فیک ازدواج اجباری

فیک ازدواج اجباری
پارت ۱
های مین آت هستم پدرم رئیس شرکت bnd[از خودم در آوردم ]
هست و مادرم جراح قلبه آبجیم ۲۰ سال داره و مثل مامانم جراح و با جونگ کوک دوست دختر دوست پسر هستند برادرم یونگی یک شرکت مود داخل نیویورک آمریکا داره و من هم هنوز دانشگاهم تموم نشده امشب قرار هم کار پدرم رئیس شرکت nan[از خودم در آوردم ]بیان
ویو نامجون
های کیم نامجون نامجون هستم وارث شرکت nan من یک دوست دختر دارم اسمش میا عه خیلی دوسش دارم امشب قراره بریم خونه‌ی هم کار پدرم
...........................................
یونگی:جوجه بانی من آمدم نمی‌آیند استقبال برادرتان خیلی نامردید
ات:پیشیییییی
میپره بغل شوگا
لیسان:داداشی خوش آمدی دلم برات تنگ شده بود البته نه به اندازه ات ات خیلی بهت وابسته هست
یونگی:اول تو کوکی رو داری که نازت بکشه بهت محبت کنه برای همین دوم ات کوچیکه
لیسان:اول اصلا اینجوری نیست دوم ات اصلا کوچیک نیست ۱۹ سال داره
یونگی:باشه بابا شوخی کردم راستی مامان بابا کجان
لیسان:رفتن برای شب خرید کنن مهمون داریم
یونگی :اسمش چیه
لیسان:کیم هیون جونگ
یونگی:آها ات جونم ولم کن برم لباسمو عوض کنم بیام
ات:باشه منو لیسان میزو می چینیم
یونگی:پس مامان بابا چه
لیسان:اونا نمیان بیرون غذا می‌خورن
ویو بعد از غذا
لیسان:ات تو میزو جم کن من زرفارو میشورم
ات:چشم ارباب
لیسان:مسخره
یونگی:جوجه ها در میزنن من میرم باز کنم
شوگا درو باز کرد
]مامان بابا ات رو م.ات ب.ات مینویسم ]
م‌..ات:سلام پسرم کی آمدی خوش آمدی
یونگی:سلام مامان سلام بابا
ب ..ات:سلام پسرم
رفتن داخل
ب..ات:ات میخوام باهات صحبت کنم
ات:بله پدر
ب.ات:ات امشب قرار با پسر آقای کیم ازدواج کنی
ات:چی اما پدر من اصلا علاقه ای به پسر آقای کیم ندارم من نمیخام با سیلی که بهم زن حرفم نصفه موند
ب..ات:تو امشب قراره عروس خانواده کیم بشی وگرنه با دست های خودم خفت میکنم فهمیدی[دادددد]
یونگی:دلم میخاست برم ات رو ببرم پیش خودم نیویورک اما دیگه دیر شده هیچی جلودار مین جکسون نیست
لیسان:بعد از اینکه به ات سیلی زد مامانم گریه کرد منم رفتم اتاقم
ات:ازت متنفرم بابا متنفرم حد عقل آنجایی که میرم بهم زور نمیگن
ات رفت داخل اتاقش
ویو ات
خدا گناه من چیه چرا باید با مردی که اصلا ندیدمش ازدواج کنم آنقدر گریه کردم نفهمیدم کی خوابم برد
ویو یونگی
پشت در اتاق ات نشسته بودم دیدم دیگه صدای گریه هاش نمیاد نگران شدم رفتم داخل دیدن خوابش برده رد اشکاشو پاک کردم
یونگی :ببخشید زندگیم نتونستم ازت مراقبت کنم
لیسان:نگران ات شدم رفتم اتاقش یونگی هم بود
لیسان :داداشی توهم اینجایی ات چطوره
یونگی :گریه کرد که خوابش برد
لیسان کنار ات دراز میکشه و ات رو بغل میکنه
💜لطفا حمایت شه 💜
دیدگاه ها (۲)

مربی موتور سوار

پارت هشتم

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

به زیباییه مشکی

love and the moon Part 3گوشیم زنگ خورد کوک بود از شدت کنجکاو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط