رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۵

چشمهامو بستم تا نسیمو بهتر حس کنم.
-میشنوم.
چشمهامو آروم باز کردم.
-واقعا انتظار داري بهت بگم؟ اونم بعد از اتفاق
دیشب؟
-اگه دیشب به مهرداد تیکه انداختم میخواستم
بفهمه که...
سکوت کرد که با اخم گفتم: ادامهش، میخواستی
که چیو بفهمه؟ هان؟
چنگی به موهاش زد.
_فقط میخواستم بفهمه منم دوست دارم.
با تاسف سري تکون دادم و نگاهمو به سمت دریاچه
سوق دادم.
-هردوتون خیلی احمقید! اما مهرداد احمقتر و
البته نامرد.
-به من نگاه کن.
بهش نگاه کردم.
-میگی چی شده یا اینکه برم جلوي خونهی مهرداد
داد و هوار راه بندازم؟
ناباور گفتم: تو دیوونهاي!
با اخم گفت: آره دیوونم و بخاطر تو هر کاري میکنم.
به میلهها تکیه دادم و همینطور که به رو به روم
نگاه میکردم با غم گفتم: اگه بفهمی چه بلایی سرم
اومده دیگه حتی نگاهمم نمیکنی، یه پسر یه دختر
دست خورده رو نمیخواد.
رو به روم وایساد.
-داري منو میترسونی مطهره، چی شده؟
لبخند تلخی زدم.
-میدونی، دنیا خیلی مزخرفه.
بهم نزدیکتر شد و دستشو پشت سرم به نرده
گذاشت که درست وایسادم و با استرس گفتم: برو
عقب.
به چشمهام زل زد.
-تا نگی نمیرم، میدونم اون مهرداد عوضی یه کاري
کرده، پس اگه نگی میرم آبروشو میبرم.
نالیدم: ایمان، لطفا.
نزدیکتر شد.
-بگو.
مانتومو توي مشتم گرفتم.
-عزیز من بگو، بخدا پشتتم، هر چی باشه پشتتم،
نمیذارم آب توي دلت تکون بخوره.
با ترس گفتم: بگم میري یه بلایی سر مهرداد میاري.
چشمهاشو بست و با تحکم گفت: بگو.
_ایمان...
چشمهاشو باز کرد و اینبار با تن صداي بالاتري
کرد: میگم بگو.
سرمو پایین انداختم.
_ببین،اصلا اصلا برام مهم نیست که شبا رو کنار اون مهرداد عوضی سر میکردي تا درمان بشه، اگه این
چیزي نیست که بشه گفتش.
بخاطر اینه...
-نه نیست.
سرمو بالا آوردم و به چشمهاش خیره شدم.
-کاش این بود، تو یه پسري و بایدم با یه دختر
ازدواج کنی نه با کسی که دیگه دخترونگیاي نداره.
ماتش برد و زمزمه کرد: چی داري میگی؟
اشک توي چشمهام حلقه زد.
-تو لیاقتت یه دستخورده نیست.
با همون حالت گفت: درست حرف بزن ببینم.
بغض کردم.
_دیشب بعد از مهمونی رفتم پیش مهرداد، فکر کردم میخواد باهام حرف بزنه اما منو برد خونه و
گفت میخوام کاري بکنم که دیگه ایمان به مال من
چشم نداشته باشه.
ترس نگاهشو پر کرد.
قفسهی سینهش تند تند بالا و پایین میشد.
با صداي تحلیل رفتهاي گفت: داره فکراي بدي به
سرم میزنه.
سرمو پایین انداختم و با بغض آروم لب زدم: من
دیگه دختر نیستم ایمان.
چند ثانیه گذشت اما نه حرفی زد و نه حرکتی کرد.
سرمو بالا آوردم که دیدم بهت زده فقط بهم نگاه می
کنه.
تلخ خندیدم.
_اگه نظرت عوض شده من باهاش مشکلی ندارم.
کم کم نگاهش رنگ خشم گرفت و غرید: دیشب
اینکار رو کرده؟
دیدگاه ها (۸)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۶آب دهنمو با استرس قورت دادم و سرم...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۷از طرفی فکر میکنم با این ازدواج ت...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۴_لیاقت تو یه دختر پاك و خوبه، نه ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۳یعنی اینقدر بهم بی اعتماد بود که ...

اسم: نقطه شروع کنسرت :(ویو هنا) و به من نگاه کردمنم متقابلا ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط