رفتم که از دیـوانه بازی دست بردارم

رفتم که از دیـوانه بازی دست بردارم
تا اخم کردم مطمئن شد دوستش دارم

وا کرد درهای قفس را ... گفت : مختاری !
ترجیح دادم دست روی دست بگـذارم

بیـزارم از وقتی که آزادم کند ... ای وای !
- روزی که خوشحالش نخواهد کرد آزارم -

این پا و آن پا کرد ؛ گفتـم دوستم دارد
امـا نگو سر در نمی آورده از کارم !

از یال و کـوپالم خجالت می کشم اما
بازیـچه ی آهو شدن را دوست مـی دارم

با خـود نشستم مو به مـو یاد آوری کردم
از خـواب های روز در شب های بیـدارم

من چای می خوردم ؛ به نوبت شعر می خواندند
تا صبح ، عکس سایه و سعدی به دیوارم

مهدی فرجی

شب بخیر
دیدگاه ها (۱)

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

when silence became a scream p34

پارت ۵

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

📖 رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت دوازدهم: نقطهٔ ا...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش اول_ساده‌لوح یا خوش‌باور نیستیم؛ آسمان چنا...

پارت ۴۸

رمان : قلب در تاریکی

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط