دخترک برگشت

دخترک برگشت
چه بزرگ شده بود..
پرسیدم پس کبریت هایت کو ؟؟
پوزخندی زد
گونه اش آتش بود ..
سرخ .. زرد ..
گفتم میخواهم امشب با کبریتهای تو این سرزمین را به آتش بکشم...
دخترک نگاهی انداخت...
تنم لرزید ..
گفت کبریت هایم را نخریدند ...
سالهاست تن میفروشم .....
دیدگاه ها (۸)

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

رمان تهکوک

چند پارتی بازی ممنوع

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

نمیبخشمت p.23

عشق یک طرفه پارت ۱۱ویو اتتپش قلبم به قدری شدید بود که صدایش ...

سناریو اوبیکاکا

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت19صدای برخورد سن...

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط