+خیلی خوب بنظرم بهتره بس کنید
+خیلی خوب بنظرم بهتره بس کنید
بلاخره چشم از هم برداشتن و هیون و هیونینم غذاشونو سفارش دادن و بعد از خوردن غذا بیرون رفتیم ، من پیش هیونین بودم و داشتم ازش خداحافظی میکردم ولی هیون و یوجون داشتن خیلی جدی باهم حرف میزدن
÷مامان نمیشه بیای پیش من امشب بخوابی
+نمیشه پسرم ، باید برم ببخشید
÷اشکالی نداره مامانی ، درکت میکنم
محکم بغلش کردمو گونه اش رو بوسیدم
÷قربونت بشم که اینقدر با درکی پسرم...
اونم بوسه ای به گونم زد و گفت:
÷ کاش بابایی میذاشت حداقل من بیام پیشت اما خوب فکر نکنم بزاره...
+بهش میگم ببینم اجازه میده یانه
دستش رو گرفتم و به سمت اون دوتا رفتیم
+هیونجین...
به سمتم برگشت
-بله؟
+میشه امشب هیونین بیاد پیش من؟
-نه
÷بابا لطفا دوست دارم برم پیش مامان
دست هیونینو از دستم درآورد و بلندش کرد و همونطور که تویه بغلش بود گفت
_ نمیشه پسرم ، اگر مامان خواست میتونه بیاد پیشت اما نمیتونم بزارم تو بری
بلاخره چشم از هم برداشتن و هیون و هیونینم غذاشونو سفارش دادن و بعد از خوردن غذا بیرون رفتیم ، من پیش هیونین بودم و داشتم ازش خداحافظی میکردم ولی هیون و یوجون داشتن خیلی جدی باهم حرف میزدن
÷مامان نمیشه بیای پیش من امشب بخوابی
+نمیشه پسرم ، باید برم ببخشید
÷اشکالی نداره مامانی ، درکت میکنم
محکم بغلش کردمو گونه اش رو بوسیدم
÷قربونت بشم که اینقدر با درکی پسرم...
اونم بوسه ای به گونم زد و گفت:
÷ کاش بابایی میذاشت حداقل من بیام پیشت اما خوب فکر نکنم بزاره...
+بهش میگم ببینم اجازه میده یانه
دستش رو گرفتم و به سمت اون دوتا رفتیم
+هیونجین...
به سمتم برگشت
-بله؟
+میشه امشب هیونین بیاد پیش من؟
-نه
÷بابا لطفا دوست دارم برم پیش مامان
دست هیونینو از دستم درآورد و بلندش کرد و همونطور که تویه بغلش بود گفت
_ نمیشه پسرم ، اگر مامان خواست میتونه بیاد پیشت اما نمیتونم بزارم تو بری
- ۷.۲k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط