در عالم سیر وسلوک.

در عالم سیر وسلوک.
سیه شد روی جانم از خجالت

ز فوت عمر و ایام بطالت

چو دید آن ماه کز روی چو خورشید

بریدم من ز جان خویش امید

یکی پیمانه پر کرد و به من داد

که از آب وی آتش در من افتاد

کنون گفت از می بی‌رنگ و بی‌بوی

نقوش تختهٔ هستی فرو شوی

چو آشامیدم آن پیمانه را پاک

در افتادم ز مستی بر سر خاک

کنون نه نیستم در خود نه هستم

نه هشیارم نه مخمورم نه مستم

گهی چون چشم او دارم سری خوش

گهی چون زلف او باشم مشوش

گهی از خوی خود در گلخنم من

گهی از روی او در گلشنم من
دیدگاه ها (۱)

به روی ساغر چشمش خطی مورب داشتدو جام جای دو چشم از نگه لبالب...

می زدهمی زده شب چو ز میکده باز آیمبر سر کوی تو من ز نیاز آیم...

کپشن

اگر آن روی زیبایت به چشم من بلا ریزدمیان باد و خاکستر چه بلو...

#شعر_قدیمی 🍃مجنون چو حدیث عشق بشنیداول بگریست پس بخندیداز جا...

جانا ز لب آموز کنون بنده خریدنجانا ز لب آموز کنون بنده خریدن...

غزال و غزلامشب از دولت می دفع ملالی کردیماین هم از عمر شبی ب...

امشب از دولت می دفع ملالی کردیماین هم از عمر شبی بود که حالی...

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتمز عشق تو ز...

روزی به قصد تشییع و تدفین دوستی بهقبرستان رفتم , در نزد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط