زمین تا آسمون فرق کرده.

همین که اینو میگه برام کلی ارزش داره.

این یعنی این که منو میبینه.میبینه که چقدر دوسش دارم.

میبینه که حتی حاضرم از تمام زندگیمم به خاطرش بگذرم..

دیروز روز عجیبی بود برام.صبح بیدار شدم رفتم مدرسه.تو مدرسه همه چیز آروم بود.

آیدا هم طبق معمول نیومده بود.رفتم دم کلاسش.حالشو از دوستاش پرسیدم.

گفتن ازش هیچ خبری ندارن.

خداجونم خواهش میکنم مواظبش باش.هر کجا هست امیدوارم حالش خوب باشه.

ظهر که از مدرسه تعطیل شدیم تا خونه بدو بدو اومدم.

میخواستم زودتر برسم خونه و زنگ بزنم به میثمم.

گفته بود وقتی از مدرسه برگشتم خونه زنگ بزنم بهشو بیدار کنم.

ساعت یک ربع به یک ظهر بود که رسیدم خونه.هنوز نفس نفس میزدم.زود اومدم تو اتاقم و زنگ زدم بهش.

هنوز یه دونه بوق هم نخورده بود که جواب داد.کلی ذوق کردم.

صداش که تو گوشی پچید تمام خستگیم از یادم رفت.

- جانم خانوم مهربونم؟

گفتم سلا م عزیزم بیداری؟گفت آره چند دقیقه ای هست که بیدار شدم.

آخ که چقدر خوب درکم میکنه.چقدر میفهمه که دوس دارم باهاش حرف بزنم.

گفت از مدرسه برام تعریف کن.خوب بود؟

براش تعریف کردم.نازم میکرد.میخندید.حالش خوب بود.

اسممو گذاشته خانومی  گرد و قلمبه.

پنج دقیقه ای حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم.بهم گفت برو ناهارتو بخور و استراحت کن.

منم رفتم ناهار خوردم و بعدشم رفتم حموم.

سرحال بودم.وقتی با میثمم حرف میزنم جون میگیرم.

از حموم که اومدم دیگه خوابم نمیومد.نشسته بودم پشت کامپیوتر و آهنگ گوش میکردم.

ساعت چهار ونیم بعد از ظهر بود.

دیدم یکی داره زنگ در خونه مونو میزنه.به دلم افتاده بود که میثممه.

ذود رفتم دروباز کردم.میثمم بود.یه با دسته گل رز...

برای من خریده بود.پریدم بغلش.بلندم کرد و رو هوا چرخوند.از خوشحالی جیغ میکشیدم.

گلارو گذاشتم تو گلدون و برای میثمم میوه آوردم.

موهام فر فری شده بود.میثمم بهم گفت آوا موهاتو چرا صاف میکنی؟

این شکلی خیلی با مزه تری.خندیدم.خندید.

اومدم میوه هارو بدم دستش.با یه دستش بغلم کرد و با اون یکی دستش میوه هارو برد گذاشت تو آشپزخونه.

نگاش کردم.گفت میوه نمیخوام.تورو میخوام.خندیدم.

رفتیم تو اتاق.تو تخت من.بغلم کرد.بازم گم شدم تو آغوشش.

دو ساعتی تو بغل هم بودیم.دوساعتی که آرامش بشخش ترین لحظه های روزم بود.

میثمم یکمی خسته بود.تا چشمامو میبست اونقدر چشماشو بوس میکردم که بیدار میشد.

دستش لای موهام بود.تا یکمی اذیتش میکردم موهامو میکشید.واییی که چه لحظه های خوبی بود.

ساعت شد پنج و نیم.گفت آوا نیم ساعت بخوابیم؟

گفتم باشه بخوابیم.دستشو گذاشت زیر سرم و منو گرفت تو بغلش.

بازوش اونقدر گرم و لذت بخش بود که زود خوابم برد.

ساعت شش عصر بود که مامانم صدامون کرد.بیدار شدیم.

دلم نمیومد از آغوشش بیام بیرون.هی تا میومدم از تخت بیام بیرون دلم یه جوری میشد.

تا شش و نیم طول کشید که از اتاق بیایم بیرون.

میثمم چشماش قرمز شده بود.زیاد سرحال نبود.

براش اب میوه گرفتم.خورد و زودم خداحافظی کردو رفت..

تا ساعت نه شب ازش خبر نداشتم.ساعت نه بود که زنگ زد.گفت آوا خونه این بیام اونجا؟

حالش طبیعی نبود زیاد.گفتم میثم چی شده؟گفت نپرس دارم میام اونجا.

دوباره ساعت نه و نیم زنگ زد و گفت آوا شام دارین؟گفتم آره.گفت چی؟گفتم قیمه.

گفت برام سیب زمینی هم سرخ کن.گفتم باشه عزیزم.

رفتم براش سیب زمینی سرخ کردم.آخ که چه مزه ای میده برای میثمم...

ساعت یک ربع به ده بود.هنوز نه میثم اومده بود و نه خبری ازش بود.دیگه نگران شده بودم.

مامانش زنگ زد به گوشیم.

نه سلام کرد و نه هیچی.با این حال زود سلام کردم و حالشو پرسیدم.

گفت آوا میثم اومده اونجا؟گفتم بله قرار بود بیاد اما هنوز نیومده.گفت وقتی رسید به من خبر بده.

فهمیدم که دعواشون شده.دلم لرزیدگفتم چشم خبر میدم.

ساعت ده و ربع بود که میثمم اومد.

ده دقیقه طول کشید که از پله ها بیاد بالا.وقتی رسید بالا منو مامانم از تعجب خشک شدیم.

داشت میلرزید.پیاده اومده بود.سرش گیج میوفت نمیتونست راه بره.

آوردش تو اتاقم.نشستیم رو تخت.دست منو محکم گرفته بود و فشار میداد.

سرشو گذاشته بود رو پام.قلبش تند تند میزد.داشتم از ترس میمردم.

نمیدونستم چی شده فقط نازش میکردم.

نیم ساعت بعدش زنگ زد به مامانش.

تا گفت الو مامانش داد کشید رفتی خونه ی اون آوای هرزه؟؟؟؟

داشت داد میکشید و به من فحش میداد مامانش.

تا د
دیدگاه ها (۱)

تولد یعنی دوستت دارم از ته قلب با تمام وجود از ته احساس

من از این فاصله ها دلگیرماز غم دوری تو می میرمتو ز حال دل من...

همه جا سرد و سیاه رو لبام ناله و آهسر من بی سایبون نگهم موند...

به سلامتی پسری که وقتی دید قدش از مادرش بلندتره جلوش خم شد ت...

هنوز درمورد رنگ شاخ ها و موهاش تصمیم نگرف_

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

ارباب خشن من ۲۰

پارت1بدترین هم اتاقی دنیابعد یه روز سخت و تموم کردن دانشگاه ...

رمان: قلب در تاریکی

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط