دخترک برگشت
دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود..
پرسیدم پس کبریت هایت کو ؟؟
پوزخندی زد
گونه اش آتش بود ..
سرخ .. زرد ..
گفتم میخواهم امشب با کبریتهای تو این سرزمین را به آتش بکشم...
دخترک نگاهی انداخت...
تنم لرزید ..
گفت کبریت هایم را نخریدند ...
سالهاست تن میفروشم .....
چه بزرگ شده بود..
پرسیدم پس کبریت هایت کو ؟؟
پوزخندی زد
گونه اش آتش بود ..
سرخ .. زرد ..
گفتم میخواهم امشب با کبریتهای تو این سرزمین را به آتش بکشم...
دخترک نگاهی انداخت...
تنم لرزید ..
گفت کبریت هایم را نخریدند ...
سالهاست تن میفروشم .....
- ۲.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط