𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART³

(نایون+)(جونگکوک–)(مادر نایون≈)
«ادامه ویو جونگکوک»
تصمیم گرفتم کمی ازش فاصله بگیرم و بهش گفتم
–اتاق من دقیقا همین اتاق کناریته و خب اگر کاری داشتی میتونی به من یا خدمتکارا بگی...دیگه تنهات میزارم،خواهر ناتنی!
کلمه خواهر ناتنی رو با حرص گفتم میخواستم واکنشش رو بسنجم ولی هیچ کاری نکرد و منم رفتم اتاقم و در رو پشت سرم بستم و به سمت قاب عکسی که روی میزم بود رفتم و برداشتمش...عکس مال زمانی بود که به نایون اعتراف کرده بودم و دوستام ازمون عکس گرفتن و لبخند زدم و عکس رو گذاشتم داخل کشو چون حالا که نایون اینجا بود ممکن بود عکس رو ببینه و اینجوری میفهمید فراموشش نکردم!رفتم روی تختم دراز کشیدم و متوجه نشدم که خوابم برد
«پایان ویو جونگکوک»
در همین حال نایون داشت به اتاقش نگاه میکرد و اتاق رو تحسین میکرد هرچند از اینکه جونگکوک رو دیده بود توی شوک بود و احساسات مختلف بهش هجوم آورده بودن...
«ویو نایون»
اتاقم خیلی خوشگله...دیوار ها رنگ سبز زیتونی دارن همون‌طور که دوست دارم و خب یه تراس به روی باغ که خیلی منظره خوب و قشنگیه همون‌طور که دوست دارم و از اونجایی که عاشق کتاب هستم یه قفسه کتاب هم بود...میتونم بگم عاشق تک تک جزئیات اتاق شدم ولی خب هنوز از ته دلم یه احساسات ناآشنایی داشتم...فکر کنم به خاطر دیدن جونگکوک بود...ولی من نباید زیاد احساساتم رو نشون بدم چون نمی‌خوام احساساتم مانع ازدواج مامانم با عشقش بشه...رفتم سمت کمد لباس ها و در اون رو باز کردم.پر بود از لباس های برند و زیبا و خب پوشیدن اونها کمی برام عجیب بود هرچند جونگکوک گاهی اوقات برام لباس می‌خرید و همه آنها برند بودن...چرا همش دارم به جونگکوک فکر میکنم؟لعنت به این وضعیت...داشتم با خودم صحبت میکردم که مامانم اومد داخل
≈خب اتاقت چطوره؟خوشت میاد؟
+اوهوم قشنگه...ممنون
≈خب جونگ‌مین خیلی اصرار داشت که اتاق طبق سلیقت باشه پس منم کمکش کردم
+ممنون مامان
≈خب یه دوش بگیر و لباسات رو عوض کن و کمی استراحت کن و بعد برای شام بیا
+باشه!
مادرم از اتاق رفت بیرون و من در اتاق رو قفل کردم و به سمت حمام اتاق رفتم و یه دوش 30 مینی گرفتم و بعد با یه حوله دور کمرم اومدم بیرون و اول موهام رو خشک کردم و بعد یه تاپ جذب آستین بلند سبز زیتونی پوشیدم و یه شلوار اسلش شیری رنگ و خواستم برم روی تخت دراز بکشم که یکی در اتاقم رو زد و من رفتم در رو باز کردم... جونگکوک بود پس سریع یه چهره خنثی به خودم گرفتم
+چیه؟
میتونستم حس کنم جونگکوک قشنگ داره استایلم رو آنالیز می‌کنه در حدی که می‌تونست منو با چشماش قورت بده پس براش دست تکون دادم
+هی به چی نگاه می‌کنی؟
–خیلی خوشگلی اینو می‌دونستی؟
+پرسیدم برای چی اومدی اینجا...
جونگکوک سریع من رو هل داد داخل نه به شدتی که زمین بخورم و بعد خودش اومد داخل و در رو بست و تا خواستم مقاومت کنم جاش رو با من عوض کرد و من رو به در اتاق چسبوند و اول چند ثانیه به لـ‌ب هام خیره شد انگار داشت مقاومت میکرد و بعد محکم لـ‌ب هاش رو کوبوند روی لـ‌بام و من گیج نگاهش کردم و خواستم هلش بدم عقب اما خیلی قوی بود و وقتی دید همراهی نمیکنم گاز محکمی از لـ‌ب پایینم گرفت که از درد توی دهانش نا.له کردم و وقتی دیدم نمیتونم هیچ کاری بکنم و اینکه خودم هم مدت ها داشتم احساساتم رو سرکوب میکردم و دیگه نمیتونستم پس من هم همراهیش کردم...
(عکس اتاق نایون و استایلش رو استوری میکنم)

ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــ
شرطا:
10 لایک🌷
5 بازنشر✨
ـــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم‌گر قلم)
ـــــــــــــــــــ
#جونگکوک #ما‌نباید‌همدیگر‌رو‌میدیدیم‌اما‌دیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بی‌تی‌اس
دیدگاه ها (۱۳)

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

#My_company_model پارت ۳۸ویو بیناصبح با دل درد شدید از خواب ...

#تپش.قلب.منPart 7 تهیونگ:قرار نیست عصبی بشی هم یه که هست بیب...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

Destiny part 7

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۶ — نقشه‌ی مشکوکجونگکوک با قیافه‌ای کامل...

کپشن و حتمی بخون سلام سلام یه خبر خوب برا همتون دارم من بعد ...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط