آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.
آن شب، عمارت جیمین برخلاف همیشه آرام بود.
جلسههای روز تموم شده بودن، تلفنها ساکت بودن و جیمین بالاخره میتونست بدون عجله کنار ا.ت بشینه.
ا.ت با دو تا لیوان نوشیدنی گرم وارد اتاق شد و یکی رو به جیمین داد.
ا.ت: بفرما، آقای رئیس.
جیمین لیوان رو گرفت.
جیمین: ممنونم، خانوم رئیس.
ا.ت خندید و کنار او نشست.
ا.ت: امروز دیگه کاری نداری؟
جیمین: همهچیز رو برای امشب کنار گذاشتم.
ا.ت: یعنی واقعاً تمام شب مال منه؟
جیمین دستش رو دور شونههای او انداخت.
جیمین: تمام شب، تمام فردا صبح و هر وقت که بخوای.
ا.ت: پس باید یه چیزی بهت بگم.
جیمین: گوش میدم.
ا.ت خودش رو به او نزدیک کرد.
ا.ت: من خیلی دوستت دارم.
جیمین لبخند زد.
جیمین: اینو میدونم، دخترم.
ا.ت: نه، خیلیییی زیاد!
جیمین: منم خیلی زیاد دوستت دارم.
ا.ت: حتی وقتی لوس میشم؟
جیمین: مخصوصاً اون موقعها.
ا.ت: حتی وقتی وسط جلسه بهت پیام میدم؟
جیمین: حتی وقتی وسط جلسه مجبورم میکنی لبخند بزنم.
ا.ت خندید و سرش رو روی شونهی او گذاشت.
ا.ت: پس امشب میخوام بغلم کنی تا خوابم ببره.
جیمین: فقط تا خوابت ببره؟
ا.ت سرش رو بلند کرد.
ا.ت: یعنی چی؟
جیمین با لبخند گفت:
جیمین: چون خودم هم بدون تو خوابم نمیبره، کوچولوی من.
ا.ت ذوق کرد و خودش رو محکم به او چسبوند.
ا.ت: پس هیچوقت تنها نخوابیم!
جیمین: تا وقتی هر دومون بخوایم، کنار هم میخوابیم.
---
کمی بعد، هر دو توی تخت دراز کشیده بودن.
ا.ت مثل همیشه خودش رو جمع کرد و درست توی آغوش جیمین جا گرفت. سرش روی سینهی او بود و دستش گوشهی لباسش رو گرفته بود.
جیمین پتو رو روی هر دوشون کشید.
جیمین: راحتی، دخترم؟
ا.ت: آره.
جیمین: بالش میخوای؟
ا.ت: نه.
جیمین: آب؟
ا.ت: نه.
جیمین: شکلات؟
ا.ت چشمهاش رو باز کرد.
ا.ت: شکلات داری؟!
جیمین خندید.
جیمین: میدونستم همین یکی بیدارت میکنه!
ا.ت با خنده صورتش رو توی سینهی او پنهون کرد.
ا.ت: جیمییی! مسخرهام نکن!
جیمین: باشه، باشه. فردا برات میخرم.
ا.ت: دوتا!
جیمین: سهتا.
ا.ت: دوستت دارم!
جیمین پیشونیاش رو بوسید.
جیمین: من بیشتر، جوجهی کوچولوم.
چند دقیقه گذشت و نفسهای ا.ت آرومتر شد.
جیمین فکر کرد خوابیده، اما ناگهان صدای آرومی شنید.
ا.ت: جیمین؟
جیمین: جانم؟
ا.ت: دستت رو دورم محکمتر کن.
جیمین لبخند زد و دستش رو دور او محکمتر کرد.
جیمین: اینطوری؟
ا.ت: آره... همینطوری خوبه.
جیمین گونهاش رو روی موهای او گذاشت و چشمهاش رو بست.
برای مردی که بیرون از این اتاق، همه از قدرتش حساب میبردن، هیچ پیروزیای شیرینتر از این نبود که آخر شب به خونه برگرده و ا.ت رو در آغوشش داشته باشه.
ا.ت هم با خیال راحت به او چسبیده بود؛ مطمئن بود هرچقدر هم دنیای بیرون شلوغ و سخت باشه، اینجا جاییه که میتونن کنار هم آروم بگیرن.
جیمین درست پیش از خواب، زیر لب گفت:
جیمین: شب بخیر، تمام دنیای من.
ا.ت که هنوز بیدار بود، لبخند زد.
ا.ت: شب بخیر، جیمی... فردا هم بغلم میکنی؟
جیمین چشمهاش رو باز کرد و خندید.
جیمین: هر روز، کوچولوی من. هر روز.
و ا.ت بالاخره با خیال راحت خوابید؛ در آغوش مردی که تمام دنیا از او میترسید، اما خودش فقط میخواست برای جوجهی کوچولوش بهترین پناه دنیا باشه.
پایان؛ فقط مالِ دنیای من 🖤🤍
جلسههای روز تموم شده بودن، تلفنها ساکت بودن و جیمین بالاخره میتونست بدون عجله کنار ا.ت بشینه.
ا.ت با دو تا لیوان نوشیدنی گرم وارد اتاق شد و یکی رو به جیمین داد.
ا.ت: بفرما، آقای رئیس.
جیمین لیوان رو گرفت.
جیمین: ممنونم، خانوم رئیس.
ا.ت خندید و کنار او نشست.
ا.ت: امروز دیگه کاری نداری؟
جیمین: همهچیز رو برای امشب کنار گذاشتم.
ا.ت: یعنی واقعاً تمام شب مال منه؟
جیمین دستش رو دور شونههای او انداخت.
جیمین: تمام شب، تمام فردا صبح و هر وقت که بخوای.
ا.ت: پس باید یه چیزی بهت بگم.
جیمین: گوش میدم.
ا.ت خودش رو به او نزدیک کرد.
ا.ت: من خیلی دوستت دارم.
جیمین لبخند زد.
جیمین: اینو میدونم، دخترم.
ا.ت: نه، خیلیییی زیاد!
جیمین: منم خیلی زیاد دوستت دارم.
ا.ت: حتی وقتی لوس میشم؟
جیمین: مخصوصاً اون موقعها.
ا.ت: حتی وقتی وسط جلسه بهت پیام میدم؟
جیمین: حتی وقتی وسط جلسه مجبورم میکنی لبخند بزنم.
ا.ت خندید و سرش رو روی شونهی او گذاشت.
ا.ت: پس امشب میخوام بغلم کنی تا خوابم ببره.
جیمین: فقط تا خوابت ببره؟
ا.ت سرش رو بلند کرد.
ا.ت: یعنی چی؟
جیمین با لبخند گفت:
جیمین: چون خودم هم بدون تو خوابم نمیبره، کوچولوی من.
ا.ت ذوق کرد و خودش رو محکم به او چسبوند.
ا.ت: پس هیچوقت تنها نخوابیم!
جیمین: تا وقتی هر دومون بخوایم، کنار هم میخوابیم.
---
کمی بعد، هر دو توی تخت دراز کشیده بودن.
ا.ت مثل همیشه خودش رو جمع کرد و درست توی آغوش جیمین جا گرفت. سرش روی سینهی او بود و دستش گوشهی لباسش رو گرفته بود.
جیمین پتو رو روی هر دوشون کشید.
جیمین: راحتی، دخترم؟
ا.ت: آره.
جیمین: بالش میخوای؟
ا.ت: نه.
جیمین: آب؟
ا.ت: نه.
جیمین: شکلات؟
ا.ت چشمهاش رو باز کرد.
ا.ت: شکلات داری؟!
جیمین خندید.
جیمین: میدونستم همین یکی بیدارت میکنه!
ا.ت با خنده صورتش رو توی سینهی او پنهون کرد.
ا.ت: جیمییی! مسخرهام نکن!
جیمین: باشه، باشه. فردا برات میخرم.
ا.ت: دوتا!
جیمین: سهتا.
ا.ت: دوستت دارم!
جیمین پیشونیاش رو بوسید.
جیمین: من بیشتر، جوجهی کوچولوم.
چند دقیقه گذشت و نفسهای ا.ت آرومتر شد.
جیمین فکر کرد خوابیده، اما ناگهان صدای آرومی شنید.
ا.ت: جیمین؟
جیمین: جانم؟
ا.ت: دستت رو دورم محکمتر کن.
جیمین لبخند زد و دستش رو دور او محکمتر کرد.
جیمین: اینطوری؟
ا.ت: آره... همینطوری خوبه.
جیمین گونهاش رو روی موهای او گذاشت و چشمهاش رو بست.
برای مردی که بیرون از این اتاق، همه از قدرتش حساب میبردن، هیچ پیروزیای شیرینتر از این نبود که آخر شب به خونه برگرده و ا.ت رو در آغوشش داشته باشه.
ا.ت هم با خیال راحت به او چسبیده بود؛ مطمئن بود هرچقدر هم دنیای بیرون شلوغ و سخت باشه، اینجا جاییه که میتونن کنار هم آروم بگیرن.
جیمین درست پیش از خواب، زیر لب گفت:
جیمین: شب بخیر، تمام دنیای من.
ا.ت که هنوز بیدار بود، لبخند زد.
ا.ت: شب بخیر، جیمی... فردا هم بغلم میکنی؟
جیمین چشمهاش رو باز کرد و خندید.
جیمین: هر روز، کوچولوی من. هر روز.
و ا.ت بالاخره با خیال راحت خوابید؛ در آغوش مردی که تمام دنیا از او میترسید، اما خودش فقط میخواست برای جوجهی کوچولوش بهترین پناه دنیا باشه.
پایان؛ فقط مالِ دنیای من 🖤🤍
- ۳۷۷
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط