این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم
حال همه خوب است- من اما نگرانم

در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم

چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

از سایه سنگین تو من کمترم آیا....؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم

ای عشق...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم

#فاضل نظری
دیدگاه ها (۳۵)

شعر خواندم که تو را از سر خود اندازمتو خودت شعر شدی در سر من...

ﻣﺒﺮ ﭘﺎﯼ ﻗﻤﺎﺭ ﻋﺸﻖ ﺍﯼ ﺩﻝ -ﺑﺎﺯ - ﻫﺴﺘﺖ ﺭﺍﻧﺪﺍﺭﻡ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺗﺎﺏ ﺗﻤ...

بزرگترین دشمن شمع، ریسمانیست که در دل اوست..........

بار الها! دل‏های ما را پس از آن که هدایتمان کردی ملغزان، و م...

پلنگ سنگی دروازه‌های بستۀ شهرممگو آزاد خواهی شد که من زندانی...

قلب یخی

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط